قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۵ - در مدح محمدشاه مبرور و لشکر کشیدن به سمت هرات گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سخنگزافه چه رانی ز خسروانکهن
۲
یکی ز شوکت شاه جهانسرای سخن
۳
بخواندهایم بسی بار نامهای قدیم
۴
بدیدهایم بسیکار نامهای کهن
۵
نه از قیاصره خواندیم نز کیان عجم
۶
نه از دیالمه خواندیم نز ملوک یمن
۷
چنین مناقب فرخندهکز خدیو زمان
۸
چنین مآثر شایسته کز کیای زمن
۹
مهین خدیو محمد شه آفتاب ملوک
۱۰
سپهر عزّ و معالی جهان فهم و فطن
۱۱
هزار لجه نهنگست در یکی خفتان
۱۲
هزار بیشه هژبرست در یکی جوشن
۱۳
بهگاهکینه نبیند سراب از دریا
۱۴
به وقت وقعه نداند حریر از آهن
۱۵
کند نبرد اگر مهرگان اگر کانون
۱۶
کشد سپاه اگر فرودین اگر بهمن
۱۷
بزرگ همت او خرد دیده ملک جهان
۱۸
فراخ دولت او تنگکرده جای حزن
۱۹
کدام جامهکه از تیغ او نگشت فبا
۲۰
کدام لامهکه از تیر او نگشتکفن
۲۱
کجا نشسته بود او ستاده است پشین
۲۲
کجا سواره بود او پیاده است پشن
۲۳
ز بانگکوس چنان اندر اهتزاز آید
۲۴
که هوش پارسیان از سرود اورامن
۲۵
یکی دوگوش فراده بدین چکامهٔ نغز
۲۶
کهکارنامه شاهست و بارنامه من
۲۷
به سال پنجه و اند از پس هزار و دویست
۲۸
چوکرد آهوی خاور به برج شیر وطن
۲۹
به عزم چالش افغان خدا ز ری به هرات
۳۰
سپهکشید و برانگیخت عزم را توسن
۳۱
مگو سپاه که یک بیشه شیر جوشنپوش
۳۲
مگو سپاه که یک پهنه پیل بیلکزن
۳۳
بساطشان همه هنگام خواجگی میدان
۳۴
قماطشان همه هنگامکودکی جوشن
۳۵
هزار بختی سرمست و هرکدام به شکل
۳۶
چو زورقی که ازو چار لنگرست آون
۳۷
فراز هریک زنبوره برکشیده زفیر
۳۸
چو اژدری که گشاید ز بوقبیس دهن
۳۹
نود عرادهٔگردنده توپ قلعهگشای
۴۰
چنان که بر کتف باد سدی از آهن
۴۱
دمیده از دم هر توپ دود قیراندود
۴۲
چنانکه باد سیاه ازگلوی اهریمن
۴۳
درخش آینه پیدا ز پشت پیل چنانک
۴۴
ز اوج گنبد خاکستری عروس ختن
۴۵
دوگوش توسن گردان ز عکس سرخ درفش
۴۶
چو نوک نیزهٔ بیژن ز خون نستیهن
۴۷
ز کوه و دشت چنان درگذشت موکب شاه
۴۸
که ازکریوهٔ کهسار سیل بنیانکن
۴۹
همه ز جلدی و چستی به دشت چون آهو
۵۰
همه ز تندی و تیزی به کوه چون پازن
۵۱
رسید تا به در حصن غوریان که به خاک
۵۲
نیافریده چنو قلعه قادر ذوالمن
۵۳
دروب او همه چون پنجهٔ قضا مبرم
۵۴
بروج او همه چون بارهٔ بقا متقن
۵۵
بزرگ بار خدا گفتیی به روی زمین
۵۶
بیافریده یکی آسمان ز ریماهن
۵۷
نه بس شکفت که همچون ستاره در تدویر
۵۸
هزار گنبد دوارگنجدش به ثخن
۵۹
هزار پهلو پولاد خای پتیاره
۶۰
گزیده بهر حراست در آن حصار سکن
۶۱
درشت هیکل و عفریتخوی و کژمژگوی
۶۲
سطبرساعد و باریکساق و زفتبدن
۶۳
زمخت سیرت و زنجیرخای و ناهنجار
۶۴
وقیحصورت و مویینلباس و رویینتن
۶۵
کهین برادر دستور مرزبان هرات
۶۶
مُشمّر از درکینش دو دست تا آرن
۶۷
به کو توالی آن دز درون آن ددگان
۶۸
چنان عزیزکه عزی درون خیل شمن
۶۹
سران شاه به فرمان شاه پرّه زدند
۷۰
چو لشکر اجل آن باره را به پیرامن
۷۱
حصاریان پلنگینه خوی کوه جگر
۷۲
ز بهر رزم فروچیده عزم را دامن
۷۳
ز چیرگی همه مانند سیل درکهسار
۷۴
ز خیرگی همه مانند دود درگلخن
۷۵
جهنده از بر پیکان چو مرغ از مضراب
۷۶
رمنده از دم خنجر چو گوی از محجن
۷۷
همه هژبر به چنگ و همه دلیر به جنگ
۷۸
همه معارکجوی و همه بلارکزن
۷۹
به پیش بیلک برّنده دیده کرده هدف
۸۰
به پیش ناوک درنده سینهکرده مجن
۸۱
وزینکرانه هژبرافکنان لشکر شاه
۸۲
سطبریال و قویبال وگردو شیرشکن
۸۳
به چشمشان خم شمشیر ابروی دلدار
۸۴
به گوششان غو شیپور نغمهٔ ارغن
۸۵
به دشنه تشنه چو طایف به چشمهٔ زمزم
۸۶
به فتنه فتنه چو خسرو به شاهد ارمن
۸۷
پرند هندی ترکان نمودی از پسگرد
۸۸
چو در شبان سیاه از سپهر عقد پرن
۸۹
هوای معرکه از گرد راه و چوبهٔ تیر
۹۰
نمود چون کتف خار پشت و پر زغن
۹۱
رمیده از فزع توپ اهل باره چنانک
۹۲
گزندگان هوام از بخور قردامن
۹۳
ز زخم توپ و آشوب شهریار جهان
۹۴
ز بسکه شد در و دیوار باره پر روزن
۹۵
نمودی از پس آن باره گرد موکب شاه
۹۶
چو جرم چرخ مشبک ز پشت پرویزن
۹۷
بهکوتوال حصار آنچنان جهان شد تنگ
۹۸
که حصن نای به مسعود و چاه بر بیژن
۹۹
جریح گشته سباه و سلیح گشته تباه
۱۰۰
روان ز جسم روان گشته و توان ز تون
۱۰۱
چه گفت گفت چه جوشیم در هلاکت جان
۱۰۲
چه گفت گفت چه کوشیم در فلاکت تن
۱۰۳
گیاه نیست روان کش برند و روید باز
۱۰۴
نه شاخ گل که به هر ساله بر دمد ز چمن
۱۰۵
کنون علاج همینست و بسکه برگیریم
۱۰۶
به دست مصحف و تیغ افکنیم بر گردن
۱۰۷
چو عجز و ذلت ما دید و رنج و علت ما
۱۰۸
ز جرم و زلت ما بگذرد خدیو زمن
۱۰۹
زگفت او همه را چهره برشکفت چوگل
۱۱۰
به آفرینش زبانها گشاده چون سوسن
۱۱۱
به عجز یکسره برداشتند مصحف و تیغ
۱۱۲
ز سر فکندهکله برکتف نهاده رسن
۱۱۳
دمان شدند و امان خواستند و شاه جهان
۱۱۴
رسگشود و ضمانگشتشان ز خلق حسن
۱۱۵
سهروز ماند و سپهخواند و زر و سیمفشاند
۱۱۶
سپس به سوی حصار هرات راندکرن
۱۱۷
یکی انیشهٔ مکارپیشه برد خبر
۱۱۸
به مرزبان هریکای همیشه یار محن
۱۱۹
شه از ری آمد و بگرفت غوریان و پریر
۱۲۰
بهشاده آمد و در جادهجای داشت پرن
۱۲۱
همی به چشم من آیدکه بامداد پگاه
۱۲۲
هوا به برکند از گرد جامهٔ ادکن
۱۲۳
ازین خبر دل افغان خدا چنان لرزید
۱۲۴
که روز گرما در دست خلق بابیزن
۱۲۵
بخواست مرکب و از جایجستو بستکمر
۱۲۶
پی گریز و به بدرود برگشاد دهن
۱۲۷
خبر رسید به دستور جنگ دیدهٔ او
۱۲۸
گره فکند بر ابرو ز خشم چون سوهن
۱۲۹
ز جای جست و بشد سوی مرزبان هری
۱۳۰
که هان بمان و مینداز لجین را به لجن
۱۳۱
اگر ز جنگگریزی ز ننگ میمگریز
۱۳۲
روی چگونه بدین مسکنت ازین مسکن
۱۳۳
چسان علاجگریزیکه نیست راهگریز
۱۳۴
نیی کلاغ و کبوتر که بر پری ز وکن
۱۳۵
نهکرکسیکه بپری ز شوق جانب غرب
۱۳۶
همان ز غرب دگر ره کنی به شرق وطن
۱۳۷
گرفتم آنکه توانی ز چنگ شیر گریخت
۱۳۸
گریختن نتوانی ز شاه شیر اوژن
۱۳۹
ز چار سوی تو بربستهاند راه گریز
۱۴۰
تو ابلهانه نمد زین نهاده برکودن
۱۴۱
زکردهای خود انجام کار چون دانی
۱۴۲
کهکردگار به دوزخ ترادهد مسکن
۱۴۳
به نقد دوزخ سوزنده قهر سلطانست
۱۴۴
بدو گرای و بکن عزم و بیخ حزم مکن
۱۴۵
بدین حصار که ما راست مرگ ره نبرد
۱۴۶
نه درز جامه که در وی فرو رود درزن
۱۴۷
یکی همان که ببینیم کارکرد سپهر
۱۴۸
بود که متفق آید ستارهٔ ریمن
۱۴۹
حصار را ز پس پشت خود وقایهکنیم
۱۵۰
ز پیش باره برانیم باره بر دشمن
۱۵۱
به مویهگفت بدو کاینت رای مستغرب
۱۵۲
به ناله گفت بدو کاینت گفت مستهجن
۱۵۳
هلا به رهگذر باد میمهل خاشاک
۱۵۴
الا به جلوهگه برق میمنه خرمن
۱۵۵
به زرق مینتوان بست باد در چنبر
۱۵۶
بهکید مینتوان سود آب در هاون
۱۵۷
گرفتم اینکه سقنقور برفزاید باهٔ
۱۵۸
لجاج محض نماید بدو علاج عنن
۱۵۹
مگر حصار نه بنیان او ز آب وگلست
۱۶۰
چسان درنگ کند پیش سیل بنیانکن
۱۶۱
چو ماکیان بکراچید از غضب دستور
۱۶۲
چو پشت تیغ بکار ابروان فکند شکن
۱۶۳
که گر گریز توانی ز چنگ شه بگریز
۱۶۴
وگرنه رنج بیندوز وگنج بپراکن
۱۶۵
میان آن دو تن ایدر ستیزه بود هنوز
۱۶۶
که بانگ بوق به عیوق برشد از برزن
۱۶۷
طراق مقرعه بگذشت از دوصد فرسنگ
۱۶۸
غبار معرکه بررفت تا دوصد جوجن
۱۶۹
در حصار به رخ بست مرزبان هری
۱۷۰
گشاد قفل و برون ریخت گوهر از مخزن
۱۷۱
ز در و لعل و زر و سیم و جوزق و جاورس
۱۷۲
ز نقد و جنس و جو وکاه وگندم و ارزن
۱۷۳
ز برد و خز و پرندین و قاقم و سیفور
۱۷۴
ز طوق و یاره و خلخال و عقد و ارونجن
۱۷۵
همی بداد به صاع و همی بداد به باع
۱۷۶
همی بداد بهکیل و همی بدادبه من
۱۷۷
موالیان ملک را هرآنچه بد به هرات
۱۷۸
گرفت و برد به زندان و برنهاد رسن
۱۷۹
ندا فکند ز هرگوشه تا مدافعه را
۱۸۰
برون شوند ز شهر هری جه مرد و چه زن
۱۸۱
مد به وقعه اگر احورست اگر اعور
۱۸۲
دمد زکینه اگر الکنست اگر ازکن
۱۸۳
جوان و پیر و زن و مرد و کاهل و جاهل
۱۸۴
کلان و خرد و بد و نیک و ابکم و الکن
۱۸۵
زبیل و بیلک و شمشیر و خنجر و خنجیر
۱۸۶
به رُمح و ناوک و کوپال و گرزه و گرزن
۱۸۷
به سهم و ناچخ و صمصام و خشت و دهره و شل
۱۸۸
بهتیر و نیزهو سرپاش و سف و صارم وسن
۱۸۹
به نیش و ناخن و چنگال و چوب و سنگ و سفال
۱۹۰
برندواره و سوهان و گرز و پُتک و سَفَن
۱۹۱
ز هر گروه و ز هر پیشه و ز هر بیشه
۱۹۲
ز هر سرای و ز هر خانه و ز هر برزن
۱۹۳
به هر سیاق و به هر سیرت و به هر هنجار
۱۹۴
به هر طریق و به هر عادت و به هر دیدن
۱۹۵
ز برج و باره و ایوان و خاکریز و فصیل
۱۹۶
ز پشت و پیش و بر و شیب و ایسر و ایمن
۱۹۷
هم از میانهگزینکرد شش هزار دلیر
۱۹۸
هژبر زهره و پولادوش و تیغ آژن
۱۹۹
سوار گشت و سپه راند و پشت داد به دز
۲۰۰
ببست راه شد آمد بر آن سپاهکشن
۲۰۱
شه آفرین خدا خواند و رخش راند و کشید
۲۰۲
بلارکیکه به مرگ فجاست آبستن
۲۰۳
کف آورید به لب از غضب بلی نه عجب
۲۰۴
که چون بتوفد دریاکف آورد به دهن
۲۰۵
بسا سرا که به صارم برید در مغفر
۲۰۶
بسا دلاکه به ناوک درید در جوشن
۲۰۷
خروش توپ دزآشوب شاه و لشکر خصم
۲۰۸
همان حکایت لاحول بود و اهریمن
۲۰۹
ز نوک ناوک بهرام صولتان ملک
۲۱۰
زمین معرکه شد کان سرخ بهرامن
۲۱۱
بسی نرفتکه از ترکتاز لشکر شاه
۲۱۲
ز فوج افغان بر اوج چرخ شد شیون
۲۱۳
ز مویه چهرهٔ هریک چو رود آمویه
۲۱۴
ز نیزه پیکر هریک به شکل پالاون
۲۱۵
بسا سوار کزان رزمگه به گاه گریز
۲۱۶
یم جان و غم تن بتاخت تا به ختن
۲۱۷
بسا پیادهکه در جوی و جر بخفت و هنوز
۲۱۸
برون نکرد زنخدان ز چاک پیراهن
۲۱۹
سپاه خصم ز پیش و سپاه شاه ز پی
۲۲۰
چنان که از عقب صید شیر صید افکن
۲۲۱
هم آبت ر حشم بدانفتکای دلیر بکوب
۲۲۲
هم آن ز قهر بدین گفت کای سوار بزن
۲۲۳
ز بسگروههٔ زنبورههای تندر غو
۲۲۴
ز بسگلولهٔ خمپارهای تنین ون
۲۲۵
هنوز لشکر آن مرز را بشورد دل
۲۲۶
هنوز مردم آن بوم را بتوفد تن
۲۲۷
گمان من که ز فرسوده استخوان گوان
۲۲۸
دمد ز خاک هری تا به روز حشر سمن
۲۲۹
ازان سپسکه ز میدان فرونشست غبار
۲۳۰
ز آب دیدهٔ آن جاودان دود افکن
۲۳۱
ملک پیاده شد و قبهٔ سرادق او
۲۳۲
به هشتمین فلک آمد قرین نجم پرن
۲۳۳
گسیل کرد به میمند و اندخود سپاه
۲۳۴
سوی هزاره گره از برای دفع فتن
۲۳۵
ز صد هزاره هزاره یکی نماند به جای
۲۳۶
که مینگشت گرفتار قید و بند و شکن
۲۳۷
همه شکستهدل و مستمند و زار و اسیر
۲۳۸
ندیم حسرت و یار شجون و جفت شجن
۲۳۹
بسی نشد که زمستان رسید و شیر سفید
۲۴۰
فروچکید ز پستان ابر قیرآگن
۲۴۱
هوا چو دیدهٔ شاهین سیاه گشت و شمید
۲۴۲
سپید پرّ حواصل به کوه و دشت و دمن
۲۴۳
مهندسان قویدست اوقلیدس رای
۲۴۴
بساختند به فرمان شهریار زمن
۲۴۵
مدینهیی چو مداین رزین و شاه گزین
۲۴۶
گزید جای درو چون شعیب در مدین
۲۴۷
ز کار شاه به افغان خدا رسید خبر
۲۴۸
ژکید و بر رخش از غم چکید اشک حزن
۲۴۹
گواژه راند به دستور خویش و از دل ریش
۲۵۰
فغان کشید و برو طیره گشت کای کودن
۲۵۱
نگفتمت ز پی جنگ ساز رنگ مکن
۲۵۲
نگفتمت ز پی رزم تار عزم متن
۲۵۳
بغاب شیر قدم درمنه به قوّت وهم
۲۵۴
به آب بحر شناور مکن به دعوی ظن
۲۵۵
ز خشم او دل دستور بردمید از جای
۲۵۶
چنانکه دود به نیروی آتش ازگلخن
۲۵۷
بدو سرود که ای تند خشم کند زبان
۲۵۸
عبث به خیره میاشوب و برمکوب ذقن
۲۵۹
ترا پرستش ما آن زمان پسند افتد
۲۶۰
کهخود خموشنشینی به گوشهیی چو وثن
۲۶۱
کنون زمان علاجست نی زمان لجاج
۲۶۲
یکی متاب سر از رسم و راه اهریمن
۲۶۳
مرا به یاد یکی چاره آمدست شگرف
۲۶۴
که تازه گردد ازو جان جادوی جوزن
۲۶۵
شنیده ام که سفیری ز انگلیس خدای
۲۶۶
دو سال رفت که سوی ری آمد از لندن
۲۶۷
شگرف دانش و بسیار دان و اندک حرف
۲۶۸
درازفکرت و کوتهبیان و چربسخن
۲۶۹
کنون به سوی سفیر از پی شفاعت خویش
۲۷۰
به عجز و لابه و تیمار و آه و محنت و رن
۲۷۱
وسیلهیی بگمار و رسیلهیی بنگار
۲۷۲
فروغ صدق بجوی و در دروغ مزن
۲۷۳
پیام ده که ملک گر گرفت ملک هری
۲۷۴
عنان رخش نگیرد مگر به مُلک دکن
۲۷۵
نه قندهار بماند به جای نه کابل
۲۷۶
نه بامیان نه لهاور نه غزنه نه پرون
۲۷۷
ز صوبجات به گردون شود زفیر و نفیر
۲۷۸
ز دیرجات بهکیوان رود غریو غرن
۲۷۹
نه ملک پونه بماند به جای نه سیلان
۲۸۰
نه سومنات و نه گجرات نه سرنگ و پتن
۲۸۱
نهمنگلوس و نه صدرس نه حجره نه دهلی
۲۸۲
نه بنگلوس و نه مدرس نه تته نه کوکن
۲۸۳
نه رامپور و نه احمد نگر نه تانیسر
۲۸۴
نه کانپور و نه ملتان نه دارویی نه فتن
۲۸۵
همه بنادر هندوستان کند ویران
۲۸۶
چه بمبئی چه بنارس چه مجهلی چه و من
۲۸۷
کند خراب اگر داکه است اگر کوچی
۲۸۸
کند یباب اگر الفی است اگر الچن
۲۸۹
هزار جان کند اندر شکار پور شکار
۲۹۰
ز خون روان کند اندر بهار پور جون
۲۹۱
چنانکه آمد و نگذاشت در دیار هری
۲۹۲
نشان ز بوم و بر و کاخ و کوخ و باره و بن
۲۹۳
به هیچ باغ نه سوری بماند نه سنبل
۲۹۴
به هیچ راغ نه فرغرگذاشت نه فرغن
۲۹۵
تو گر نیایی و ما را ز بند نرهانی
۲۹۶
زکاخ وکوخ هری بر هوارود هوزن
۲۹۷
وزین کرانه به شاه جهان پیام فرست
۲۹۸
به عجز و لابه و لوشابه و فریب و شکن
۲۹۹
که خسروا بد ما را جزای نیک فرست
۳۰۰
کت از خدای به نیکی رساد پاداشن
۳۰۱
نگر به ذلت ما در گذر ز زلت ما
۳۰۲
مرا ز زحمت من وارهان ز رحمت و من
۳۰۳
گرم حیات دهی اینک این هرات بگیر
۳۰۴
درخت رحمت بنشان و بیخ قهر بکن
۳۰۵
به شرط آنکه سفیری زانگلیس خدای
۳۰۶
شود به نزد تو ما را ز جرم بابیزن
۳۰۷
زمان حرب سر آمد زبان چرب مگر
۳۰۸
دهد دوباره به قندیل بختمان روغن
۳۰۹
بسی درود بر اوگفت و بس دو رودبرو
۳۱۰
ز دیده راند و ز دل چاک زد به پیراهن
۳۱۱
ز بسکه مویه و افغان و اشک و آه و اسف
۳۱۲
ز بسکه ناله و فریاد و ریو و بند و شکن
۳۱۳
بر او زبان ملک نرم گشت و خاطر گرم
۳۱۴
فراخ کرد بر او تنگنای بند و شکن
۳۱۵
به ری برید فرستاد و در رسید سفیر
۳۱۶
دو گونه حال و مقال و دو رویه سرّ و علن
۳۱۷
زبان مؤ الف گوی و روان مخالف جوی
۳۱۸
بیانش حاجب خاطر، گمانش ساتر ظن
۳۱۹
وزیر روس هم از پی بسان باد شمال
۳۲۰
چمان به مخیم اقبال شاه راند چمن
۳۲۱
سه روز پیشتر از پیک انگلیس خدای
۳۲۲
ز ری رسید چنان کز سپهر سلوی و من
۳۲۳
رواق رتبتش از اوج آسمان اعلا
۳۲۴
ضمیر روشنش از نور آفتاب اعلن
۳۲۵
زبان و روی و دل و جان و دیده جانب شاه
۳۲۶
عمل ز قول نکوتر دل از زبان ابین
۳۲۷
چو مرزبان هری را بهانه شد سپری
۳۲۸
سفیر آمد و بگذشت دور حیلت و فن
۳۲۹
ز جنگ مدّتی آسوده کامران بوده
۳۳۰
کشیده رطل امان و چشیده طعم و سن
۳۳۱
سفیر یار و ملک مهربان و حرص فزون
۳۳۲
حصارِ سخت و سپهچست و ملک استرون
۳۳۳
بهار آمده دی رفته خاطر آسوده
۳۳۴
ز دردِ بَرد و عذاب خمول و سِجن شجن
۳۳۵
به جای ابر بهکهسار پشته پشتهگیاه
۳۳۶
به جای برف بهگلزار توده توده سمن
۳۳۷
فضای باغ معنبر ز اقحوان و عرار
۳۳۸
هوای راغ معطر ز ضیمران و ترن
۳۳۹
دمن چو روضهٔ خضرا ز برگ سیسنبر
۳۴۰
چمن چو بیضهٔ بیضا ز شاخ نستروَن
۳۴۱
شکست ساغر پیمان و از خمار غرور
۳۴۲
دلش به سینه بجوشید همچو باده به دن
۳۴۳
به باره برد سر اندر دوباره همچو کشف
۳۴۴
به چاره تیر فکندن گرفت چون بیهن
۳۴۵
ملک ز خشم بتوفید و لب گزید و گزید
۳۴۶
سنانگذار سپاهی قرینه با قارن
۳۴۷
همش ز خشم دو چشم آل گشته چون لاله
۳۴۸
همش ز قهر دو رخ سرخ گشته چون رویین
۳۴۹
مثال داد که از هر کرانه پره زنند
۳۵۰
بهگرد باره هژبرافکنان شیرشکن
۳۵۱
یلان ز هر سو سنگر برند و نقب زنند
۳۵۲
به شهربند هری از چهار جانب و جَن
۳۵۳
چهار برج زنند از چهار سوی حصار
۳۵۴
هزار بار ز نه بارهٔ سپهر اتقن
۳۵۵
درون هر یک گردان کمین کنند و زنند
۳۵۶
شراره بر دم آن مارهای مهرهفکن
۳۵۷
مگرکه باره شد رخنه رخنه چون غربال
۳۵۸
مگرکه قلعه شود ثقبه ثقبه چون اژکن
۳۵۹
درافکنند به دز تیر چرخ و کشکنجیر
۳۶۰
برآورند عدو را دمار از میهن
۳۶۱
شگرفکندهٔ آن باره را بیندایند
۳۶۲
بهلای و لوش و نیو نال و خار و خاشه و شن
۳۶۳
به مرزبان هری تنگ شد جهان فرخ
۳۶۴
چو کام اژدر بهمنربای، بر بهمن
۳۶۵
سفیر آمد و سوگند خورد و لابه نمود
۳۶۶
چنان که شغل شفیعست و رسم بابیزن
۳۶۷
به جهدهای مین بست عهدهای متین
۳۶۸
بیان ز شکر احلّی زبان و موم الین
۳۶۹
که مرزبان هری یابد ار ز شاه امان
۳۷۰
سپس به پایه ی تخت شه آرم از مأمن
۳۷۱
شه از سفیر پذیرفت آنچه گفت و نهفت
۳۷۲
بر او گماشت رقیبی همه فراست و فن
۳۷۳
سفیر رفتو نکرد آنچهگفت و یکدوسه روز
۳۷۴
بماند و زهر بیفزودشان به چرب سخن
۳۷۵
ره جدال نمود و در نوالگشود
۳۷۶
گهر به طشت ببخشود و سیم و زر به لگن
۳۷۷
به روز چارم برگشت و دیدهبان ملک
۳۷۸
به شه چگونگی آورد و کار شد روشن
۳۷۹
ملک ز خشم بر آنگونه تند شد به سفیر
۳۸۰
که می بر آتش سوزنده برزنی دامن
۳۸۱
به لاغ گفت که یا حبذا به لاغ مبین
۳۸۲
زهی رسالت مطبوع و رای مستحسن
۳۸۳
چو هست رای دورنگی دگر درنگ مکن
۳۸۴
سر وفاق نداری در نفاق مزن
۳۸۵
سفیر راستی آورد و عرضهکرد به شاه
۳۸۶
کهای به خصم و ناخوشتر از جحیم جهن
۳۸۷
خلاف مصلحت ملک ماست فتح هری
۳۸۸
که میبزاید ازین فتح صدهزار شکن
۳۸۹
نخست باید بستن مسیل چشمهٔ آب
۳۹۰
که رفته رفته شود چشمه سیل بنیانکن
۳۹۱
بسا نحیف نهالا که گر نپیراییش
۳۹۲
فضای باغ فروگیرد از فروع و فنن
۳۹۳
ملکشنفت و برآشفت زانچه گفت و نهفت
۳۹۴
ز کار او رخ روشن نمود چون جوشن
۳۹۵
سفیر طیره و شرمنده بازگشت به ری
۳۹۶
سه روز ماند و ز ری رخش راند زی ارمن
۳۹۷
پیام داد به فرمانروای هند که کار
۳۹۸
تباهگشت و نشد چیره بر سروش اهرن
۳۹۹
سفینهیی دو سه لشکر به شهر فارس فرست
۴۰۰
مگرکه شاه عنان بازدارد از دشمن
۴۰۱
ملکبماند و سپهخواند و زر فشاندو نشاند
۴۰۲
ز جان جیش به جلاب عیش جوش محن
۴۰۳
بسی نرفت که افغان خدا ز سختی کار
۴۰۴
فغان کشیده پی چاره گشت دستانزن
۴۰۵
گسیلکرد بزرگان و موبدان و ردان
۴۰۶
به نزد شاه جهان با حنین و مویه و هن
۴۰۷
کنار هریک از آب چشم چون چشمه
۴۰۸
درون هریک از باد سرد چون بهمن
۴۰۹
شرارهٔ سخط پادشاه زبانهکشید
۴۱۰
ز خشک ربشی آن خشکمغزتر دامن
۴۱۱
چهگفتگفتکههان نوبت گذشت گذشت
۴۱۲
زمان زجر و عقابست و قید و بند و شکن
۴۱۳
که ناگهان خبر آمد به شه ز خطهٔ فارس
۴۱۴
که انگلیس خداکرد ساز شور و فتن
۴۱۵
به بحر فارس فرستاد ده سفینه سپاه
۴۱۶
همه مصالح پیکار در وی آبستن
۴۱۷
سفینگان همه هریک ز خود و خنجر و تیغ
۴۱۸
بزرگ کرده شکم چون زنان آبستن
۴۱۹
ملک ازین خبرش غم زدود و زهره فزود
۴۲۰
چو لهو بادهگسار از نوای زیرافکن
۴۲۱
به خویش گفت به عزمست افتخار ملوک
۴۲۲
نه همچو بوم به بوم خراب و کاخ کهن
۴۲۳
به آب و گل ندهد دل کراست هوش و خرد
۴۲۴
به بوم و بر ننهد سر کراست فهم و فطن
۴۲۵
همه ستایش مرد از صفات مرد بود
۴۲۶
برای روشن و عزم درست و خلق حسن
۴۲۷
کنون که بوم و بر خصم شد خراب و یباب
۴۲۸
جهان به دیدهٔ او تیره شد چون پرّ پَژَن
۴۲۹
بجا نماند جز این یک بهدست خاک خراب
۴۳۰
که اندرو سزد ار آشیان کند کوکن
۴۳۱
به آنکه رخت سپاریم از هرات به ری
۴۳۲
مهی دو از دل و جان بستریم زنگ حزن
۴۳۳
مه از چهارده بگذشت تا سپاه مرا
۴۳۴
زمخت گشته چو گیمخت تن ز شوخ و درن
۴۳۵
دم بلارکشان سوده از طعان و ضراب
۴۳۶
پی تکاورشان سوده از شقاق و عرن
۴۳۷
به مویشان همه بینی غبار جای عبیر
۴۳۸
به جسمشان همه یابی هزال جای سمن
۴۳۹
بویژه آنکه زمستان دوباره آمد و رفت
۴۴۰
سمن ز راغ و گل از باغ و لاله از گلشن
۴۴۱
همه صحایف آفاق را بیاهارد
۴۴۲
دمنده ابر سیاه از سپید آمولن
۴۴۳
و دیگر آنکه ببینیمکانگلیس خدای
۴۴۴
بروکه چیره بود آسموغ یا بهمن
۴۴۵
قضای عهد کند یا به کینه جهد کند
۴۴۶
فریشته است مر او را دلیل یا اهرن
۴۴۷
اگر به صلح گراید به پادشاه جهان
۴۴۸
عنان رزم بتابیم از سکون سنن
۴۴۹
و گر نبرد نماید بزرگ بارخدای
۴۵۰
بر آنچه حکم کند عین رحمت ست و منن
۴۵۱
عروس فتح و ظفر تا که را کشد در بر
۴۵۲
شَموس جاه و خطر تا کرا نهد گردن
۴۵۳
کنون به دعوی رای رزین و فکر متین
۴۵۴
بری چمیم چو موسی به وادی ایمن
۴۵۵
به پای تخت سپاریم رخت تا لختی
۴۵۶
برون ز سختی آساید و درون ز شکن
۴۵۷
سپس خدیو برین رای دل نهاد و بخواست
۴۵۸
کمانکشان کمین دار را ز هر مکمن
۴۵۹
به میرکابل و سردار قندهار نبشت
۴۶۰
شگرفنامهیی از رنگ و بوی مینو ون
۴۶۱
ز بس لآلی مضمون سطور او دریا
۴۶۲
ز بس جواهر مکنون شطور او معدن
۴۶۳
به سیم ساده پریشیده عنبر سارا
۴۶۴
به لوح نقره طرازیده نافهٔ ادمن
۴۶۵
حدیث رفته و آینده برشمرد و نمود
۴۶۶
رموز پیش و پس راز خویش را معلن
۴۶۷
مهین سلالهٔ سردار قندهار که هست
۴۶۸
به تخت و بختجوان و به اسم و رسم کهن
۴۶۹
ببرد همره خویش از هرات جانب ری
۴۷۰
به هرچه خواست نه لا گفت در جواب نه لن
۴۷۱
نویدنامه به هرجا نوشت و زآمدنش
۴۷۲
بسا رمیده رواناکه آرمید به تن
۴۷۳
امیرزاده فریدون که شکر شاه جهان
۴۷۴
به عهد مهد سرودینشسته لب ز لبن
۴۷۵
بر آن سرست که بر جای زر فشاند سر
۴۷۶
برین نوید و به وجد آیدش ز شوق بدن
۴۷۷
ز شوق درگه شاهش همی بجنبد مهر
۴۷۸
چو جان مرد مسافر ز آرزوی وطن
۴۷۹
شها مها ملکا ملکپرورا ملکا
۴۸۰
توییکه جنگ تو از یاد برده جنگ پشن
۴۸۱
ستایش تو به ذات تو و محامد تست
۴۸۲
نه از فزونی سامان و شارسان و شتن
۴۸۳
نه وصفت اینکه مکلل بود ترا اکلیل
۴۸۴
نه مدحت اینکه مغرق بود تو را گرزن
۴۸۵
به بوی دلکش خود مفتخر بود عنبر
۴۸۶
به طیب طینت خود معتبر بود لادن
۴۸۷
به نور خویش بود آفتاب عالمگیر
۴۸۸
به زور خویش بود شیر غاب صیدافکن
۴۸۹
عیان شود خطر آدمی ز رنج خطیر
۴۹۰
که تا نسوزد بو برنخیزد از چندن
۴۹۱
ستایش تو به ملک هری بدان ماند
۴۹۲
که تاکسی بستاید اویس را به قرن
۴۹۳
ز فتح مکه نگویدکسی ثنای رسول
۴۹۴
ثنای او همه از حسنسیرتست و سنن
۴۹۵
به آب و تاب گهر را همی نهند سپاس
۴۹۶
نه زین قبلی که به عمان در است یا به عدن
۴۹۷
ثنا کنند درخشنده شمع را به فروغ
۴۹۸
نه زینکههست مر او را ز زر و سیم لگن
۴۹۹
تو عزم خویش همی خواستی نمود عیان
۵۰۰
به خسروان جهانگیر و مهتران زمن
۵۰۱
هری گرفت نمیخواستی ز بهر خراج
۵۰۲
که صد خراج هری باشدتکهین داشن
۵۰۳
چو هست عزم جهانگیر گو مباش هری
۵۰۴
نه آخرش همه فرکند کردی و فرکن
۵۰۵
به حیلهای که عدو کرد میمباش دژم
۵۰۶
که کار خنجر برنده ناید از سوزن
۵۰۷
حدیث صلح حدیبیه را به بوسفیان
۵۰۸
یکی بخوان و بپرداز دل ز رنج و محن
۵۰۹
همانحکایت صفین بخوان و حیلهٔ عمرو
۵۱۰
که کرد آن همه غنج و دلال و عشوه و شن
۵۱۱
نه برتری ز پیمبر بباش و لاتیاس
۵۱۲
نه بهتری ز محمد بمان و لاتحزن
۵۱۳
یکی بخوان و بخند از سرور چون سوری
۵۱۴
یکی ببین و ببال از نشاط چون نوژن
۵۱۵
بدین قصیدهٔ غرا یکی ببین ملکا
۵۱۶
که با قبول تو گیتی نیرزدش به ثمن
۵۱۷
به هرکجاکه شود جلوهگر برندگمان
۵۱۸
که راست تازهعروسی بود به شکل و فتن
۵۱۹
ولی دو عیب نهانیش هست و گویم از آنک
۵۲۰
رواست گفتن عیب عروس نزد ختن
۵۲۱
نخست آنکه قوافی به چند جای در او
۵۲۲
مکررست چو انعامشاه در حق من
۵۲۳
اگرچه زین قبلش شکر لازمست ازآنک
۵۲۴
همی به شکر فزاید چو برفزود منن
۵۲۵
دوم قوافیش ار یک دو جا خشن نشگفت
۵۲۶
کنند جامهگدایان بهجای خز ز خشن
۵۲۷
ازین دو عیب چو میبگذری به خازن غیب
۵۲۸
که نطق ناطقه در مدح او بود الکن
۵۲۹
وگر دراز بود همچو عمر و دولت شاه
۵۳۰
چنین درازی دلکش ز کوتهی احسن
۵۳۱
بدین چکامهٔ دلکش رواست قاآنی
۵۳۲
و ان یکاد دمندت همی به پیرامن
۵۳۳
مثل بود به جهان تا حدیث دعد و رباب
۵۳۴
سمر بود به زمان تا وداد نل و دمن
۵۳۵
دوام ملک خداوند تا هزاراناند
۵۳۶
بقای بخت شهنشاه تا هزاران ون