Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۴ - ‌در مدح شاهزادهٔ آز‌اده هلاکوخان‌بن شجاع السلطنه می‌فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بر یاد صبوحی به رسم مستان
۲
از خانه سحرگه شدم به بستان
۳
دل ساغر و خون باده غصه ساقی
۴
مطرب غم و نی سینه نغمه افغان
۵
آشفته دلم از هوای دلبر
۶
آسیمه‌سرم از جفای دوران
۷
برگل نگرستم بسی‌ گرستم
۸
کز ماه رخ دوست‌ کرد دستان
۹
وز سیب صد آسیب شد نصیبم
۱۰
کم منهی ‌گشت از آن زنخدان
۱۱
گه زیر گلی ‌گه به پای سروی
۱۲
از ضعف چو مستان فتان و خیزان
۱۳
گه سوسن‌وار از مقال خاموش
۱۴
گه نرگس‌وار از خیال حیران
۱۵
گاه از پی تسکین جان مسکین
۱۶
سرکرده فغان چون هزاردستان
۱۷
گه داغ نهادم چو لاله بر دل
۱۸
گه چاک زدم همچو گل‌ گریبان
۱۹
گاهم به دل اندر خیال شیراز
۲۰
گاهم به سر اندر هوای ‌کرمان
۲۱
ناگه به نسیم صبا گذشتم
۲۲
چون تشنه به دریا‌ گرسنه بر خوان
۲۳
چون خنگ ملک گشته‌‌ گرم جنبش
۲۴
چون عزم شه آورده رای جولان
۲۵
افشاندم از دیده اشک شادی
۲۶
چون خارش آویختم به دامان
۲۷
گفتم ای درمان رنج فرقت
۲۸
گفتم ای داروی درد هجران
۲۹
اهلا لک سهلا از چه داری
۳۰
جان و تن ما را اسیر احزان
۳۱
لحتی بگذر رسم ‌کینه بگذار
۳۲
برخی بنشین‌گرد فتنه بنشان
۳۳
ای قاصد یار ای برید دلبر
۳۴
ای پیک‌نگار ای رسول جانان
۳۵
ای خاطر بلبل ز تو مشوش
۳۶
ای طرهٔ سنبل ز تو پریشان
۳۷
ای حامل بوی قمیص یوسف
۳۸
وی مایهٔ عیش رسول‌ کنعان
۳۹
از نکهت تو بزم عید خرم
۴۰
از هیبت تو قوم عاد پژمان
۴۱
برکتف توگاهی بساط حیدر
۴۲
بر سفت تو گه مسند سلیمان
۴۳
پایت نخراشد ز خار صحرا
۴۴
کامت نشود تر ز موج عمّان
۴۵
پبدایی و پنهان چو جرم خورشید
۴۶
پنهانی و پیدا چو نور یزدان
۴۷
آدم ز تو گاهی رهین هستی
۴۸
مریم ز تو گاهی قرین بهتان
۴۹
گر زآنکه پری نیستی چرایی
۵۰
همچون پری از چشم خلق پنهان
۵۱
زخم تن عشاق را تو مرهم
۵۲
درد دل مشتاق را تو درمان
۵۳
مشکین تو کنی راغ را به خرداد
۵۴
زرین توکنی باغ را در آبان
۵۵
دیریست ‌که مهرت مراست در دل
۵۶
عمریست که شوقت مراست در جان
۵۷
ایرا که نشد مشکلی دچارم
۵۸
الٌا که به عون تو گشت آسان
۵۹
ایدون چه شود کز طریق یاری
۶۰
ای محرم هر کاخ و هر شبستان
۶۱
از ری‌ که مهین پای تخت خسرو
۶۲
از ری‌ که بهین‌دار ملک خاقان
۶۳
ژولیده تنم را ز بسکه لاغر
۶۴
بیرون شود از چشمهای‌کتان
۶۵
ز‌ان نامی و بس چون وجود عاشق
۶۶
زو ذکری و بس چون عهود جانان
۶۷
چون مشت غباری بری دمانش
۶۸
با خویش به دارالامان کرمان
۶۹
لیکن به طریقی‌ که در ره از وی
۷۰
گردی ننشیند به هیچ دامان
۷۱
لختی بنپایی به هیچ منزل
۷۲
آنی بنمانی به هیچ سامان
۷۳
آسوده نخسبی چو بخت دانا
۷۴
فرسوده نگردی چو فکر نادان
۷۵
گر صخرهٔ صمّا فرازت آید
۷۶
زو درگذری چون خدنگ سلطان
۷۷
ور خار مغیلان خلد به کامت
۷۸
چون نار نیندیشی از مغیلان
۷۹
وآخر که به دارالامان رسیدی
۸۰
ایمن نشوی از فریب شیطان
۸۱
کان‌ملک بهشتست و دیوت از ریو
۸۲
ترسم ندهد ره به باغ رضوان
۸۳
القصه یکی نغز باره بینی
۸۴
صد بار بر از هفت چرخ ‌گردان
۸۵
ستوار بروجش چو سدّ یأجوج
۸۶
دشوار عروجش چو عرش یزدان
۸۷
سالم چو سپهر از صعود لشکر
۸۸
ایمن چوبهشت از ورود حدثان
۸۹
سنگی‌که بلغزد ز خاکریزش
۹۰
مانا نرسد تا ابد به پایان
۹۱
دروازهٔ آن باره بسته بینی
۹۲
جز بر رخ جویندگان احسان
۹۳
باغیست در آن باره بارک‌الله
۹۴
گیتی همه از نکهتش‌ گلستان
۹۵
چون بحر ز ژاله چون‌ کان ز لاله
۹۶
پر لعل بدخشان و در رخشان
۹۷
گردون نه و در وی هزار اختر
۹۸
جنت نه و در وی هزار غلمان
۹۹
تا گام زنی عبهرست و سوسن
۱۰۰
تا چشم زنی سنبلست و ریحان
۱۰۱
یک سبزه از آن آسمان اخضر
۱۰۲
یک لاله ازآن آفتاب تابان
۱۰۳
بر ساحت آن عاشقست اردی
۱۰۴
بر عرصهٔ آن شایقست نیسان
۱۰۵
کاخیست در آن باغ لو حش‌الله
۱۰۶
غمدانشده زو بارگاه غمدان
۱۰۷
چون رای سکندر منیع بنیاد
۱۰۸
چون فکر ارسطو وسیع بنیان
۱۰۹
کرمان نه اگر مصر از چه در وی
۱۱۰
آن کاخ نمودار کاخ هرمان
۱۱۱
تختیست در آن باغ صانه‌الله
۱۱۲
یکتا به دو گیتی ز چار ارکان
۱۱۳
شاهیست بر آن ‌کاخ‌ کز فروغش
۱۱۴
روشن شده ظلمت‌سرای امکان
۱۱۵
شهزاده هلاکوی رادکآمد
۱۱۶
ایوانش فراتر ز کاخ‌ کیوان
۱۱۷
تابی ز رخش چرخ چرخ انجم
۱۱۸
حرفی ز لبش بحر بحر مرجان
۱۱۹
شیرست چه شبرست شیر شرزه
۱۲۰
پیلست چه پیلست پیل غژمان
۱۲۱
گر پیل دمان را ز رمح خرطوم
۱۲۲
ور شیر ژیان را ز تیغ دندان
۱۲۳
بحرست چه بحر بحر قلزم
۱۲۴
کوهست چه ‌کوه کوه ثهلان
۱۲۵
گر بحرکند جا به پشت توسن
۱۲۶
ورکوه نهد پا به زین یکران
۱۲۷
با تیر گزینش به دشت هیجا
۱۲۸
با تیغ‌ گزینش به روز میدان
۱۲۹
نه خود به‌ کار آید و نه مغفر
۱۳۰
نه درع اثر بخشد و نه خفتان
۱۳۱
ای عالم و خشم تو خار و شعله
۱۳۲
ای‌گیتی و امر توگوی و چوگان
۱۳۳
از خشم تو جنت شود جهنم
۱۳۴
از بیم توکافر شود مسلمان
۱۳۵
زی خصم ‌گمانم‌ که از کمانت
۱۳۶
آرد خبر مرگ پیک پیکان
۱۳۷
رمح تو یکی‌گرزه مار خونخوار
۱۳۸
خشم تو یکی شرزه شیر غژمان
۱۳۹
آن مار برآرد دمار از تن
۱۴۰
این شیر برآرد نفیر از جان
۱۴۱
دست و دل بحربخش‌ کان‌پرداز
۱۴۲
بر دعوی جودت بود دو برهان
۱۴۳
رحمی‌کن ای شاه بحر وکان را
۱۴۴
از جور دو برهان جود برهان
۱۴۵
از هیبت ابروی چون ‌کمانت
۱۴۶
پیکان شده در چشم خصم مژان
۱۴۷
تیرت ز زمین بر سپهر بارد
۱۴۸
چونان به زمین از سپهر باران
۱۴۹
نشناخته شمشیر آهنینت
۱۵۰
در وقعه سقرلاط را ز سندان
۱۵۱
تیغ تو و الوند مهر و شبنم
۱۵۲
گرز تو و البرز ماه و کتان
۱۵۳
مهمان مخالف بود خدنگت
۱۵۴
هرگاه‌که بیرون رود زکیوان
۱۵۵
زان خصم براند ز سینه دل را
۱۵۶
تا تنگ نگردد سرا به مهمان
۱۵۷
نبود عجب ار خون شود دوباره
۱۵۸
از سهم خدنگت جنین به زهدان
۱۵۹
دم‌سردی بدخواه و تف تیغت
۱۶۰
این تابستانست و آن زمستان
۱۶۱
بدخواه تو درکودکی ز سهمت
۱۶۲
انگشت‌گزد بر به جای پستان
۱۶۳
گیهان و عمود تو عاد و صرصر
۱۶۴
دوران و جنود تو نوح و طوفان
۱۶۵
آسان با مهر تو هرچه مشکل
۱۶۶
مشکل با قهر تو هر چه آسان
۱۶۷
تیغت چو فناکی به‌گاه‌کوشش
۱۶۸
رایت چو قضا کی به وقت فرمان
۱۶۹
دیو از اثر رحمتت فرشته
۱۷۰
کوه ازگذر لشکرت بیابان
۱۷۱
ویرانهٔ ملک از تو بسکه معمور
۱۷۲
معمورهٔ‌ کان از تو بسکه ویران
۱۷۳
شد ساکن‌ کان هرچه بوم در ملک
۱۷۴
شد واصل ملک آنچه سیم درکان
۱۷۵
تا چند کنی بیخ فتنه شاها
۱۷۶
آزرم‌ کن از چشمهای فتان
۱۷۷
تنگست جهان بر تو از چه یارب
۱۷۸
بی‌جرم چو یوسف شدی به زندان
۱۷۹
هر خانه ‌کش از وصف تست زور
۱۸۰
هر نامه‌کش از نام تست عنوان
۱۸۱
این خنده‌ کند بر هزار دفتر
۱۸۲
آن طعنه زند بر هزار دیوان
۱۸۳
شمشیر تو مرگی بود مجسّم
۱۸۴
از مرگ به جایی‌گریخت نتوان
۱۸۵
در دولت تو سعد و نحس خرم
۱۸۶
چون زهره و کیوان به برج میزان
۱۸۷
رمحت‌که از آن مار یار تیمار
۱۸۸
تیغت‌که از آن شیر جفت افغان
۱۸۹
خور خیره شود وقت وقعه از این
۱۹۰
مه تیره شود گاه‌ کینه از آن
۱۹۱
از هیبت تیغت به ‌گاه جلوه
۱۹۲
از حملهٔ خنگت به‌گاه جولان
۱۹۳
مو مار شود پیل را به پیکر
۱۹۴
خون سنگ شود شیر را به شریان
۱۹۵
بس خیل پریشان از آن فراهم
۱۹۶
بس فوج فراهم ازین پریشان
۱۹۷
فتراک رزینت ز زین توسن
۱۹۸
آونگ چو از بوقبیس ثعبان
۱۹۹
قدر تو بر از مدحت سخنور
۲۰۰
جاه تو بر از فکرت سخندان
۲۰۱
ای شاه سه سال از تو دور ماندم
۲۰۲
چون خاطرکافر ز نور ایمان
۲۰۳
از آتش هجرت بسوخت جانم
۲۰۴
دوزخ بود آری سزای عصیان
۲۰۵
هر موی بر اندام من نموده
۲۰۶
چون برکتف بیور اس ماران
۲۰۷
اکنون عجبی نیست ‌گر بپایم
۲۰۸
جاوید به عشرت‌سرای گیهان
۲۰۹
ایراک ز ادراک خاک پایت
۲۱۰
چون خضر رسیدم به آب حیوان
۲۱۱
قربت ‌که مهین نعمتی خداداد
۲۱۲
زان بیهده‌ کردم سه سال‌ کفران
۲۱۳
زان بار خدا از برای‌ کیفر
۲۱۴
بگماشت به جانم عذاب حرمان
۲۱۵
اینک به ستغفار مدح دارم
۲۱۶
از فضل عمیمت امید غفران
۲۱۷
تا ماه منور بود هماره
۲۱۸
بیت الشرفش ثور و خانه سرطان
۲۱۹
چون نور مه از صارم هلالی
۲۲۰
توران ات مسخر چو ملک ایران
۲۲۱
بت‌الشرف و بیت تو هماره
۲۲۲
محروسهٔ ایران و مرز توران
۲۲۳
آن به‌که دهم زیب این قصیده
۲۲۴
ازگوهر مدح علیّ عمران
۲۲۵
چون ختم ولایت به ذات او شد
۲۲۶
هم ختم محامد به دوست شایان
۲۲۷
آن فاتح خیبرکه‌گشته زآغاز
۲۲۸
از فطرت او فتح باب امکان
۲۲۹
آن خواجهٔ‌ کامل‌که ره ندارد
۲۳۰
در عالم جاهش خیال نقصان
۲۳۱
بی‌ جلوهٔ انوار او نتابد
۲۳۲
بر مشرق دل آفتاب عرفان
۲۳۳
بی‌زیور ذات وی آفرینش
۲۳۴
ماند به یکی نو عروس عریان
۲۳۵
پرواش کی از هست و نیست چون هست
۲۳۶
با هستی او هست و نیست یکسان
۲۳۷
ز امکانی و ز امکان فراتر استی
۲۳۸
چون بر ز شکوفه ثمر ز اعصان
۲۳۹
قاآنی از مدح لب فروبند
۲۴۰
کز نعت نبی عاجزست حسان
۲۴۱
در بارهٔ آن‌کش خدا ثناگر
۲۴۲
تا چند وکی این ترهات هذیان

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.