قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۴ - فیالمدیحه ایضاً
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوش چون شد رشتهٔ پروین عیان از آسمان
۲
دیدهام پروینفشان شد دامنم پرویننشان
۳
بر زمین از بس هجوم آورد اشکم چون نجوم
۴
مینیارستم زمین را فرق کرد از آسمان
۵
برق آهم مشعلی افروخت درگیتیکهگشت
۶
از برون جامه راز خاطر مردم عیان
۷
بسکه گرداگرد من صفصف هجوم آورد غم
۸
جهد میکردمکه خود را بازجویم از میان
۹
گاهی از بس زردی رخساره بودم بیم آنک
۱۰
سایدم بر جبهه هندویی به جانی زعفران
۱۱
الغرض بودم درین حالتکه ناگه دررسید
۱۲
بر سرم آن سرو بالا چون بلای ناگهان
۱۳
نی خطا گفتم بلایی به ز عیش مستدام
۱۴
نی غلط گفتم فنایی به ز عمر جاودان
۱۵
زلف یک خروار سنبل چهره یک گلزار گل
۱۶
لعل یک انبار ملگیسوش یک مِضمار جان
۱۷
فتنهٔ یک خانقه تقوی ز چشم دلفریب
۱۸
دشمن یک صومعه طاعت ز خال دلسنان
۱۹
آفت یک روم ترسا از دو پرچین سلسله
۲۰
غارت یک دیر راهب از دو مشکین طیلسان
۲۱
زلف چون شام محرم چهره همچون صبح عید
۲۲
صبح عیدش را شده شام محرم سایبان
۲۳
در دهان او سخن چونان وجودی در عدم
۲۴
بر میان او کمر چونان یقینی بر گمان
۲۵
روی سیمینش سپر گیسوی مشکینش کمند
۲۶
زلف پرچینش زره مژگان خونریزش سنان
۲۷
بر قدش گیسو چو ماری بر فراز نارون
۲۸
در لبش دندان چو دری در میان ناردان
۲۹
هم رخش در زیر زلف و هم خطش بر گرد لب
۳۰
غاتفر در زنگبار و نوبه در هندوستان
۳۱
از فسون چشم بربستم زبان آری به سحر
۳۲
ساحر از بادام مردم را کند عقد اللسان
۳۳
رویش اندر طرّهٔ مشکین قمر در سنبله
۳۴
خالش اندر چهرهٔ سیمین زحل بر فرقدان
۳۵
عشق دارد مار بر سرو روان گر منکری
۳۶
زلف چون مارش ببین بر قد چون سرو روان
۳۷
با دو لعل نوشخندش میننوشم نیشکر
۳۸
با دو زلف درعپوشش مینبویم ضیمران
۳۹
غیر زلف چون دخانش بر رخان آتشین
۴۰
میندیدم کز هوا سوی زمین یازد دخان
۴۱
زلف او بر روی سیمین عقربی در ماهتاب
۴۲
جعد او بر چهر رنگین سنبلی بر ارغوان
۴۳
زلف بر دوشش عزازیلی به دوش جبرئیل
۴۴
دل در آغوشش دماوندی میان پرنیان
۴۵
عشقاو را هفت وادی بود و من در هر یکش
۴۶
زحمتی دیدمکه دید اسفندیار از هفتخان
۴۷
آتشین رویش چو دیدم جستم از جا چون سپند
۴۸
وز سپندش عقل را آتش زدم در دودمان
۴۹
گفتمش ای ترک غارتگر که در اقلیم حسن
۵۰
نیکوان را شهریاری دلبران را قهرمان
۵۱
کوه را دزدی و پوشی در قصب کاینم سرین
۵۲
موی را آری و بندی درکمر کاینم میان
۵۳
تاکی از دردت بمیرمگفت بخبخ گو بمیر
۵۴
تاکی از هجرت نمانم گفت هیهی گو ممان
۵۵
گفتمش یارم که باشد در غمت گفتا اجل
۵۶
گفتمش کارم چه باشد بیرخت گفتا فغان
۵۷
گفتمش شب بیتو ناید خواب اندر چشم من
۵۸
گفت آری خواب میناید به چشم پاسبان
۵۹
گفتم از وصل دهانت تا به کی جویم اثر
۶۰
گفت تا آن گه که جویی از دهان من نشان
۶۱
گفتم آخر بر رخ من از چه خندی شرم دار
۶۲
گفت هیهی میندانی خنده آرد زعفران
۶۳
گفتم ایگلچهره چون من باغبانی بایدت
۶۴
گفت رو رو من نیم آن گل که خواهد باغبان
۶۵
گفتمش ای ترک چون من ترجمانی شایدت
۶۶
گفت بخبخ من نه آن ترکم که جوید ترجمان
۶۷
گفتم آخر چند ماند راز جورت سر به مهر
۶۸
مهر بردار از ضمیر و قفل بگشا از زبان
۶۹
گفت ای ابله ندانی اینقدرکز وصل تو
۷۰
من همان بینمکه بیندگلشن از باد خزان
۷۱
بینشانی چون تو را چون من نشاید همنشین
۷۲
میزبانی چون ترا چون من نباید میهمان
۷۳
طرهام ماری نه کش چنگتو باشد مارگیر
۷۴
غبغبمگویی نه کش دست تو باشد صولجان
۷۵
تو ب هقامت چون کمانی من به قامت همچو تیر
۷۶
تیر پران بگذرد چون جفت گردد باکمان
۷۷
با چنین رخسار منکر با چنین اندام زشت
۷۸
اینقدر حجت مجوی و اینقدر طیبت مران
۷۹
منظر زیبا نداری یار زیبارو مخواه
۸۰
منطق شیرین نداری شوخ شیرینلب مخوان
۸۱
روی زشت خود ندیدستی مگر در آینه
۸۲
تا بهجهد از خود گریزی قیروان تا قیروان
۸۳
صورت زشت ترا صورتگری گر برکشد
۸۴
کلکش از تأثیر آن صورت بخوشد در بنان
۸۵
بر رخ زردت ز هر جانب نشان آبله
۸۶
پشهٔ خاکیست مانان بر برازی پرفشان
۸۷
بینیت چون ناودان و آب ازو جاری چنانک
۸۸
روز بارانش نشاید فرق کرد از ناودان
۸۹
روی زشتت گر شود در صورت بت جلوهگر
۹۰
کافرم گر هیچ کافر بت پرستد در جهان
۹۱
ورکسی نامتکند بر درهم و دینار نقش
۹۲
درهم و دینار راکس مینگیرد رایگان
۹۳
گر نمایی روی من با روی زشت خود قیاس
۹۴
آزمون آیینه را برگیر و در شبهت ممان
۹۵
مار را نسبتگنه باشد به طاووس ارم
۹۶
خار را شبهت خطا باشد به گلزار جنان
۹۷
ور توگویی وصلمن بس دلکشست و دلپذیر
۹۸
یک نفس با چون خودی بنشین ز روی امتحان
۹۹
تا چه کردستم گنه تا با تو باشم همنشین
۱۰۰
یا چه کردستم خطا تا با تو باشم در غمان
۱۰۱
مر ترا طاعت چه باشد تا خدایت در جزا
۱۰۲
از وصال چون منی بخشد حیات جاودان
۱۰۳
یا مرا عصیان چه باشد تا بهکیفر کردگار
۱۰۴
از جمال چون توییگوید به دوزخ کن مکان
۱۰۵
گاه خوانی سستمهرم هستم آری اینچنین
۱۰۶
گاه خوانی سخت رویم هستم آری آن چنان
۱۰۷
سخترویستمولیبا ونتو یاری سستطبع
۱۰۸
سست مهرستم ولی با چون تو خاری سخت جان
۱۰۹
راستی را در شگفتستم ز اطوار سپهر
۱۱۰
راستی را در شگرفستم ز ادوار جهان
۱۱۱
کز چه هرجا غرچهیی دنگی دبنگی دیورنگ
۱۱۲
ابلهی گولی فضولی ناقبولی قلتبان
۱۱۳
الکنی کوری کری لنگی شلی زشتی کلی
۱۱۴
بدسرشتی احولی زشتی نحیفی ناتوان
۱۱۵
سادهیی گیرد صبیحو دلبریخواهد ملیح
۱۱۶
همسری خواهد جمیل و شاهدی جوید جوان
۱۱۷
کوبکو تازانکه گردد با نگاری همنشین
۱۱۸
دربدر یازان که گردد با ظریفی رایگان
۱۱۹
گر تجنب بیند از یاری بگرید ابروار
۱۲۰
ور تقرب بیند از شوخی بخندد برقسان
۱۲۱
گاه با معشوق گوید اینت جور بیحساب
۱۲۲
گاه با منظور گوید اینت ظلم بیکران
۱۲۳
دلبر مظلوم از خجلت بنسراید سخن
۱۲۴
شاهد محجوباز حسرت بنگشاید زبان
۱۲۵
خود نماید جور و از معشوق نالد هر نفس
۱۲۶
خود اید ظلم و از محبوب موید هر زمان
۱۲۷
جور آن این ببن که گردد با نگاری مقترن
۱۲۸
ظلم آن این بسکه جوید با جوانی اقتران
۱۲۹
آن ازین جفت نشاط و این ازان یار محن
۱۳۰
این ازان اندر جحیم و آن ازین اندر جنان
۱۳۱
راستی را دلبری دیوانه باید همچو من
۱۳۲
تا مگر با زشترویی چون تو گردد توأمان
۱۳۳
چشم خیره خشم چیره روی تیره خوی زشت
۱۳۴
رخگره نخوت فره صورت زره قامتکمان
۱۳۵
بخت لاغر رنج فربه مغز خالی جهل پر
۱۳۶
غم فراوان دلنوان دانش سبک خاطرگران
۱۳۷
آه سرد و اشک گرم و روح زار و تن نزار
۱۳۸
رویسخت و طبعسست و جاننژند و دلنوان
۱۳۹
قامت پست تو بینم یا رخ پر آبله
۱۴۰
هیکل زفت تو بینم یا دل نامهربان
۱۴۱
تو چه بینی از من آن بینی که راغ از فرودین
۱۴۲
من چه یابم از تو آن یابم که باغ از مهرگان
۱۴۳
تو مرا باب ملالی من ترا آب زلال
۱۴۴
تو مرا رنج روانی من ترا گنج روان
۱۴۵
من ترا دار نعیمم تو مرا نار جحیم
۱۴۶
من ترا باغ جنانم تو مرا داغ جنان
۱۴۷
تو مرای دشمن جان من مرایی همنشین
۱۴۸
من ترایم راحت تن چون ترایم همعنان
۱۴۹
من چه بینم از تو آن بینم که از صرصر چراغ
۱۵۰
تو چه بینی از من آن بینی که از راح روان
۱۵۱
تو مرا آنزحمتیکش وصف بیرون از حدیث
۱۵۲
من ترا آن رحمتمکش مدح بیرون از بیان
۱۵۳
نه ترا یزدان فرستد رحمتی برتر ازین
۱۵۴
نه مراگیهان پسندد زحمتی برتر از آن
۱۵۵
وصل تو مرگست و مرگ از عمر نگذارد اثر
۱۵۶
روی تو رنجست و رنج از شخص برباید توان
۱۵۷
عشقبازی چون تو زشت و شاهدی زیبا چو من
۱۵۸
فیالمثل دانی چه باشد آسمان و ریسمان
۱۵۹
این بود انصاف یارب کز وصال چون تویی
۱۶۰
من بباشم ناامید و من بباشم ناتوان
۱۶۱
وین روا باشد خدا را کز وصال چون منی
۱۶۲
تو بپایی شادکام و تو بمانی شادمان
۱۶۳
با تو چون باشم نباشد هیچم از شادی اثر
۱۶۴
با تو چون مانم نماند هیچم از عشرت نشان
۱۶۵
رنج بیند پادشا چون با گدا گردد قرین
۱۶۶
نحس گردد مشتری چون با زحل جوید قران
۱۶۷
خوشدلی را مایهیی باید مرا بسرای هین
۱۶۸
نیکویی را آیتی شاید مرا بنمای هان
۱۶۹
ایدریغاکاکی سمای خود دیدی به چشم
۱۷۰
تا به پای خویشتن از خویشتن جستی کران
۱۷۱
تو اگر بوسی مرا بوسیدهیی مه را جبین
۱۷۲
من اگر بوسم ترا بوسیدهام خر را فلان
۱۷۳
گر مرا خواهی دعایی کرد باری کن چنین
۱۷۴
کز وصال چون تویی دارد خدایم در امان
۱۷۵
گفتم ای سرو قباپوش اینهمه توسن متاز
۱۷۶
گفتم ای ماه کلهدار اینقدر مرکب مران
۱۷۷
غمزهای دلبران را رمزها باشد نهفت
۱۷۸
نازهای نیکوان را رازها باشد نهان
۱۷۹
حسن بامیهستعالینردبانثن چیست عشق
۱۸۰
هیچکس بر بام مینتوان شدن بینردبان
۱۸۱
عشق خسرو کرد شکر را به شیرینی مثل
۱۸۲
ورنه شکر نام بسیارستی اندر اصفهان
۱۸۳
هم عرب را بوده چون لیلی هزاران دلفریب
۱۸۴
هم عجم را بوده چون شیرین هزاران دلستان
۱۸۵
شور مجنونی مر او راکرد معروف زمن
۱۸۶
شوق فرهادی مر این را ساخت مشهور زمان
۱۸۷
از زلیخا یوسف اندر خوبرویی شد مثل
۱۸۸
ازکثیر عزها عزت یافت در ملک جهان
۱۸۹
گر نبودی وامق از عذرا که پرسیدی اثر
۱۹۰
ور نبودیعروه از عفراکه دانستی نشان
۱۹۱
هندویی خورشید رخشان را ستایش مینکرد
۱۹۲
تا نه زاول حیرت حربا فکندش درگمان
۱۹۳
شمع از جانبازی پروانه آمد سرفراز
۱۹۴
ویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان
۱۹۵
سروکی بالد به بستانگر ننالد فاخته
۱۹۶
گُلکجا خندد به گلزار ار نزارد زندخوان
۱۹۷
گر نبودی داستان توبه و لیلی مثل
۱۹۸
از حد اوهام نامی مینبودی در میان
۱۹۹
ور جمیل از دل نبودی طالب حسن جمال
۲۰۰
کافرم گر هیچ راندی از بُثینه داستان
۲۰۱
شاعر ماهر چو فردوسی ببایستی همی
۲۰۲
تا به دهر اندر خبر ماندی زگرد سیستان
۲۰۳
مفلقی دانا چو خاقانی بشایستی همی
۲۰۴
تا به دوران داستانگویدکس از شاه اخستان
۲۰۵
لاجرم باید چو قاآنی ادیبی هوشمند
۲۰۶
تا به گیتی داستان ماند ز شاه راستان