قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۶ - در ستایش مرحوم مبرور شجاع السلطنه حسنعلی میرزا طابالله ثراه میفرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ساقی در این هوای سرد زمستان
۲
ساغر می را مکن دریغ ز مستان
۳
سردی دی را نظارهکن که به مجمر
۴
همچو یخ افسردهگشته آتش سوزان
۵
شعلهٔ آتش جدا نگشته ز آتش
۶
طعنه زند از تری به قطرهٔ باران
۷
خون بهعروق آنچنان فسرده که گویی
۸
شاخ بقم رسته است از رگ شریان
۹
توشهٔ صد ساله یافت خاک مطبق
۱۰
بسکه بر او آرد ریخت ابر ز انبان
۱۱
آتش از افسردگی بهکورهٔ حداد
۱۲
طعنه زند بر به پتک و خنده به سندان
۱۳
کوه پر از برف زیر ابر قویدست
۱۴
دیو سفیدست زیر رستم دستان
۱۵
مغز به ستخوان چنان فسردهکه گویی
۱۶
تعبیه کردند سنگ خاره به ستخوان
۱۷
رفته فلک با زمین به خشم که گویی
۱۸
بر بدنش از تگرگ بارد پیکان
۱۹
رحم به خورشید آیدم که درین فصل
۲۰
تابد هر بامداد با تن عریان
۲۱
بسکه بهم در هوا ز شدت سرما
۲۲
یافته پیوند قطره قطرهٔ باران
۲۳
گویی زنجیر عدل داودستی
۲۴
کامده آون همی ز گنبد گردان
۲۵
خلق خلیلالله ار نیند پس از چه
۲۶
بر همه سوزنده آتشست گلستان
۲۷
باد سبکسر ز ابرهای گرانسنگ
۲۸
میکند اکنون هزار عرش سلیمان
۲۹
دانی این برد را جه باشد چاره
۳۰
دانی این درد را چه باشد درمان
۳۱
داروی این درد و برد آتش سردست
۳۲
آتش سردی به گرمی آتش سوزان
۳۳
آتش سردی که از فروغ شعاعش
۳۴
مور به تاریک شب نماند پنهان
۳۵
آتش سردی که گر بنوشد حبلی
۳۶
مهر درخشان شودش بچه به زهدان
۳۷
آتش سردی که گر به هامون تابد
۳۸
خاکش گوهر شود گیاهش مرجان
۳۹
یا نیگویی درونمعدن الماس
۴۰
تعبیهکردست کان لعل بدخشان
۴۱
وه چه خوش آید مرا به ویژه در این فصل
۴۲
با دلی آسوده از مکاره دوران
۴۳
مجلسکی خاص و یارکی دوسه همدم
۴۴
نقل و می و عود و رود و تار خوشالحان
۴۵
شاهدی شوخ و شنگ و چاردهساله
۴۶
چارده ماهش غلام طلعت تابان
۴۷
فربه و سیمین و سرخروی و سیهموی
۴۸
رند و ادافهم و بذلهگوی و غزلخوان
۴۹
عالم عالم پری ز حسن پریوش
۵۰
دنیا دنیا ملک ز روی ملک سان
۵۱
کابلکابل سماع و وجد و ترنم
۵۲
بابل بابل فسون و حیله و دستان
۵۳
آفت یک شهر دل ز طرهٔ جادو
۵۴
فتنهٔ یک ملک جان ز نرگس فتّان
۵۵
هر نفس از ناز قامتش متمایل
۵۶
راست چو سرو سهی ز باد بهاران
۵۷
لوح سرینش چو گوی عاج مدور
۵۸
لیکن گویی نخورده صدمهٔ چوگان
۵۹
او قدح و شیشه در دو دست بلورین
۶۰
نزد من استاده همو سرو خرامان
۶۱
من ز سر خدعه در لباس تصوّف
۶۲
سبحه به دست اندرون و سر به گریبان
۶۳
گر ز تغیر به رسم زهدفروشی
۶۴
گویم صد لعنت خدای به شیطان
۶۵
گاه چو وسواسیان به شیوهٔ پرخاش
۶۶
گویم ای سادهلوح امرد نادان
۶۷
دور شو از من که از ترشح جامت
۶۸
جامهٔ وسواس من نشوید عمّان
۶۹
دامن خود به آستین خرقه کنم جمع
۷۰
تا به می آلودهام نگردد دامان
۷۱
گاه سرایم که گر ز من نکنی شرم
۷۲
شرم کن از حق مباش پیرو خذلان
۷۳
گاه درو خیره خیره بینم و گویم
۷۴
رو تو با اینگنه نیابی غفران
۷۵
این سخنم بر زبان و لیک وجودم
۷۶
محو تماشای او چو نقش بر ایوان
۷۷
او ز پی تردماغی خود و احباب
۷۸
در صت زهد خشک م شده حیران
۷۹
گاه به غبغب زند ز بهر قسم دست
۸۰
کاینهمه گر زهر مار باشد بستان
۸۱
گاه به آیین دلبران پی سوگند
۸۲
دستگذارد به تار زلف پریشان
۸۳
گاهیگویدکزین عبوس مجسم
۸۴
یارب ما را به فضل و رحمت برهان
۸۵
گاه به ایما به میر مجلس گوید
۸۶
کاین سر خر را که راه داد به بستان
۸۷
گاه به نجوی به اهل بزم سراید
۸۸
خلقت منکر ببین و جامهٔ خلقان
۸۹
گاهکند رو به آسمان که الهی
۹۰
امشب ازین جمع این بلیه بگردان
۹۱
دل شده یک قطره خونکه آخر تاکی
۹۲
از جا برخیز و درکنارش بنشان
۹۳
عقلمگوید دلا مگر نشندی
۹۴
منع چو بیند حریصتر شود انسان
۹۵
جان بر جانان ولی ز بهر تجاهل
۹۶
گاه نگاهم به سقف و گاه بر ایوان
۹۷
گویم برگو دلیل خوبی صهبا
۹۸
گوید عشرت دلیل و شادی برهان
۹۹
گوید چبود دلیل حرمت باده
۱۰۰
گویم اینک حدیث و اینک قرآن
۱۰۱
گویم حاشا نمیخورمکه حرامست
۱۰۲
گوید کلا چه تهمتست و چه بهان
۱۰۳
گوید بستان بخور به جان فلانی
۱۰۴
گویم نی نی فلانکه باشد و بهمان
۱۰۵
عاقبت الامر گوید ار بخوری می
۱۰۶
میدهمت یک دو بوسه از لب خندان
۱۰۷
من ز پی امتحان شوخیش از جدّ
۱۰۸
چاک درون را درافکنم به گریبان
۱۰۹
آنگه از سوز دل به رسم تباکی
۱۱۰
ز آب دهان تر کنم حوالی مژگان
۱۱۱
خرخرهٔ گریه درگلوی فکنده
۱۱۲
هر نفس از روی خدعه برکشم افغان
۱۱۳
گویمش ای طفل ساده رخ که هنوزت
۱۱۴
گرد بهی نیست گرد سیب زنخدان
۱۱۵
چند کنی ریشخند آنکه گذشتست
۱۱۶
سبلتش از گوش و موی ریش ز پستان
۱۱۷
مر نشنیدستی ای نگار سیهموی
۱۱۸
شرم ز ریش سفید دارد یزدان
۱۱۹
ای بتکافور روی مشکین طرّه
۱۲۰
کت بالا تیرست و شکل ابرو کیوان
۱۲۱
تیرم کیوان شدست و مشکم کافور
۱۲۲
از اثر کید تیر و گردش کیوان
۱۲۳
من به ره گور پیسپار و تو آری
۱۲۴
از بر گوران کباب بر ز بر خوان
۱۲۵
خندی بر من بترس از آنگه بگرید
۱۲۶
چشم امل بر تو از تواتر عصیان
۱۲۷
گوهر یکدانهٔ دلم را مشکن
۱۲۸
یا چو شکستی ز لعلش آور تاوان
۱۲۹
او چو مرا دلشکسته بیند ترسد
۱۳۰
روز جزا را از بیم آتش نیران
۱۳۱
ساعد سیمن بهگردنمکنند آونگ
۱۳۲
پاک کند اشکم از دو دیدهٔ گریان
۱۳۳
از دل و جان تن دهد به بو سه و از عجز
۱۳۴
ژاله فشاند همی به لالهء نعمان
۱۳۵
من دو سه خمیازه زیر خرقه نهانی
۱۳۶
برکشم از ذوق بوسهٔ لب جانان
۱۳۷
در بتنم لرزه از طرب که فضولی
۱۳۸
بانگ بر او برزند که ها چکنی هان
۱۳۹
ایکه تو بینی به زیر خرقه خزیدست
۱۴۰
کهنه حریفی ست شمع جمع ظریفان
۱۴۱
هرچه جز ابن خرقهاش که بینی بر تن
۱۴۲
دوش به یک جرعه باده کرده گروگان
۱۴۳
درد شرابی که این به خاک فشاند
۱۴۴
گردد از آن مست فرش و مسند و ایوان
۱۴۵
گوید اگر اینچنین بودکه تو گویی
۱۴۶
کش به جز این خرقه نی سراست و نه ساامان
۱۴۷
از چه نشیند به صدر مجلس و راند
۱۴۸
با چو منی اینقدر لطیفه و هذیان
۱۴۹
پاسخش آرد که گر به عیب تمامست
۱۵۰
ایا هنرش بس که هست مادح سلطان
۱۵۱
شاه شجاع آنکه شرزه شر دژ آهنگ
۱۵۲
نغنود از بیم نیزهاش به نیستان
۱۵۳
ای ملک ای آفتاب ملککه جز تو
۱۵۴
کس نشنیدست آفتاب سخندان
۱۵۵
پیلی اما ز دشنه داری خرطوم
۱۵۶
شیری اما ز دهره داری دندان
۱۵۷
شیر ندارد به سر بسان تو مغفر
۱۵۸
پیل ندارد به تن بسان تو خفتان
۱۵۹
کوههٔ رخش تو پیش کوه بلاون
۱۶۰
همچو بلاون که است پیش بیابان
۱۶۱
از زره و خود گو جمال تو بیند
۱۶۲
آنکو یوسف ندیده است به زندان
۱۶۳
دوش چو برگفتم این قصیده سرودم
۱۶۴
به که به کرمان فرستمش ز خراسان
۱۶۵
عقل برآشفت و گفت زیرکی الحق
۱۶۶
دُر سوی عمّان بریّ و زیره به کرمان
۱۶۷
مدح فرستی به سوی شاه و ندانی
۱۶۸
مدح نبی کرد مینیارد حسان