قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۴ - در مدح هژبر سالب علیبن ابیطالب صلوات الله و سلامه علیه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
رسمعاشق نیست با یکدل دو دلبر داشتن
۲
یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن
۳
ناجوانمردیست چون جانو سیار و ماهیار
۴
یار دارا بودن و دل با سکندر داشتن
۵
یا اسیر حکم جانان باش یا در بند جان
۶
زشت باشد نوعروسی را دو شوهر داشتن
۷
شکرستان کن درون از عشق تاکی بایدت
۸
دستحسرت چونمگس ازدور برسر داشتن
۹
بندگیکن خواجه را تا آسمان بر خاک تو
۱۰
از پی تعظیم خواهد پشت چنبر داشتن
۱۱
ای که جویی کیمیای عشق پرخونکن دوچشم
۱۲
هست شرط کیمیا گوگرد احمر داشتن
۱۳
تاکی از نقلکرامتهای مردان بایدت
۱۴
عشوها همچون زنان در زیر چادر داشتن
۱۵
ازکرامت عار آید مرد راکانصاف نیست
۱۶
دیده از معشوق بر بستن .به زیور داشتن
۱۷
گرچه گاهی از پی بوجهل جهلان لازمست
۱۸
ماه را جوزا نمودن سنگ را زر داشتن
۱۹
عمرو را حاصل چه از نقلکرامتهای زید
۲۰
جز که بر نقصان ذات خویش محضر داشتن
۲۱
خود کرامت شوکرامت چند جویی زان و این
۲۲
تا توانی برگ بیبرگی میسر داشتن
۲۳
چرخ اگر گردد به فرمانت برآن هم دل مبند
۲۴
ای برادرکار طفلانست فرفر داشتن
۲۵
از نبی بایدنبی راخواست کز بوجهلی است
۲۶
جشم اعجاز وکرامات از پیمبر داشتن
۲۷
عارف اشیا را چنان خواهدکه یزدان آفرید
۲۸
قدرت از یزدان چرا باید فزونتر داشتن
۲۹
گنج شونه گنج جو خوشتر کدام انصاف ده
۳۰
طعم شکر داشتن یا طمع شکر داشتن
۳۱
در سر هر نیش خاری صدهزاران جنتست
۳۲
چند باید دیده نابینا چو عبهر داشتن
۳۳
مردمچشم جهان مو تا توان در چشم خلق
۳۴
خویش را در عین تاریکی منور داشتن
۳۵
دیدن خلقست فرن و دیدن حق فرضتر
۳۶
دیده بایدگاه احولگاه اعور داشتن
۳۷
ظل یزدان بایدت بر فرق نه ظل همای
۳۸
تا توانی عرش را در زیر شهپر داشتن
۳۹
پرتو حقست در هرچیز ماهی شو به طبع
۴۰
تا ز آب شور یابی طعمکوثر داشتن
۴۱
کوش قاآنیکه رخش هستی آری زیر ران
۴۲
چندخواهی چون امیران اسب و استر داشتن
۴۳
تن رها کن تا چو عیسی بر فلک گردی سوار
۴۴
ورنه عیسی مینشاید شد ز بک خر داشتن
۴۵
میخ مرکب را به گل زن نه به دل کاسان بود
۴۶
در لباس خسروی خود را قلندر داشتن
۴۷
دل سرای حق بود در سرو بالایان مبند
۴۸
سرو را پیوند نتوان با صنوبر داشتن
۴۹
غوطه گه در آتش دل زن گهی در آب چشم
۵۰
خویش باید گاه ماهی گه سمندر داشتن
۵۱
گوهر جان را بهدست آور که زنگی بچه را
۵۲
مینیفزاید بها از نام جوهر داشتن
۵۳
هم دوجعفر بود کاین صادق بدآن کذاب بود
۵۴
نیست تنها صادقی در نام جعفر داشتن
۵۵
چون قلم از سر قدم ساز از خموشیگفتگو
۵۶
گر نمیخواهی سیهرویی چو دفتر داشتن
۵۷
رستگاری جوی تا در حشر گردی رستگار
۵۸
رستگاری چیست در دل مهر حیدر داشتن
۵۹
همچو احمد پای تا سرگوش باید شد ترا
۶۰
تا توانی امتثال حکم داور داشتن
۶۱
امر حق فوریست باید مصطفی را در غدیر
۶۲
از جهاز اشتران ناچار منبر داشتن
۶۳
بایدش دست خدا را فاش بگرفتن بهدست
۶۴
روبهان را آگه از سهم غضفر داشتن
۶۵
ذات حیدر افسر لولاک را زیبدگهر
۶۶
تاج را نتوان شبه بر جایگوهر داشتن
۶۷
از تعصب چند خواهی بر سپهر افتخار
۶۸
نحس اکبر را به جای سعد اکبر داشتن
۶۹
نیستی معذور بالله گرت باید ز ابلهی
۷۰
عیسی جان بخش را همسنگ عازر داشتن
۷۱
ای کم از سگ تا کی این آهو که خواهیاز خری
۷۲
شیر را همسایه با روباه لاغر داشتن
۷۳
شیرمردی چون علی را تاج سلطانی سزاست
۷۴
وان زنان را یک دوگز شلوار و معجر داشتن
۷۵
طفل هم داند یقینکاندر مصاف پور زال
۷۶
پیرزالی را نشاید درع و مغفر داشتن
۷۷
خجلتت ناید ربودن خاتم از انگشت جم
۷۸
وانگه آن را زیب دست دیو ابتر داشتن
۷۹
در بر داود کز مزمار کوه آرد به وجد
۸۰
لولیان را کی سزد در دست مزهر داشتن
۸۱
زشت باشد نزلهای آسمانی پیش روی
۸۲
همچو بیماران نظر سوی مزوّر داشتن
۸۳
چون صراط المستقیمت هست تاکی ز ابلهی
۸۴
دیده در فحشاء و دل در بغی و منکر داشن
۸۵
نعشت ار در گل رود خوشتر گرت بایست چشم
۸۶
با فروغ مهر خاور در سه خواهر داشتن
۸۷
گر چوکودک وارهی از ننگ ظلمات ثلاث
۸۸
آفرینها بایدت بر جان مادر داشتن
۸۹
بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگار
۹۰
تا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن
۹۱
شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او
۹۲
تا توانی روی گیتی را منوّر داشتن
۹۳
ذرهیی از مهر او روشن کند آفاق را
۹۴
چند باید منت از خورشید خاور داشتن
۹۵
عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگو
۹۶
تا توانی مغزگیتی را معطر داشتن
۹۷
رقصد از وجد و طرب خورشید در وقتکسوف
۹۸
زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن
۹۹
علم ازو آموز کاسانست با تعلیم او
۱۰۰
نه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن
۱۰۱
مهر او سرمایهٔ آمال کن گر بایدت
۱۰۲
خویش را در عین درویشی توانگر داشتن
۱۰۳
طینت خویش ار حسن خواهی بیاید چون حسین
۱۰۴
در ولای او ز خون در دست ساغر داشتن
۱۰۵
پشت بر وی کرد روزی مهر در وقت غروب
۱۰۶
تا ابد باید ز بیمش چهره اصفر داشتن
۱۰۷
زورق دین را به بحر روزگار از بیم غرق
۱۰۸
زآهنین شمشیر او فرضست لنگر داشتن
۱۰۹
روی خود را روزی اواز شرق سوی غرب تافت
۱۱۰
رجعت خورشید را بایست باور داشتن
۱۱۱
ای خلیفهٔ مصطفیای دست حق ایپشت دین
۱۱۲
کافرینش را زتست این زینت و فر داشتن
۱۱۳
خشم با خصمت کند مریخ یا سرمست تست
۱۱۴
کز غضب یا سکر خیزد دیده احمر داشتن
۱۱۵
غالیانویند هم خود موسی هم سامری
۱۱۶
بهر گاو زر چه باید جنگ زرگر داشتن
۱۱۷
چرخ هشتم خواست مداحت چو قاآنی شود
۱۱۸
تا تواند ملک معنی را مسخر داشتن
۱۱۹
عقل گفت این خرده کوکبهای زشت خود بپوش
۱۲۰
نیست قاآنی شدن صورت مجدر داشنن
۱۲۱
گینی ارکوهی شود از جرم بالله میتوان
۱۲۲
کاهی از مهر تو با آن کُه برابر داشتن
۱۲۳
کی تواند جز تو کس در نهروان هفتاد نهر
۱۲۴
جاری از خون بداندیشان کافر داشتن
۱۲۵
کی تواند جز تو کس یک ضربت شمشبر او
۱۲۶
از عبادتهای جنّ و انس برتر داشتن
۱۲۷
کیتواند جز توکس در روزکین افلاک را
۱۲۸
پرخروش از نعرهٔ الله اکبر داشتن
۱۲۹
کی تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلی
۱۳۰
اژدهایی را به یک قوّت دو پیکر داشتن
۱۳۱
شاه ما را میر شاهان کن که باید مر ترا
۱۳۲
هم ز شاهان لشکر و هم میرلشکر داشتن
۱۳۳
خسرو غازی محمّد شه که در سنجار دهر
۱۳۴
ننگش آید خویش را همسنگ سنجر داشتن
۱۳۵
رمیم آید مدح اوویمکه ماهان بشند
۱۳۶
گر گدایان گنج را باید مستّر داشتن
۱۳۷
نه خجل گردم ز مدح او که دانم ذره را
۱۳۸
نیست امکان مدح مهر چهر خاور داشن
۱۳۹
سال عمرش قرنها بادا ز حشر آن سو ترک
۱۴۰
تاکه برهد ز انتظار روز محشر داشتن
۱۴۱
شه چو اسکندر جوان و خواجه همچون خضر پیر
۱۴۲
ای سکندر لازمست این خضر رهبر داشتن