قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۲ - در مدح محمد شاه غازی انارالله برهانه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ماه دو هفت سال من آن یار نازنین
۲
هر هفت کرده آمد یک هفته پیش ازین
۳
پی خسته دم گسسته کمر بسته بیقرار
۴
می خورده ره سپرده عرق کرده خشمگین
۵
برجستم و دویدم و پرسیدمش خبر
۶
بنشتم و نشاندم و بوسیدمش جبین
۷
کاخر چگونهیی چهشدت سرگذشت چیست
۸
چونی چه روی داده چرایی دژم چنین
۹
گفت این زمان مجال سخن نیست رو بهل
۱۰
مینای می به جبب و بکش رخش زیر زین
۱۱
رفتم به جیب شیشه نهفتم وز آن سپس
۱۲
زین برزدم بهکوههٔ آن رخش بیقرین
۱۳
بگرفتمش رکاب و به زین برنشست و گفت
۱۴
ایدون ردیف من شو و بر اسب برنشین
۱۵
بیمنت رکاب ز پی برنشستمش
۱۶
چون از پس فریشته پتیارهٔ لعین
۱۷
بیرون شدیم هردو ز دروازه سوی دشت
۱۸
دشتی درو کشیده سراپرده فرودین
۱۹
بلبل فکنده غلغله ز آواز دلنواز
۲۰
قمری گشوده زمزمه ز آوای دلنشین
۲۱
در مغز عقل لخلخه از بوی ضیمران
۲۲
بردست روح آینه از برگ یاسمین
۲۳
گفتی به سحر تعبیه کردست نوبهار
۲۴
در چنگ مرغ زمزمهٔ چنگ رامتین
۲۵
صحرا سپهر و لاله درو قرص آفتاب
۲۶
بستان بهشت و برکه درو جوی انگبین
۲۷
خیری به مرغزار پراکنده زر ناب
۲۸
سنبل به جویبار پریشیده مشک چین
۲۹
رفتیم تا کنارهٔ کشتی که سنبلش
۳۰
دیباچه مینوشت زگیسوی حور عین
۳۱
گفتم بتا هوای که داری کجا روی
۳۲
بنگر براین چمنکه بهشی بود برین
۳۳
خندید و وجد کرد و طرب کرد و رقص کرد
۳۴
زد دست وز دو زلف مسلسل گشود چین
۳۵
هی خنده زد چوکبک خرامان به کوهسار
۳۶
هی نعره زد چو شیر دژ آگاه در عرین
۳۷
خواندم وان یکاد و دمیدم بهگرد او
۳۸
بیم آمدم که دیو زدش راه عقل و دین
۳۹
گفتم چه حالتست الا یا پری رخا
۴۰
مانا ترا نهفته پری بود در کمین
۴۱
با رقص و وجد و قهقهه بازم جواب داد
۴۲
کایدون کجاست باده بده یک دو ساتکین
۴۳
ناخورده میی به جان تو گر پاسخ آورم
۴۴
می دهکه هرچه بختگمانکرد شد یقین
۴۵
مینا و جام را بهدر آوردم از بغل
۴۶
هیهی چه باده داروی یک خانمان حزین
۴۷
خوردیم از آن میی که جز او نیست یادگار
۴۸
ما را ز روزگار نیاگان آتبین
۴۹
زان می که گر برابر آبستنی نهند
۵۰
پاکوبد از نشاط به زهدان او جنین
۵۱
ناگاه سر به عشوه فراگوش من نهاد
۵۲
کاید زری به فارس شهنشاه راستین
۵۳
این گفت و اسب راند و من از وجد این خبر
۵۴
گاه از یسار او متمایل گه از یمین
۵۵
گه بر هوا فکندم از شوق طیلسان
۵۶
گه در بدن دریدم از وجد پوستین
۵۷
گاه از در ملاعبه بوسیدمش ذقن
۵۸
گاه از در مداعبه بربودمش ز زین
۵۹
گاهاز سماعو رقصچو طفلانبههای و هوی
۶۰
گاه از نشاط و وجد چو مستان به هان و هین
۶۱
گاهی خمیروار به مالیدمش بغل
۶۲
گاهی فطیروار بیفشردمش سرین
۶۳
دیوانهوارگه زدمش لطمه بر قفا
۶۴
شوریدهوار گه زدمش بوسه بر جبین
۶۵
بوسیدمش گهی ز قفا روی سیمگون
۶۶
بوییدمشگهی ز وفا موی عنبرین
۶۷
در برکشیده پیکر آن ترک سیمتن
۶۸
درکف گرفته غبغب آن شوخ ساتگین
۶۹
گاهش زنخ گرفتم و بوییدمش غبب
۷۰
و او نعره زد که دور شو ای دزد خوشهچین
۷۱
گه دادمی به حقهٔ سیمین او فشار
۷۲
کای سیمتن خموش که خازن بود امین
۷۳
او گه به عشوه گفت که ای شاعرک بس است
۷۴
تاکی ملاعبه با یار نازنین
۷۵
شوخی مکن که شوخی دل را کند نژند
۷۶
طیبت مکنکه طیبت جان راکند غمین
۷۷
عقلت مگر شمید که مجنون شدی چنان
۷۸
هوش مگر رمید که بیخود شدی چنین
۷۹
ما هر دو در ملاعبه وان رخش رهنورد
۸۰
گفتی مگر به جنبش بادی بود به زین
۸۱
چالاکتر ز برق و مشمّرتر از خیال
۸۲
آماده تر زوهم و مهیاتر از یقین
۸۳
از بس دونده باد به یال اندرش نهان
۸۴
از بس جننده برق به نعل اندرش مکین
۸۵
کف از لبش چکیده چو آویزهای در
۸۶
کوه از سمش کفیده چو دندانهای سین
۸۷
گاهش ز خوی بدن شده پرلولو عدن
۸۸
گاهش زکف دهن شده پرگوهر ثمن
۸۹
گه شد به بیشهایکه زمین پیش او فلک
۹۰
گه شد به پشتهیی که فلک پبش او زمبن
۹۱
بس رودها نبشت به پهنای روزگار
۹۲
لیکن بسی شگرفتر از وهم دوربین
۹۳
وز تیغهاگذشت به باریکی صراط
۹۴
لیکن بسی درازتر از روز واپسین
۹۵
ناگه برآمد ابری و بارید آنچنانک
۹۶
گفتی ذخیره دارد دریا در آستین
۹۷
این طرفه تر که شب شد و ظلمات نیستی
۹۸
گفتی به گرد هستی حصنی کشد حصین
۹۹
گفتم بتا بیا که بمانیم و صبحگاه
۱۰۰
رانیم تا که باز برآید شب از کمین
۱۰۱
گفتا تبارکالله از این رای و این خرد
۱۰۲
وین کار و این کفایت و این یار و این آب معین
۱۰۳
بالله که تیر بارد اگر بر سرم ز چرخ
۱۰۴
بالله که تیغ روید اگر در رهم ز طین
۱۰۵
نه نان خورم نه آب نه راحت کنم نه خواب
۱۰۶
رانم به کوه و جوی و جرو رود و پارگین
۱۰۷
روزی دو بسپرم ره و آنگاه بسترم
۱۰۸
رنج سفر ز درگه دارای جم نگین
۱۰۹
شاهنشه زمانه محمّد شه آنکه هست
۱۱۰
آثار فرخش همه درخورد آفرین
۱۱۱
عفوش نپرسد ار ز کسی بنگرد خلاف
۱۱۲
شاهین نترسد ار مگسی برکشد طنین
۱۱۳
در چشم می نیاید خصمش ز بس نزار
۱۱۴
در هم مینگنجد بختش ز بس سمین
۱۱۵
پروانهایست قدرتش از قدرت خدای
۱۱۶
دیباچهایست هستیش از هستی آفرین
۱۱۷
رایش به چرخ بینش مهری بود منیر
۱۱۸
شخصش در آفرینش رکنی بود رکین
۱۱۹
آثار او مهذب و اخلاق او نکو
۱۲۰
رایات او مظفر و آیات او مبین
۱۲۱
بر تار عنکبوت کند حزمش ار نظر
۱۲۲
از یمن او چه سد سکندر شود متین
۱۲۳
بر آب شور بحر کند جودش ار گذر
۱۲۴
از فیض او چو چشمهٔ کوثر شود معین
۱۲۵
از سیر صبح و شام بود عزم او بدل
۱۲۶
از نور مهر و ماه بود رای او عجین
۱۲۷
ای چاکری ز فوج نظامت فراسیاب
۱۲۸
وی کهتری ز خیل سپاهت سبکتکین
۱۲۹
طوقیست نعل رخش تو برگردن ینال
۱۳۰
تاجیست خاک راه تو بر تارک تکین
۱۳۱
موهوب تست هرچه به جانها بود هنر
۱۳۲
منهوب تست هرچه بهکانها بود دفین
۱۳۳
رای تو حل و عقد زمین را بود ضمان
۱۳۴
حکم تو نشر و طیّ زمان را بود ضمین
۱۳۵
آبستنند مهر ترا در رحم بنات
۱۳۶
آمادهاند حکم ترا در شکم بنین
۱۳۷
رمح ترا برزم لقب کاشف القلوب
۱۳۸
تیغ ترا به جنگ صف قاطعالوتین
۱۳۹
خندد امل چو کلک تو گرید به گاه مهر
۱۴۰
گرید اجل چو تیغ تو خندد به روز کین
۱۴۱
آنی ز روز بخت تو در بایهٔ شهور
۱۴۲
روزی ز ماه عمر تو سرمایهٔ سنین
۱۴۳
هرجا که آفتیست به خصم تو میرسد
۱۴۴
چون در عبارت عربی برحروف لین
۱۴۵
هون عدو شمیده ز شمشیرت آنچنانک
۱۴۶
در گوش او علامت شین است حرف شین
۱۴۷
شباها سه ساله دوریم از آستان تو
۱۴۸
سودی نداشت جز دو جهان ناله و انین
۱۴۹
حنانهوار شد تنم از ناله همچو نال
۱۵۰
وز دوری دو تن من و حنانه در حنین
۱۵۱
آن از محمد عرب آن ماه راستان
۱۵۲
من از محمد عجم آن شاه راستین
۱۵۳
حنانه را نواخت به الطاف خود رسول
۱۵۴
تا در بهشت تازه نهالی شود رزین
۱۵۵
من نیز سبزکردهٔ شاه ار شوم رواست
۱۵۶
در آستان شه که بهشتیست دلنشین
۱۵۷
قاآنیا سخن به درازا کشید سخت
۱۵۸
ترسمکزین ملول شود خسرو گزین
۱۵۹
تا از زمان اثر بود و از مکان خبر
۱۶۰
شاه زمین به تخت خلافت بود مکین