قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۴ - در مدح خاتم انبیا محمد مصطفی و امام عصر عجل الله فرجه و ستایش محمدشاه غازی و جناب حاجی میرزا آقاسی گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود این نکته در حکمتسرای غیب برهانی
۲
که در جانانرسی آنگه که از جان عیب برهانی
۳
خرد شیدست و دانش کید و هستی قید جهدی کن
۴
که رخش جان ز جوی شید و کید و قید بجهانی
۵
کمال نفس اگر جوی بیفکن عجب دانای
۶
حیاتروحاگر مواهیرها کنخویحیوانی
۷
معذب تا نداری تن مهذب مینگردد جان
۸
که تا برگش نپرّانی نبالد سرو بستانی
۹
بسان خواجه از روحانیان هم گام بیرون زن
۱۰
که فخرینیست وارستن ز قید جسم جسمانی
۱۱
به ترک خمرگوی و درک امر طاعت حق کن
۱۲
کهقرب روح و ریحان به ز شرب راح ریحانی
۱۳
اگر شوخ جوانستی وگر شیخ نوانستی
۱۴
ترا طاعت به کار آید نه تسویلات شیطانی
۱۵
به آب بینیازی چهرهٔ جان آن زمان شویی
۱۶
کههمچونخواجه گردهستیاز دامنبرافشانی
۱۷
ازین مطمورهٔ تن جای در معمورهٔ جان کن
۱۸
که در مقصوره ی عزلت عروسانند روحانی
۱۹
طریق خواجه گیر ار همتی داری که روز و شب
۲۰
به خود زحمت نهد تا خلق را باشد تنآسانی
۲۱
برو در مکتب تجرید درس عشق از بر کُن
۲۲
که دست آویز دونانست حکمتهای لقمانی
۲۳
اثر از مهر و کین خواجه دان در کار نفع و ضر
۲۴
نه در تثلیث برجیسی نه در تربیع کیوانی
۲۵
چهگوی راوی قمی چهگفت از شارع امّی
۲۶
درایت پیش گیر آخر روایت را چه میخوانی
۲۷
لغت در معرفت لغوست گو رو هر چه خواهی گو
۲۸
چو مقصود سخن دانی چه عبرانی چهسریانی
۲۹
از آن مرد خدا از دیدهٔ امّی بود پنهان
۳۰
که عارف داغ بر دل دارد و زاهد به پیشانی
۳۱
بهدست آر ار توانی دل به دستار از چهیی مایل
۳۲
که دستارت نبخشد سود اگر از اهل دستانی
۳۳
گر از دستار سنگینچهر جان رنگین شدی بودی
۳۴
زیارتگاه جانها گنبد قابوس جرجانی
۳۵
اگر در مجلس خواجه به صدق و درد بنشینی
۳۶
لهیب هفت دوزخ را به آهی سرد بنشانی
۳۷
برو با دوست اندر خلوت جان راز دل سین
۳۸
که از بیرون نبخشد سود سالوسات لامانی
۳۹
سواد عشق چون بینی بهل سودای عقل ازسر
۴۰
که در خورشید تابستان بتن بارست بارانی
۴۱
اگر عزم فنا داری بسوز از دلکه عاشق را
۴۲
به خوان فقر بریانی بهکار آید نه بورانی
۴۳
غمیکاو جاودانماند بهازعیشیکه طیش آرد
۴۴
کهعاق را در الیک غم دومد وجدس وجدانی
۴۵
بیا تسلیم را تعلیمگیر از همت خواجه
۴۶
کزین تدبیر ناقص پنجه با تقدیر نتوانی
۴۷
تو آخر ذرهیی با چشمهٔ بیضا چه میتابی
۴۸
تو آخر قطرهیی با لجه ی دریا چه میمانی
۴۹
بهل تا دفتر دانش به خون دل فروشویم
۵۰
که من امروز دانستمکه دانایست نادانی
۵۱
چو سوسن پیش ازین از ذکر سر تا پا زبان بودم
۵۲
کنون از فکر چون نرگس همه چشمم ز حیرانی
۵۳
چهپوشم جامهیی در تنکهگه درّمگهی دوزم
۵۴
من آخر آفتابم خوشترم در وقت عریانی
۵۵
من ار عورم ولی عوران محنت را دهم جامه
۵۶
که روحم نسبتی دارد به خورشد زمستانی
۵۷
به رشتهٔ آه چون غم را ز دل بیرونکشمگویی
۵۸
که بیژن را برون آرد ز چَه گُرد سجستانی
۵۹
تنم چون حلقهٔ در شد دو تو از غم به نومیدی
۶۰
که وقتی خواجه از رحمت نماید حلقهجنبانی
۶۱
حیات روح و امن دل من اندر نیستی دیدم
۶۲
بمیرم کاش این هستی به هستی باد ارزانی
۶۳
اگر پیرایهٔ هستی نبودی ذات پیغمبر
۶۴
به یک ارزن نیرزیدی جهان باقی و فانی
۶۵
محمّد خواجهٔ عالم چرغ دودهٔ آدم
۶۶
که سرّ آفرینش را وجودشکرده برهانی
۶۷
کمال نور هستی از جمال او بود ورنه
۶۸
حقایق را بدی همچون شقایق داغ نقصانی
۶۹
زهی ماهی که انوارش بود اسرار لاهوتی
۷۰
خهی شاهیکه رایاتش بود آیات قرآنی
۷۱
به امر او برآمد ناقه از خارا و رمزست این
۷۲
که در خیل وی از صالح نیاید جز شتربانی
۷۳
به تایید ولای او عزیز مصر شد یوسف
۷۴
و گر نه پوست کردی بر تنش تا حشر زندانی
۷۵
بود دارالشفای لطف او را این دو خاصیت
۷۶
که در وی غم پرستاری نماید درد درمانی
۷۷
شی اندر سرای امّهانی بود در طاعت
۷۸
که ناگه جبرییل آمد فرود از عرش ربانی
۷۹
کهای فهرست هستی ای مهین دیباچهٔ فطرت
۸۰
به سوی عرش نورانی گرای از فرش ظلمانی
۸۱
نبی شد بر براق و رفت با جبریل تا سدره
۸۲
ز پریدن فروماند آن همایونپیک ربانی
۸۳
نبیگف ای مهینپیک خدا از ره چرا ماندی
۸۴
چنینکاهسته میرانی به پیک خسته میمانی
۸۵
به پاسخ گفتش ایمهتر مرا بگذار و خود بگذر
۸۶
کهگر من بادم از جنبش تو برقی در سبکرانی
۸۷
مرا جا سدرهاست امّا نوگر صدره چمی برتر
۸۸
هنوزت رخش همت در تکست از گرم جولانی
۸۹
نرود آی از براق عقلکاو وامانده همچون من
۹۰
برآ بر رفرف عشق و بران تا هر کجا رانی
۹۱
پیمبر گشت بر رفرف سوار و شد به او ادنی
۹۲
شنید اسرار ما اوحی و دید آثار سبحانی
۹۳
به جایی رفتکانجا جا نمیگنجد ز بیجایی
۹۴
بدین جان و تن امّا تن تنی ننمود و جان جانی
۹۵
نهادندش به بر از خوان غیبی نزل لاریبی
۹۶
پبمبر کرد از جان نزل آن خوان را ثناخوانی
۹۷
پس آنگه ساز خوردن کرد ناگه از پس پرده
۹۸
برآمد ز آستین دستی چو قرص ماه نورانی
۹۹
پیمبر شکر یزدان کرد و گفت ای دست دست تو
۱۰۰
مرا ایندستبرد از دستو درماندمز حیرانی
۱۰۱
گشودی دستی از غیب و نمودی دستگاه خود
۱۰۲
بلی در دستگاهت دستیارانند پنهانی
۱۰۳
به شخصم دستگیری کن که تا این دست بشناسم
۱۰۴
که اندر دست خود افتم گرم زین دست نرهانی
۱۰۵
چون دستوری ز یزدان جست و در آن دست شد خیره
۱۰۶
بگفت ای پنجهٔ شهباز دستآموز یزدانی
۱۰۷
همهنوری همه زوری به جانت هرچه میبینم
۱۰۸
بدان خیبرگثبا دست یداللهی همی مانی
۱۰۹
هنوز آن حلقهٔ در بود در جنبش که بازآمد
۱۱۰
مرآنحلقهٔهستیبهفرشاز عرش رحمانی
۱۱۱
نهخود را برد همره بلکه بیخود رفت و بازآمد
۱۱۲
که در مقصورهٔ وحدت نگنجد اوِّل و ثانی
۱۱۳
زهی پیغمبری کز محکمی احکام شرع او
۱۱۴
به کاخ آسمان ماند که ننهد رو به ویرانی
۱۱۵
ولی نا رفته از دنیا خلل افتاد در دینش
۱۱۶
که قومی سختدلکردند عزم سستپیمانی
۱۱۷
بدینسان سالها بگذشتکاین دین بود آشفته
۱۱۸
که اندر مرز گیهان مینبد یک مرد ایمانی
۱۱۹
پیمبر خواست در دنیاکند مبعوث شاهی را
۱۲۰
که از عدلش نظامی تازهگیرد دین دیانی
۱۲۱
گزید از جملهٔ شاهان سمیّ خود محمّد را
۱۲۲
که در دین تازه فرماید رسوم معدلترانی
۱۲۳
س شاهان محمدشه که تأییدات حکم او
۱۲۴
برون برد از ضمیر خلق تسویلات نفسانی
۱۲۵
شهنشاهیکه نام نامیش برنامهٔ هستی
۱۲۶
بماند از شرف چون بای بسمالله عنوانی
۱۲۷
اگر پیراهنی دوزد قضا اندر خور بختش
۱۲۸
فضای عالم هستی کند آن را گریبانی
۱۲۹
به غواصی چه حاجت نام جود او به دریا بر
۱۳۰
که تا هر قطرهٔ آبش شود لولوی عمانی
۱۳۱
بدخشان از چهباید رفت کلکش بر به نارستان
۱۳۲
که تا هر دانهٔ نارش شود لعل بدخشانی
۱۳۳
نهتنها آدمی را دستش از بخششکند دعوت
۱۳۴
که تیغش دیو و دد را هم کند در رزم مهمانی
۱۳۵
دو مژهٔ او دو پنجهٔ شیر را ماند که از هیبت
۱۳۶
زند بر جان ناپاکان دین زوبین ماکانی
۱۳۷
ز بس وجد و فرح دارد سراپا عید را ماند
۱۳۸
به عیدی اینچنین باید دل و جانکرد قربانی
۱۳۹
اگرگردون گشادهروی بودی نه چنین بدخو
۱۴۰
گمان دارم که شاهش حکم فرمودی به دربانی
۱۴۱
فراز مسند شاهی چو بنشیند خرد گوید
۱۴۲
جهانی بر یکی مسند تبارک صنع یزدانی
۱۴۳
معاذالله اگر با آسمان روزی به خشم آید
۱۴۴
نماید چین ابرویش به جسم چرخ سوهانی
۱۴۵
بلا تخمست و تنهاکشت و روزکینه تابستان
۱۴۶
روانها خوشه شهدهقانو تیغش داس دهقانی
۱۴۷
ندیدم تا ندیدم خنجر الماس فعل او
۱۴۸
که از زمرد چکد مرجان وز آهن لعل رمّانی
۱۴۹
ز خون خصم در هیجا چو گردد لعل پیکانش
۱۵۰
بخرد جوهری او را به جای لعل پیکانی
۱۵۱
سرگیسو گرفته حور در کف بو که بنماید
۱۵۲
به جای شهپر طاووس از خوانش مگس رانی
۱۵۳
بپاید کودک بختش به مهد امن تا مهدی
۱۵۴
نماید از حجاب غیب مهر چهر نورانی
۱۵۵
امامی کز وجود او جهان برپا بود ورنه
۱۵۶
صورها بازگشتی جانب نفس هیولانی
۱۵۷
همامیکز ولای او اگر حرزی به خود بندد
۱۵۸
به محشر وارهد ابلیس از آن آلوده دامانی
۱۵۹
تبارک یا ولیالله آخر پرده یک سو نه
۱۶۰
که تا از چهر میمونت کند گیتی گلستانی
۱۶۱
چو بودی از نظر غایب نبودی شاه را نایب
۱۶۲
رسولش حکم داد اول تو امضا دادیش ثانی
۱۶۳
بلی چون حاجی آقاسی امینی در میان باید
۱۶۴
که تا شه را رساند از تو توقیعات پنهانی
۱۶۵
تو مانا ایزدی او جبرئیل و شاه پیغمبر
۱۶۶
که شه را آرد از سوی تو تنزیلات فرقانی
۱۶۷
نبودی گر چنین کردن نیارست اینهمه معجز
۱۶۸
که از درکش بود قاصر عقول قاصی و دانی
۱۶۹
هزاران در هزاران توپ سازد اژدها پیکر
۱۷۰
که هریک جانشین دوزخند از آتشافشانی
۱۷۱
بسیج قورخانهٔ شه بری گر در بیابانها
۱۷۲
نپوید در بیابانها نسیم از تنگمیدانی
۱۷۳
دبیران سپه دفتر فروشویند یکباره
۱۷۴
کز آنسوی شمار افتاده جیشش از فراوانی
۱۷۵
مرا از کار شاهنشه همی بالله شگفت آید
۱۷۶
که هرکاریکندگوبیکه الهامیست ربانی
۱۷۷
بهنظمجیش و امن ملک و طی کفر و نشر دین
۱۷۸
هزاران معجزات آرد فزون از فهم انسانی
۱۷۹
تنی سرباز را زان سان که سلمان زی مدابن شد
۱۸۰
کند از روی معجز والی ملک سلیمانی
۱۸۱
به فضل خویش صاحب اختیار ملک جم سازد
۱۸۲
ز بهر رجم دیوانش سپارد حکم دیوانی
۱۸۳
مر آنهم بیسه آمد به لک فارس در وفتی
۱۸۴
که بودند اندر آنکشورگروهی خائن و خانی
۱۸۵
همه اندر خدا طاغی همه با پادشه یاغی
۱۸۶
همهفاجر همهباغی همه فاسق همه زانی
۱۸۷
زیاد از بسکه شد ظلم یزیدی اندر آن کشور
۱۸۸
بسا مسلم که بر دار فنا جان داد چون هانی
۱۸۹
بهبختشاهو عون خواجه اندر پارس حکم او
۱۹۰
روانشد بیسپهچون در مداین حکم سلمانی
۱۹۱
بدانسانفاربنایمن شدکه خوبان هم ز بیم او
۱۹۲
به هم بستندگیسو از پی دفع پریشانی
۱۹۳
بجز دیگ سخای اوکه سال و ماه میجوشد
۱۹۴
خم می هم ز جوش افتاد در دکان نصرانی
۱۹۵
ز یک تن در همهکشور خروشی بر نمیخیزد
۱۹۶
بجز در صبح و شام ازنای و کوس جیش سلطانی
۱۹۷
چنانشد راست کار ملکازوکاندر دبستانهم
۱۹۸
نگردد از پی تعلیم خم طفل دبستانی
۱۹۹
کمانگر تیر میسازد ز بیم آنکه میداند
۲۰۰
به کیش شاه هر کژ کار را فرضست قربانی
۲۰۱
ز بن برکند هر نرگسکه بد اندر گلستانها
۲۰۲
به جرم آنکه نرگس نسبتی دارد به فتانی
۲۰۳
ز بس پهلوی مظلومان قویکردست عدل او
۲۰۴
سزد گر صعوه شاهینی نماید بره سرحانی
۲۰۵
بساتین را چنانکرد از درختان تازه و خرم
۲۰۶
کهآب اندر دهان آرد ز حسرت حور رضوانی
۲۰۷
حصاری کز دل اعدای خسرو بود ویرانتر
۲۰۸
به یک مه همچو رویین دز نمود از سخت بنیانی
۲۰۹
ده و دو آسیاسنگ آب را زی دار ملک جم
۲۱۰
ز قصر الدّشت جاری کرد چون اشعار قاآنی
۲۱۱
ز سنگ سخت بیضرب عصا و دعوی معجز
۲۱۲
ده و دو چشمه آب آورد چون موسی عمرانی
۲۱۳
به سیفرسنگی شیراز رودی هست پهناور
۲۱۴
که عمقش وهم اگر سنجد فروماند ز حیرانی
۲۱۵
گران رودیکه نتوانی ز پهنای شگرف آن
۲۱۶
سمند عقل و خنگ وهم و رخش فکر بجهانی
۲۱۷
شکم بر خاک میمالد چو مار گرزه در چنبر
۲۱۸
به وقت باد مینالد چو رعد ابر آبانی
۲۱۹
بود چون حکم او جاری مر آن رود از یکی چشمه
۲۲۰
که نامش مختلف گویند دانایان ز نادانی
۲۲۱
یکیشش بئر میداند یکیشش پیر میخواند
۲۲۲
کهشش چَه بوده یا شش پیر آنجا کرده رهبانی
۲۲۳
میان خطهٔ شیراز و آن رود روان در ره
۲۲۴
بودکوهی بهغایت سخت چون اشعار قاآنی
۲۲۵
سرش شبری دو بیرون جستهاست ازچنبر هستی
۲۲۶
پیش آنسوتَرک زآنجاکه دنیا میشود فانی
۲۲۷
بباید کوه را سفتن کزین سو رود یابد ره
۲۲۸
که اینسو ره ندارد رود اگرکه را نسنبانی
۲۲۹
وزین سوتر یکی درّه است هولانگیز کاندر وی
۲۳۰
ز بس ژرفی توانی هفت دریا را بگنجانی
۲۳۱
چنان ژرفست کز قعرش ببینی گاو و ماهی را
۲۳۲
اگر با دوربین لختی نظر در وی بگردانی
۲۳۳
بباید دره را انباشت با سدی گران کز بن
۲۳۴
تواند میبرآید آب تا گردد بیابانی
۲۳۵
ز دوران کیومرث اولین شه تا محمّدشه
۲۳۶
که ختم پادشاهان جهانست از جهانبانی
۲۳۷
تنی آن دره را انباشت نتوانست از شاهان
۲۳۸
کسی نارست آن که را شکست از انسی و جانی
۲۳۹
چه هوشنگگرانفرهنگ و چه تهمورسدانا
۲۴۰
چهجمشید سپهراورنگو چه ضحاک علوانی
۲۴۱
چهافریدونو چهایرج چهمینوچهر و چه نوذر
۲۴۲
چه زاب دو ذراع آن شهره در فرخنده فرمانی
۲۴۳
چه گرشاسب که بد خاتم ملوک پیشدادی را
۲۴۴
چه فرخکیقباد آن رسم عدل و داد را بانی
۲۴۵
چهکاووس و چهکیخسرو چهگشتاب چه لهراس
۲۴۶
چه روشن رای بهمن چه همایون دخترش خانی
۲۴۷
چهداراب و چهدارا و چه اسکندر از رومی
۲۴۸
سپاه آورد و غالب شد بر ایران و بر ایرانی
۲۴۹
بر این نسبت یکایک برشمر ایران خدایان را
۲۵۰
چه اشکانی چه ساسانی چه سلجوقی چه سامانی
۲۵۱
بویژه جم که بیحد گنج داد و رنج برد امّا
۲۵۲
سراسر ژاژ او بیهوده شد چون ژاژ طیانی
۲۵۳
و دیگر شاهعباس آنشهیکز شوکت و فرّش
۲۵۴
شوی آگهکتاب عالمآرا را چو برخوانی
۲۵۵
به سالار مهین بارگه اللهوردیخان
۲۵۶
که بدهم در سرافشانی سمر هم در زرافشانی
۲۵۷
بکرد اینحکم را وانرفت و نتوانست و بازآمد
۲۵۸
سه ساله رنج او ناورد باری جز پشیمانی
۲۵۹
کریم آن پادشاه زند با آن قوت و قدرت
۲۶۰
که در هرکار بودش خاصه در تعمیر ویرانی
۲۶۱
به سالی اندمالی چند از موج بحار افزون
۲۶۲
به کار افکند و آخر خلق گفتندش که نتوانی
۲۶۳
ولی آخر به بخت شهریار و باطن خواجه
۲۶۴
که هستی نزد او خجلت برد از تنگسامانی
۲۶۵
کهین سربازی از خسرو حسیناسمی حسن رسمی
۲۶۶
کم از شش مه نمود این کار مشکل را به آسانی
۲۶۷
نخستین روز گفتندش مکن اینکار و زو بگذر
۲۶۸
که نتوانی اگر صدگنج سیم و زر برافشانی
۲۶۹
نیی یزدان که تا کوه گران از پیش برداری
۲۷۰
گرفتیمت به نیرو گردن شیران بپیچانی
۲۷۱
نه برقی تا شکافی صخرهٔ صما ز یکدیگر
۲۷۲
نه زلزالی که یاری کوه خارا را بجنبانی
۲۷۳
وگر این کارکردی بازمان باور نمیافتد
۲۷۴
همیگوییم یا پیغمبری یا سحر میدانی
۲۷۵
بگفت از فر بخت شهریار و باطن خواجه
۲۷۶
نه از زور تن و عزم دل و نیروی نفسانی
۲۷۷
من اینکوه گران از پیش بردارم بدان آیین
۲۷۸
که خاقان را ز پشت پیلگرد زابلستانی
۲۷۹
بگفتاینرا و از ایوانبههامون رفت و من حیران
۲۸۰
کهاز ایوان بههامون چون خرامد سرو بستانی
۲۸۱
مهندسهایاقلیدس مهارت خواست از هرسو
۲۸۲
که یارند آزمودن طول و عرض ملک امکانی
۲۸۳
نخستین خود به عون بخت شاه و باطن خواجه
۲۸۴
بر آنکه تیشه زد وانکوه حرفیگفت پنهانی
۲۸۵
تو گوییربسهلگفتو از دلگفتکآندعوت
۲۸۶
همان دم مستجاب افتاد در درگاه سبحانی
۲۸۷
ز نوک آهنین تیشه شد آنکه آهنین ریشه
۲۸۸
وز آن دهشت پر اندیشه دل شیر نیستانی
۲۸۹
توگفتیکوه آبستن بودکز هر کرا در وی
۲۹۰
جنینسان رفته نقابی و نقشکرده زهدانی
۲۹۱
میانکوه را بشکافت همچون درهیی از هم
۲۹۲
دهان بگشادگفتیکوه شه را در ثنا خوانی
۲۹۳
تو گویی نام تیغ شه به گوش کوه گفت ارنه
۲۹۴
ز هم نشکافتی تا حشر با آن سخت ارکانی
۲۹۵
وزینسو درهرا سدی گرانبربستهمچون که
۲۹۶
کهگویی سد اسکندر بود در سختبنیانی
۲۹۷
مر آن سد را سه ده گز هست بالا و درازایش
۲۹۸
به نسبت کرده از مقدار بالایش سهچندانی
۲۹۹
تو گویی دره را کُه کرد و که را دره یا کُه را
۳۰۰
ز جا برکند و در آن دره بنهاد از هنردانی
۳۰۱
چهششمهرفت جاری گشت دریایی خروشنده
۳۰۲
که از طغیان هر موجش شدی نه چرخ طوفانی
۳۰۳
مر آن را نهر سلطانی لقب بنهاد و میزیبد
۳۰۴
کزین نام نکو موجش زند بر چرخ پیشانی
۳۰۵
چو آن نهر از ره شش پیر آمد بهکه تاریخش
۳۰۶
بگویمکز ره شش پیر آید نهر سلطانی
۳۰۷
و یا چون آبروی شهری از وی شد فزون گویم
۳۰۸
بیفزود آبروی شهری آب نهر سلطانی
۳۰۹
بهسدّ باغ شه چون دست خسرو ساخت دریایی
۳۱۰
که گر بینی سراب فیض و بحر رحمتش خوانی
۳۱۱
تو گوبیطبعخسرو بانیاست آن ژرفدریا را
۳۱۲
وگرنه کیست جز یزدان که دریا را شود بانی
۳۱۳
دمادم از حباب آن آب برکفکاسهیی دارد
۳۱۴
که نزد همت خسرو نمایدکاسهگردانی
۳۱۵
به شب عکس مه و پروین عیان گردد ز آب او
۳۱۶
چو از دیر سکوپا شعلهٔ قندیل رهبانی
۳۱۷
نهاناز شبآندریا چه نهری چند و از هرس
۳۱۸
سوی شهر و قرا جاری چنانکاحکام دیوانی
۳۱۹
خیابانی بنا فرمود گرداگرد دریاچه
۳۲۰
که میرقصد درختانش ز سیرابی و ریّانی
۳۲۱
ولیمشکل بروید زان خیابان سرو کز خجلت
۳۲۲
نبالد پیش قد دلکشش سرو خیابانی
۳۲۳
الفسان از میان جان کمر بربست و در یکدم
۳۲۴
مهان شهر را کرد از نعیم شاه مهمانی
۳۲۵
به یکدم خاک را بر آسمانکرد از چه از خیمه
۳۲۶
یک انسان وینهمه قدرت تعالی شان انسانی
۳۲۷
بزرگان مقدّم رنج خدمت را کمر بسته
۳۲۸
مقدم آری از خدمت توان شد نز تنآسانی
۳۲۹
پر از ضحاک ماران شد زمینکز نیش هر نیزه
۳۳۰
نمود ازکتف هر سرباز خسرو نیش ثعبانی
۳۳۱
ز بانگ توپ کر شد چرخ و دودش رفت تا جایی
۳۳۲
که شد خورشید کافوری سلب را جامه قطرانی
۳۳۳
همیشه بانگ رعد از چرخ آید بر زمین وینک
۳۳۴
غو رعد از زمین بر آسمان شد اینت حیرانی
۳۳۵
ز بهر آنکه آب آورد و آبیرویکار آورد
۳۳۶
ز بهر آب جشنی کرد به از جشن آبانی
۳۳۷
چراغان کرد شیراز و بساتین را بدان آیین
۳۳۸
کهگفتی صبح نورانی دمید از شام ظلمانی
۳۳۹
به جنبش ز اهتزاز باد هرسو شعلهٔ شمعی
۳۴۰
چو از باد سحر برگ شقایقهای نعمانی
۳۴۱
بههردروازهطرحیتازهافکندستکز شرحش
۳۴۲
فرومانم چو باقل با همه تقریر سحبانی
۳۴۳
بههریکطرحچلبستانسرا افکنده کز گردون
۳۴۴
ز فرط شوق کیوان آمدست اینک به دهقانی
۳۴۵
به هر بستانسرا قصری که گیتی با همه وسعت
۳۴۶
نیاردکردن اندر قصر هر بستان شبستانی
۳۴۷
مرتب باب هر قصرش چو صنعتهای جمشیدی
۳۴۸
مهذّب خاک هر باغش چو حکمتهای لقمانی
۳۴۹
تو پنداری دو صف خوبان نشستشند رویارو
۳۵۰
که با هم طعن همچشمی زنند و لاف همشانی
۳۵۱
بود جنات عقبی هشت و اینک زاهتمام او
۳۵۲
برونست از شمر جنات شیراز از فراوانی
۳۵۳
حدیث خلد با شیرازیان اکنون بدان ماند
۳۵۴
که مشت زیره زی کرمان برند از بهر کرمانی
۳۵۵
زلیخاوش عروسی هست اکنون دار ملک جم
۳۵۶
که بر خاکش سجود آرد جمال ماه کنعانی
۳۵۷
به هر راغش بود باغی به هر باغش دوصد گلبن
۳۵۸
بههر گلبلبلیهمچوننکیسا در خوشالحانی
۳۵۹
به هر راهش دوصدبارهست و در هر غرفه صد طرفه
۳۶۰
به هر کویش دوصد جویست و در هر خانه صدخانی
۳۶۱
سزد گر شه بدین کشور قدم را رنجه فرماید
۳۶۲
که شه جانست و کشور تن نپاید تن به بیجانی
۳۶۳
سراسر ملک بستان شد ملک را تا که میگوید
۳۶۴
به چم لختی درین بستان که داد عیش بستانی
۳۶۵
شه ار آید سوی شیراز هر خشت دیار او
۳۶۶
برآرد بایزیدآسا ز شادی بانگ سبحانی
۳۶۷
بغیر از نهر سلطانی که دور از شاه میسوزد
۳۶۸
ندیدم نهرکانونی نماید آب نیرانی
۳۶۹
شها با دست چون دریا سوی این نهر گامی زن
۳۷۰
که تا آبش بیفزاید چو سیل از ابر نیسانی
۳۷۱
به هر جا هست نهری سوی بحر آید عجب نبود
۳۷۲
که بحری بوی نهر آید ز تقدیرات یزدانی
۳۷۳
گر آید حکمفرمای عجم زی دار ملک جم
۳۷۴
گل شیرازگردد غیرت کحل سپاهانی
۳۷۵
شهنشاها گر از سرچشمهٔ جودت مدد یابم
۳۷۶
به دریای ضمیر منکند هر قطره قطرانی
۳۷۷
ور این مدحت قبول پادشه افتد عجب نبود
۳۷۸
که بر خوان کمال من کند هر لقمه لقمانی
۳۷۹
چو خود بودیمحمد مرمرا حسان لقب دادی
۳۸۰
عجب نی گر محمد را خوش آید مدح حسانی
۳۸۱
اگر در عهد شه بودی و قدر شاعران دیدی
۳۸۲
نراندی طعنه بر شاعر اثیرالدین اومانی
۳۸۳
قوافی شد چو انعامت مکرر پس همان بهتر
۳۸۴
که عمرت نیز همچون گفتهٔ من باد طولانی