عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۲۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
صبح گدا و شام ز خورشید روشن است
۲
گر قادری ببخش چراغی به شام ما
۳
ما را به کام خویش بدید و دلش بسوخت
۴
دشمن که هیچ گاه مبادا به کام ما
۵
در خلوتی که دختر رز نیست، عیش نیست
۶
داغ است شیخ شهر ز عیش مدام ما
۷
در روزگار نیست رسولی که بی حسد
۸
در گوش چون تویی برساند پیام ما

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.