غزل شمارهٔ ۹۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
وه که از دوختن، این چاک گریبان رفته است
۲
این شکافی است که تا دامن ایمان رفته است
۳
به حوالی تن از شرم نیاید فردا
۴
جان آن کس که ز هجران تو آسان رفته است
۵
لذتی یافته کام دلم از ناوک او
۶
کز گلوی هوسم چاشنی جان رفته است
۷
رفت آن آفت دین از برم ای هوش بیا
۸
تا ببینم که چه ها بر سر ایمان رفته است
۹
همت آن بود که لب تشنه بمیرد عرفی
۱۰
ور نه صد بار به سر چشمه ی حیوان رفته است