غزل شمارهٔ ۱۴۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
منم که از غم محرومیم جدایی نیست
۲
میانه ی من و امید، آشنایی نیست
۳
من وبهشت محبت، کز آب کوثر او
۴
به غیر خون دل و زهر بینوایی نیست
۵
از آن به درد دگر هر زمان گرفتارم
۶
که شیوه های تو را با هم آشنایی نیست
۷
بیا که حسن به طور دل است شعله فروز
۸
مرو به وادی ایمن که روشنایی نیست
۹
غبار تنگ دلی بر جهان نشسته چنان
۱۰
که هیچ گوشه ای از بهر دل گشایی نیست
۱۱
سوال نیک و بد از ما نمی کنند به حشر
۱۲
گناه اهل محبت به جز رهایی نیست
۱۳
ز عشق و حالت عرفی سوال کردم، گفت
۱۴
هنر بسی است کسی را که بی وفایی نیست