ترجیع بند
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای سرو سهی که بر سمندی
۲
پیشت دو جهان بگو بچندی
۳
بنگر که چه رستخیز برخاست
۴
زین شور که در جهٰان فکندی
۵
افکندهای از دوال فتراک
۶
بر گردن جان شکاربندی
۷
یک وعده کرا خراب کرده است
۸
گو راست مباش ریشخندی
۹
معلوم چو کم شود ز خوبی
۱۰
کاسوده شود نیازمندی
۱۱
زان گشته خراب خانهٔ دل
۱۲
کورا نه دری بود نه بندی
۱۳
افکنده بخاک راه پستیم
۱۴
نظارهٔ قامت بلندی
۱۵
ای کاش که طرهٔ پریشان
۱۶
بر دوش چنین نمیفکندی
۱۷
خود گوی که در چه میتوان بست
۱۸
آن دل که ز مهر دوست کندی
۱۹
آن کو نبرد ز عشق شوری
۲۰
بر خویش بسوز گو سپندی
۲۱
چشم من و روی بینظیری
۲۲
گوش من و حرف دلپسندی
۲۳
از بهر شکار خلق هر سو
۲۴
انداخته عنبرین کمندی
۲۵
سهل است هلاک ما مبادا
۲۶
بر خاطر نازکش گزندی
۲۷
عمری ز پیش عبث دویدیم
۲۸
منبعد بر آن سرم که چندی
۲۹
بنشینم و خو کنم به هجران
۳۰
وَر جان برود فدای جانان
۳۱
آسوده دلی شعار ما نیست
۳۲
راحت در روزگار ما نیست
۳۳
زان قامت آسمان خمیده
۳۴
کش طاقت حمل بار ما نیست
۳۵
باور نکند کس ار بسوزم
۳۶
کس در دل بیقرار ما نیست
۳۷
دل شیفتهٔ تو شد چه سازم
۳۸
دیوانه به اختیار ما نیست
۳۹
فکر سر خود کنیم کو را
۴۰
پروای دل فکار ما نیست
۴۱
یکروز بکام دل نشستن
۴۲
در طالع روزگار ما نیست
۴۳
هر لحظه در آردم به شکلی
۴۴
سودای تو کرد، کار ما نیست
۴۵
زین بیش مشو شکفته ای گل
۴۶
کاین حوصله در بهٰار ما نیست
۴۷
کردیم بس امتحان کسی را
۴۸
دست و دل و کار و بار ما نیست
۴۹
هر خیره سری حریف ما نه
۵۰
هر مرده دلی شکار ما نیست
۵۱
شاید که کنیم ناز بر چرخ
۵۲
خورشید به حسن یار ما نیست
۵۳
از دولت عشق کامرانیم
۵۴
هر چند که بخت یار ما نیست
۵۵
هر چند تحملی ندارم
۵۶
هر چند که صبر کار ما نیست
۵۷
بنشینم و خو کنم به هجران
۵۸
وَر جان برود فدای جانان
۵۹
بیپرده بر آی بر لب بام
۶۰
کارواح شوند جمله اجسام
۶۱
روشن شود از تو چشم اعمیٰ
۶۲
این است اگر صفای اندام
۶۳
دل لذت خواری درت یافت
۶۴
در خلد دگر نگیرد آرام
۶۵
درد دل ما نوشتنی نیست
۶۶
این کار نمیشود به پیغام
۶۷
گام دگری نهی به منزل
۶۸
برداری اگر ز خود یکی گام
۶۹
دیگر ز دعا اثر نخواهم
۷۰
گر بشنوم از لب تو دشنام
۷۱
آنگه که ز ننگ و نام افتیم
۷۲
بدنامی را کنیم خوشنام
۷۳
ما را سر و برگ زاهدان نیست
۷۴
ما و رندان دردی آشام
۷۵
بی عشق مباد مرد و بیسوز
۷۶
بیباده مباد درد و بیجام
۷۷
بی درد دمی نمیشکیبم
۷۸
بیعشق دمی نگیرم آرام
۷۹
گفتیم کنیم پای بوسش
۸۰
چون دست نمیدهد بناکام
۸۱
بنشینم و خو کنم به هجران
۸۲
وَر جان برود فدای جانان
۸۳
نام که گذشت بر زبانم
۸۴
کاتش بنهاده در دهانم
۸۵
از پای در آردم بناچار
۸۶
این غم که نهٰاده سر به جانم
۸۷
بی طلعت تو نمیدهد نور
۸۸
خورشید زمین و آسمانم
۸۹
جز من دگری نمیشناسد
۹۰
گوئی غم و درد را ضمانم
۹۱
کاهید ز درد هجر جسمم
۹۲
پوسید ز غصه استخوانم
۹۳
در بزم وصٰال چون غریبم
۹۴
در فصل بهٰار چون خزانم
۹۵
آزردگئی ندارم از هجر
۹۶
آزردهٔ وصل بیش از آنم
۹۷
فریاد که آتش فراقت
۹۸
بگداخته مغز استخوانم
۹۹
در حسن بلای روزگاری
۱۰۰
درماندهٔ روزگار از آنم
۱۰۱
تا پیش تو روی بر زمینم
۱۰۲
میپنداری بر آسمانم
۱۰۳
وصفت چو کنند، جمله گوشم
۱۰۴
نامت چو رود همه زبانم
۱۰۵
هر چند که سوخت است صبرم
۱۰۶
هر چند که زار و ناتوانم
۱۰۷
بنشینم و خو کنم به هجران
۱۰۸
وَر جان برود فدای جانان
۱۰۹
هر چند وفا نکرد با من
۱۱۰
دستش نکنم رها ز دامن
۱۱۱
در دام نیفتدم بکونین
۱۱۲
عنقا نگرفته کس به ارزن
۱۱۳
شب نیست که من ز دوری او
۱۱۴
نزدیک نمیشوم به مردن
۱۱۵
چون میوهٔ نارسم به گیتی
۱۱۶
هرگز نرسم به مدعا من
۱۱۷
حیران علاج شد طبیبم
۱۱۸
آماده شوید هان به شیون
۱۱۹
ما هم چو شمٰا صنم پرستیم
۱۲۰
پرهیز ز ما مکن برهمن
۱۲۱
بردند قرار و صبرم از دل
۱۲۲
حسن آن روی و لطف آن تن
۱۲۳
کس نیست که دستشان بگیرد
۱۲۴
بنگر که چه میکنند با من
۱۲۵
شیرین لب من ز شور عشقت
۱۲۶
آماده شراب و شاهد و من
۱۲۷
ز آن چشم نمیروم به خمار
۱۲۸
ز آن روی نمیروم به گلشن
۱۲۹
مست است دماغ من به بوئی
۱۳۰
این مور چه میکند به خرمن
۱۳۱
خفاش ز نور بینصیب است
۱۳۲
خورشید اگر کند نشیمن
۱۳۳
دردم نکشید ننگ درمان
۱۳۴
دودم نشناخت راه روزن
۱۳۵
ای لطف و صفٰای تو به خروار
۱۳۶
وی جور و جفای تو به خرمن
۱۳۷
هر چند نباشدم تحمل
۱۳۸
هر چند که نیست صبر با من
۱۳۹
بنشینم و خو کنم به هجران
۱۴۰
وَر جان برود فدای جانان
۱۴۱
آن چشم نظر بکس نینداخت
۱۴۲
کش واله و بیخبر نینداخت
۱۴۳
هرگز ز عتاب بر نیفروخت
۱۴۴
کاتش در خشک و تر نینداخت
۱۴۵
قامت نفراخت هیچ سروی
۱۴۶
تا پیش قدش سپر نینداخت
۱۴۷
نشناخت دگر ز غم سرا پای
۱۴۸
در پای تو هر که سر نینداخت
۱۴۹
مفتون تو زار سوخت در هجر
۱۵۰
وین راز ز دل بدر نینداخت
۱۵۱
ننهاد بنالهام شبی گوش
۱۵۲
یکبار بمن نظر نینداخت
۱۵۳
در هجر تو چشم وا نکردم
۱۵۴
تا لخت دل و جگر نینداخت
۱۵۵
بر خستهٔ ما نظر نیفکند
۱۵۶
بر مردهٔ ما گذر نینداخت
۱۵۷
یکبار تکلفی نفرمود
۱۵۸
کز رشک به دل شرر نینداخت
۱۵۹
گفتم نظری بخاکم انداز
۱۶۰
یکبار دگر، دگر نینداخت
۱۶۱
بنشینم و خو کنم به هجران
۱۶۲
وَر جان برود فدای جانان
۱۶۳
ما را سر و برگ چند و چون نیست
۱۶۴
وان صبر که بودمان، کنون نیست
۱۶۵
دادیم دلش بلا تأمل
۱۶۶
عقل من و تو کم از جنون نیست
۱۶۷
بی می مستیم و بیتکلف
۱۶۸
ما را سر و برگ آزمون نیست
۱۶۹
آن بحر غمیم کش کران نه
۱۷۰
و آن درد دلیم کش سکون نیست
۱۷۱
خون میجوشد ز اندرونم
۱۷۲
پیداست که زخمم از برون نیست
۱۷۳
با نغمه هجر چون شکیبم
۱۷۴
ما را که دماغ ارغنون نیست
۱۷۵
دردیکش دیرم و خرابات
۱۷۶
زین هر دو مقام من برون نیست
۱۷۷
چون حلقه به آن درم که دیگر
۱۷۸
راهی ز برون به اندرون نیست
۱۷۹
بنشینم و خو کنم به هجران
۱۸۰
وَر جان برود فدای جانان
۱۸۱
ای وای که آن سوار چالاک
۱۸۲
از ننگ نبنددم به فتراک
۱۸۳
مفشان به عبث سرشک کاینجا
۱۸۴
یاقوت برابر است با خاک
۱۸۵
ما قطع حیات خویش کردیم
۱۸۶
دیگر منمٰای سینه را چاک
۱۸۷
واقف نهای از فروغ رویت
۱۸۸
کان شعله چه میکند به خاشاک
۱۸۹
جز با غم تو نمیشکیبد
۱۹۰
این جان حزین و چشم نمناک
۱۹۱
دیگر نشود به هیچ خورسند
۱۹۲
خاطر که گرفت خو به تریاک
۱۹۳
تا سایه به خاک ما فکندی
۱۹۴
در سایه ماست مهر و افلاک
۱۹۵
بر تارک آسمٰان چو تاجیم
۱۹۶
هر چند که کمتریم از خاک
۱۹۷
صد شکر که نیستیم هر گز
۱۹۸
از بود و نبود، شاد و غمناک
۱۹۹
زاهد ما را پلید گوید
۲۰۰
ناپاک نکرده فرق از پاک
۲۰۱
دور از تو نمیکشیم آهی
۲۰۲
تا سینه نمیکنیم صد چاک
۲۰۳
دور از تو چو مرغ نیم بسمل
۲۰۴
گاهی در خون و گاه در خاک
۲۰۵
بنشینم و خو کنم به هجران
۲۰۶
وَر جان برود فدای جانان
۲۰۷
چون نیست زبان و دل بهم یار
۲۰۸
در دست چه سبحه و چه زنار
۲۰۹
بگشا چشمی هلاک دیدار
۲۱۰
یار است رسیده بر سرت یار
۲۱۱
دکان بر چین که پاک پرداخت
۲۱۲
سودای تو کیسهٔ خریدار
۲۱۳
در خانه نشین که میکند باز
۲۱۴
دیوار و در تو کار دیدار
۲۱۵
رو پیچی و خود کرشمه از تو
۲۱۶
میریزد صد هزار خروار
۲۱۷
آنان کایزد نمیپرستند
۲۱۸
گشتند همه تو را پرستار
۲۱۹
ای آنکه ندادهای دل از دست
۲۲۰
ز آن روی کنی ز عشق انکار
۲۲۱
درکامت اگر کنند از ین می
۲۲۲
معلوم کنی که چیست در کار
۲۲۳
شستیم دو دست خود ز ایمان
۲۲۴
بستیم میان خود به زنار
۲۲۵
مطرب دستی بچنگ بر زن
۲۲۶
ساقی پائی برقص بردار
۲۲۷
سر در ناری دگر به کونین
۲۲۸
بینی سر خود اگر بر این دار
۲۲۹
گاهی مستور کنج خلوت
۲۳۰
گاهی منصور بر سر دار
۲۳۱
گردیده اگر سر تو خورشید
۲۳۲
یکبار سری ز پیش بردار
۲۳۳
گیرد چو شرر بمشتری در
۲۳۴
خاکسترم ار بری به بازار
۲۳۵
گاهی رندیم و گاه زاهد
۲۳۶
گاهی مستیم و گاه هشیار
۲۳۷
گو از نظرم مرو که زین پس
۲۳۸
جوئی و نیابیم دگر بار
۲۳۹
زنهار ز دست دوست گفتن
۲۴۰
زنهار، مگوی هیچ، زنهار
۲۴۱
انکار مکن که آشکار است
۲۴۲
از انکارت هزار اقرار
۲۴۳
بر مار گذر کنی بگیرند
۲۴۴
پازهر بجای زهر از مار
۲۴۵
از دست من آن دو چشم جادو
۲۴۶
بردند هر آنچه بود یکبٰار
۲۴۷
بنشینم و خو کنم به هجران
۲۴۸
وَر جان برود فدای جانان
۲۴۹
آن شوخ به شیوهٔ شکرخند
۲۵۰
زخمم ز نمک لبالب آکند
۲۵۱
آن ترک به طرهٔ پریشان
۲۵۲
دین و دل ما ز هم پراکند
۲۵۳
ببرید هزار یار و اغیار
۲۵۴
بگسیخت هزار خویش و پیوند
۲۵۵
صد بار شکست وباز خوردیم
۲۵۶
زان شوخ فریب عهد و سوگند
۲۵۷
آنم که بروز بردباری
۲۵۸
پیشم کاه است کوه الوند
۲۵۹
ما مرده و مهر او مسیحا
۲۶۰
ما بنده و عشق او خداوند
۲۶۱
این است اگر هوای لیلی
۲۶۲
مجنونم اگر شوم خردمند
۲۶۳
سر خم نکنم به پادشاهی
۲۶۴
دارد سر بنده چون خداوند
۲۶۵
بنشینم و خو کنم به هجران
۲۶۶
وَر جان برود فدای جانان
۲۶۷
ابدال صفت خزیده در پوست
۲۶۸
کوبم در دشمنان که یا دوست
۲۶۹
از دشمن و دوست نیست باکم
۲۷۰
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست
۲۷۱
بر پوست زن و سری بدر کن
۲۷۲
تا بر نکنند از سرت پوست
۲۷۳
کاین خاک که پایمال سازی
۲۷۴
دندان و لب است و چشم و ابروست
۲۷۵
حرفی شنوی اگر توانی
۲۷۶
نیکو بشنو که بانگ یا هوست
۲۷۷
و آن زلف که بی سخن زبان داشت
۲۷۸
وان چشم که بی زبان سخنگوست
۲۷۹
این شهر بباد دادهٔ اوست
۲۸۰
وین خانه خراب کردهٔ اوست
۲۸۱
بنشینم و خو کنم به هجران
۲۸۲
وَر جان برود فدای جانان