غزل شمارهٔ ۲۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سرم سودا دلم پروا ندارد
۲
صباحم شب، شبم فردا ندارد
۳
دلم در هیچ جا الفت نگیرد
۴
سرم با هیچکس سودا ندارد
۵
ز هر جا هر که خواهد، گو بجویش
۶
که او جز در دل ما، جا ندارد
۷
کشاکش چیست؟ ما گردن نهادیم
۸
سرت گردم بکش اینها ندارد
۹
جفا دارد جفا، چندانکه خواهی
۱۰
وفا دارد؟ ندانم یا ندارد
۱۱
نیالودی بخونم دامنت را
۱۲
اگر رنجم ز دستت جا ندارد
۱۳
فلک را گو که ما دیریست خصمیم
۱۴
ز دستش هر چه آید وا، ندارد
۱۵
محبت داند و با ما نداند
۱۶
مروت دارد و با ما ندارد
۱۷
رضی رفتست قربان سر تو
۱۸
ندارد اینهمه غوغا، ندارد