غزل شمارهٔ ۴۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بیپرده برون میا که بسیار
۲
دین و دل و دست رفته از کار
۳
در حلقه تار و مار زلفت
۴
بس سبحه که شد بدل به زنار
۵
در دور دو چشم شوخ و مستت
۶
بس گوشه نشین که شد قدح خوار
۷
زنهار ز دست دوست گفتن
۸
زنهار دگر مگوی زنهٰار
۹
شستیم دو دست خود ز ایمان
۱۰
بستیم میان خود به زنار
۱۱
مطرب دستی به چنگ میزن
۱۲
ساقی پائی به رقص بَردار
۱۳
برقع ز جمال خود برافکن
۱۴
تا سنگ آرد به عشقت اقرار
۱۵
بر مار گذر کنی بگیرند
۱۶
پازهر بجای زهر از مار
۱۷
یک عشوه و صد جهان دل و جان
۱۸
یک شعله و عالمی خس و خار
۱۹
بخرام به مرده و بر انگیز
۲۰
از عظم رمیم جان طیٰار
۲۱
ما جهد بسی بکار بردیم
۲۲
خود جهد نبرده است در کار
۲۳
تا چند رضی ز بردباری
۲۴
شد از تو خدا ز خلق بیزار
۲۵
بیچاره رضی که مست و حیران
۲۶
دیوانه فتاده بر درت زار