غزل شمارهٔ ۱۶۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در ازل رفتم به سیر کعبه و یاری نبود
۲
آمدم در دیر، راهب بود و بیکاری نبود
۳
کفر و دین و کعبه و دیر از ازل بودند، لیک
۴
صلح و جنگی بر سر تسبیح و زناری نبود
۵
در سبک روحی مثل بودند طاعت پیشه گان
۶
از مصلای ریا بر دوش کس باری نبود
۷
سیر کوی زاهدان کردم، چه ها دیدم، مپرس
۸
هیچ سر بی کوبش سنگی و دیواری نبود
۹
باز کردم دیده را دزدیده بر باغ مجاز
۱۰
مشت زاغی آشنایان بود، جز خاری نبود
۱۱
در تماشاگاه حسن، اهل نظر بودند جمع
۱۲
دیده ها بگشوده و محروم دیداری نبود
۱۳
بر سر خم رفتم و زاهل خرابات مغان
۱۴
اولین جوش خم می بود و هشیاری نبود
۱۵
از لب هر ذره ام خون اناالحق می چکد
۱۶
طعنه ی نامحرم و اندیشه ی داری نبود
۱۷
عشق بود، اما دل خود می گزید و جان خویش
۱۸
بود بیماری ولی مجنون بیماری نبود
۱۹
عشق اگر غم داد، جان و دل ستد، عیبی مکن
۲۰
تیغ اول بود آشوب خریداری نبود
۲۱
همچو لذت در شدم در ریشه ی دل های ریش
۲۲
راست گویم خون دل بودست، خونخواری نبود
۲۳
داستان هستی عرفی و دعوی های او
۲۴
این زمان گویا برآمد، در ازل باری نبود