غزل شمارهٔ ۱۹۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلی چو مشعل حسن تو فرد می خیزد
۲
که چون فغان من از درد می خیزد
۳
نه مرد بادهٔ عشقی ، وکر نه در طلبت
۴
فغان ز جوش خم لاجورد می خیزد
۵
مبین به عجز زلیخا، مصاف عشق است این
۶
که گرد فتنه ز بنیاد مرد می خیزد
۷
به بزم کعبه روان کم نشین، کزان مجمع
۸
همیشه مردم بیهوده گرد می خیزد
۹
اگر فسانه شمارم وگر ترانه زنم
۱۰
توگوش دار که از روی درد می خیزد
۱۱
شهید مضطربی خاک شد مگر به رهت
۱۲
که بی نسیم ز راه تو گرد می خیزد
۱۳
ترانه ای بشنو ، کز هزار نغمه تراز
۱۴
یکی چو عرفی دستان نورد می خیزد