غزل شمارهٔ ۲۵۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گر به خواب اجلم دیدهٔ جان گرم نشد
۲
حال دل چیست که امشب به فغان گرم نشد
۳
ناوکی زد به دلم ، لیک چنان زآتش دل
۴
تیز بگذشت که پیکانش از آن گرم نشد
۵
عرض کردند به ما روز ازل بود و نبود
۶
جز به دل دیدهٔ ما در دو جهان گرم نشد
۷
آه ازین شرم که افسانه ای از آتش شوق
۸
آمد از دل به زبانم که زبان گرم نشد
۹
وه چه گرمی است در این انجمن امشب که ز شرم
۱۰
شمع و پروانه به هم صحبت آن گرم نشد
۱۱
منم آن تشنه لب عشق که صد دوزخ درد
۱۲
گشت خالی و مرا کام و دهان گرم نشد
۱۳
گرم خونریزی، عرفی، ز فغان گشت، ولی
۱۴
سببی داشت نهانی ، به همان گرم نشد