غزل شمارهٔ ۲۷۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
خوش آن که حیرتم از جلوهٔ جمال تو باشد
۲
هجوم گریه ام از بادهٔ وصال تو باشد
۳
چنین که حسن تو را فتنه دوست کرده ، ندانم
۴
برای اهل قیامت ، چه در خیال تو باشد
۵
به وصل چون بگدازد به حسرت تو سزاست
۶
که مانع نگهش هم انفعال تو باشد
۷
ز ضعف خویش هلاکم امید و می ترسم
۸
که زنده مانم و این باعث ملال تو باشد
۹
دم نزع چو ندیدم کسی به حال تو عرفی
۱۰
مگر کسی که دل از جان کند، حلال تو باشد