غزل شمارهٔ ۳۸۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایش
۲
که تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش
۳
فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او
۴
رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش
۵
به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم
۶
که بی تابانه هر جا می توان زد بوسه بر پایش
۷
بپوشید ای ملایک چشم تا دل ها به جا ماند
۸
که باز از چهره یکسو می کند جعد سمن سایش
۹
چو یار از بهر جان، عرفی، قدم ساید به بالینم
۱۰
به دشواری دهم جان، تا کنم گرم تقاضایش