غزل شمارهٔ ۳۹۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
چون ز چشمم رود آن خون که زند بر دل خویش
۲
جنبش آن مژهٔ دم به دم و بیش از بیش
۳
می کنندش متأثر، مشوید ای احباب
۴
همره نفس، سرانگشت گزان، از پس و پیش
۵
گرم جور آن ستم اندیش و من از غم سوزان
۶
که نگیرد دلش از این ستم بیش از بیش
۷
باش گر وصل تو از غیر که سنجیده دلم
۸
لذت وصل تو با چاشنی حسرت خویش
۹
گزم انگشت که کو نیشتر و کو الماس
۱۰
چون به فردوس درآیم همه داغ و هم ریش
۱۱
چند گویی که میندیش و مبین روی نکو
۱۲
عرفی این ها به کسی گو که بود نیک اندیش
