غزل شمارهٔ ۳۹۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
پا به دامن درکش ای دل و ز جهان ذلت مکش
۲
سهو کردم می کش و از دامنت منت مکش
۳
لاف مردی می زنی در انجمن با دوست باش
۴
خویشتن را چون زنان در گوشهٔ خلوت مکش
۵
غمزه را بازو مرنجان، زخم را ضایع مکن
۶
اینک آمد جان به لب، کز کشتنم زحمت مکش
۷
آسمانست این که حاکم، کشتهٔ تر دامن است
۸
آفتاب است این که نازت می کند، منت مکش
۹
شهرهٔ در عافیت، عرفی قبولی نیست، لیک
۱۰
آستین غم بگیر و دامن عصمت مکش
