هلالی جغتایی · شاه و درویش

بخش ۱۰ - آغاز قصهٔ شاه و درویش

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سخن‌آرای این حدیث کهن
۲
این‌چنین می‌کند بیان سخن
۳
که ازین پیش بود درویشی
۴
راست‌کیشی، محبت‌اندیشی
۵
از همه قید عالم آزاده
۶
لیک در قید عشق افتاده
۷
الم روزگار دیده بسی
۸
محنت عاشقی کشیده بسی
۹
تنش از عشق جسم بی‌جان بود
۱۰
رگ برو همچو عشق پیچان بود
۱۱
بود در کوه گشته و هامون
۱۲
کار فرهاد کرده و مجنون
۱۳
بس که می‌داشت میل عشق مدام
۱۴
عشق می‌گفت در محل سلام
۱۵
از قضا چند روزی آن درویش
۱۶
بر خلاف طریق و عادت خویش
۱۷
از سر کوی عشق دور افتاد
۱۸
در سراپردهٔ سرور افتاد
۱۹
نی به دل داغ اشتیاقی داشت
۲۰
نی به جان آتش فراقی داشت
۲۱
دلش آزاده از جفای حبیب
۲۲
جانش آسوده از بلای رقیب
۲۳
شکر می‌گفت زانکه روزی چند
۲۴
بود در کنج عافیت خرسند
۲۵
گرچه می‌خواست ترک محنت عشق
۲۶
بود در خاطرش محبت عشق
۲۷
عاشقی گرچه محنت‌انگیزست
۲۸
محنت او محبت‌انگیزست
۲۹
خواست القصه عشق صادق
۳۰
که دگربار اگر شود عاشق
۳۱
عاشق سرو قامتی باشد
۳۲
که به قامت قیامتی باشد
۳۳
با وجود جمال صورت خوب
۳۴
باشد او را کمال سیرت خوب
۳۵
از کمال کرم وفاداری
۳۶
نه ز عین ستم جفاکاری
۳۷
به هوای چنین دلارامی
۳۸
می‌زد از شوق هر طرف گامی
۳۹
سوی باغی گذر فتاد او را
۴۰
که نشان از بهشت داد او را
۴۱
چهرهٔ باغ و طرهٔ سنبل
۴۲
لین یکی حلقه حلقه و آن گل گل
۴۳
طرفه‌تر آن که روی گل گل رو
۴۴
ظاهر از حلقه‌ای سنبل او
۴۵
لاله را زا پیاله‌اش داغی
۴۶
گو چه حالیست در چنین باغی؟
۴۷
سبزه در وی چو خضر جا کرده
۴۸
علم سبز در هوا کرده
۴۹
بهر دفع خمار نرگش مست
۵۰
نصف نارنج داشت در کف دست
۵۱
گل به خوش‌بویی نسیم صبا
۵۲
پیرهن کرده از نشاط قبا
۵۳
دو لب خویش از فرح خندان
۵۴
شکل دندانه بر لبش دندان
۵۵
منظری داشت همچو خلد برین
۵۶
برتر از اسمان به روی زمین
۵۷
بام افلاک پیش منظر او
۵۸
بود چون سایه پست در بر او
۵۹
ماه و خورشید فرش آن در بود
۶۰
خشتی از سیم و خشتی از زر بود
۶۱
زیر دیوارش از برای نشاط
۶۲
بود گسترده صد هزار بساط
۶۳
طوف آن باغ چون میسر شد
۶۴
میل درویش سوی منظر شد
۶۵
ناگهان دید مکتبی چو بهشت
۶۶
در و دیوار آن عبیرسرشت
۶۷
وه چه مکتب که رشک بستان‌ها
۶۸
بوستانی درو گلستان‌ها
۶۹
اهل مکتب همه به حسن و جمال
۷۰
سالشان کم، جمالشان به کنال
۷۱
یکی ابروی کج عیان کرده
۷۲
سر «نون و القلم» بیان کرده
۷۳
یکی از شکل و قد و زلف و دهان
۷۴
از «الف، لام و میم« داده نشان
۷۵
همچو «والشمس» آن یکی را روی
۷۶
همچو «والیل» آن یکی را موی
۷۷
هر که در مکتبی چنین شد خاص
۷۸
خواند «الحمد» از سر اخلاص
۷۹
بود سرخیل آن همه ماهی
۸۰
ملک اقلیم حسن را شاهی
۸۱
زرفه شه‌زاده‌ای به حسن ادب
۸۲
طرفه‌تر آن که «شاه» داشت لقب
۸۳
سرو قدی که چون قدم می‌زد
۸۴
هر قدم عالمی به هم می‌زد
۸۵
شوخ‌چشمی که چون نگه می‌کرد
۸۶
خانهٔ مردمان تبه می‌کرد
۸۷
پیش آن چشم خواب ناک سیاه
۸۸
سرمه بی‌قدر همچو خاک سیاه
۸۹
بودش از زهر چشم مژگان‌ها
۹۰
همچو زهر آب داده پیکان‌ها
۹۱
سنبلی بر سمن کشیده چو جیم
۹۲
کاکلی بر قفا فگنده چو میم
۹۳
چون نمک ریخته تکلم او
۹۴
شکر امیخته تبسم او
۹۵
شکل ابروی آن خجسته تذرو
۹۶
دو پر زاغ بود بر سر سرو
۹۷
چشمهٔ آب زندگی لب او
۹۸
موج آن سیم غبغب او
۹۹
از دهانش نشانه هیچ نبود
۱۰۰
جز سخن در میانه هیچ نبود
۱۰۱
آن دهان هیچ و آن میان هم هیچ
۱۰۲
جز خیالی نبود و آن هم هیچ
۱۰۳
گر میانش خال خواهد بود
۱۰۴
آن خیال محال خواهد بود
۱۰۵
مشکلی هرکه پیشش آوردی
۱۰۶
او روان حل مشکلش کردی
۱۰۷
بود وقت فسون‌سازی
۱۰۸
خرده‌دانی و نکته‌پردازی
۱۰۹
بس که درویش گشت مایل او
۱۱۰
ماند در حسرت شمایل او
۱۱۱
هر دمش می‌فزود حیرانی
۱۱۲
حیرتی آن‌چنان که می‌دانی
۱۱۳
شاه گفتش چنین خموش مباش
۱۱۴
لب بجنبان تمام گوش مباش
۱۱۵
گر تو را هست مشکلی در دل
۱۱۶
بکن از من سوال آن مشکل
۱۱۷
چیست؟ گفت آن یگانهٔ آفاق
۱۱۸
آن که هم جفت باشد و هم طاق؟
۱۱۹
گفت آن ابروان پرخم ماست
۱۲۰
کج تصور مکن که گفتم راست
۱۲۱
گرچه جفتند آن دو بی کم و بیش
۱۲۲
لیک طاقند در نکویی خویش
۱۲۳
گفت آری جواب آن اینست
۱۲۴
شاه را صدهزار تحسینست
۱۲۵
شاه گفتا که در کدام کتاب
۱۲۶
خوانده‌ای این‌چنین سوال و جواب؟
۱۲۷
گفت هرگز نخوانده‌ام سبقی
۱۲۸
پیش کس نگذرانده‌ام ورقی
۱۲۹
بهره‌ای از سواد نیست مرا
۱۳۰
غیر خواندن مراد نیست مرا
۱۳۱
خانهٔ چشمم از سواد تهی‌ست
۱۳۲
بی‌سوادیش عین روسیهیست
۱۳۳
تا نخوانی به دل سروری نیست
۱۳۴
دیده را بی‌سوادی نوری نیست
۱۳۵
چون که شه را شد اعتقاد برو
۱۳۶
الف و با نوشت و داد برو
۱۳۷
میل درویش زان یکی صد شد
۱۳۸
گفت این بار کار من بد شد
۱۳۹
دست بر سر نهاد و زار گریست
۱۴۰
که درین عاشقی نخواهم زیست
۱۴۱
چون به هم حسن و خلق یار شود
۱۴۲
عشق عاشق یکی هزار شود
۱۴۳
خوب‌رویی که هست عاشق دوست
۱۴۴
در جهان هر که هست عاشق اوست
۱۴۵
گرچه درویش ذوفنونی بود
۱۴۶
در ره عشق رهنمونی بود
۱۴۷
لوح تعلیم در کنار نهاد
۱۴۸
سر تعظیم پیش یار نهاد
۱۴۹
ای بسا خرده‌بین که آخر کار
۱۵۰
سوی مکتب رود چو اول بار
۱۵۱
این بود عشق ذوفنون را ورد
۱۵۲
که کند اوستاد را شاگرد
۱۵۳
عشق چون درس خود کند بنیاد
۱۵۴
بشکند تخته بر سر استاد
۱۵۵
در سبق آشکار می‌نگریست
۱۵۶
لیک پنهان به یار می‌نگریست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.