در ستایش علیقلی میرزا گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مگر باز بر فروخت گل از هر کنار نار
۲
که هردم ز سوز دل بگرید هزار زار
۳
نسیمی که در چمن شدی رهسپار پار
۴
هم امسال یافتست بر جویبار بار
۵
که گویدش تهنیت بهر شاخسار سار
۶
ز فراشی صبا ره باغ رفته بین
۷
چو روی سمنبران سمنها شکفته بین
۸
گل نو شکفته را مه نوگرفته بین
۹
پس از هفتهٔ دگرش چو ماهی دو هفته بین
۱۰
که جرمش پس از خسوف شود یکسر آشکار
۱۱
چو پیچنده اژدریست گریان زکوه سیل
۱۲
ز بالا سوی نشیب دو صد میل کرده میل
۱۳
به ظارهاش ز شهر دوان خلق خیل خیل
۱۴
زبان پر ز های و هوی روان پر ز وای و ویل
۱۵
که این مارگرزه چیست که آید زکوهسار
۱۶
چو رعد از میان ابر دمادم بغردا
۱۷
دل و زهرهٔ هزبر ز سهمش بدردا
۱۸
به شمشیر صاعقه رگ که ببرّدا
۱۹
سپس چون شراره خون از آن رگ بپردا
۲۰
مگر خون آن رگست که خوانیش لالهزار
۲۱
به طفل شکوفه بین که بر نامده ز شخ
۲۲
دمد مویش از عذار به رنگ سپید نخ
۲۳
چو پیران به کودکی سپیدش شود ز نخ
۲۴
وز آن موی همچو برف دلش بفسرد چو یخ
۲۵
که زودش سپیدکرد سپهر سیاهکار
۲۶
ز مه طلعتان شوخ ز گلچهرگان شنگ
۲۷
ز هرسو به طرف دشت گروهی زده کرنگ
۲۸
به سر شور نای و به دل شور جام و چنگ
۲۹
نه در فکر اسم و رسم نه در بند نام و ننگ
۳۰
شگفتا که نادر است همه صنع کردگار
۳۱
کنون از شکوفهام شک افتاده در ضمیر
۳۲
که گر شیرخوارهاست به صورت چراست پیر
۳۳
و گر شیرخواره نیست چو طفلان شیرگیر
۳۴
دمادم چرا خورد ز پستان ابر شیر
۳۵
همه مست و می پرست همه رند و بادهخوار
۳۶
بده باده کز بهار جهان گلستان شده
۳۷
گلستان ز سرخ گل همه ملستان شده
۳۸
یکی بین به شاخ سرو که صلصلستان شده
۳۹
نه صلصلستان شده که غلغلستان شده
۴۰
ز بس بانگ رعد و برق که پیچد به شاخسار
۴۱
چو آبستنان کند همی ابر نالها
۴۲
که تا خرد بچگان بزاید ز ژالها
۴۳
پس آن ژالها چکد برآن سرخ لالها
۴۴
چو در دانهای خرد بلعلعین پیالها
۴۵
و یا قطرههای خون به گلگون رخ نگار
۴۶
الا یا پریوشا الا یا سمنبرا
۴۷
سمن سرزد از چمن چه خسبی به بسترا
۴۸
به نظارهٔ بهار برون آ ز منظرا
۴۹
همه راغ مشکبوست ز مشکو درآ درا
۵۰
بشو چهر و شانه کن سر زلف مشکبار
۵۱
شبستان چه می کنی به بستان خرام کن
۵۲
به گل تهنیت فرست به گلبن سلام کن
۵۳
به گل از زبان مل پس آنگه پیام کن
۵۴
که زخم فراق را به وصل التیام کن
۵۵
که چون عارضت شده دلم خون ز انتظار
۵۶
همیدون من و ترا فزونتر شدست داغ
۵۷
من اینجا اسیر خم تو آنجا مقیم باغ
۵۸
مگر بهر چاره را کنی حیلهای چو زاغ
۵۹
که مستان شهر را به هر جا کنی سراغ
۶۰
پس وصل من بری مرآن حیله را به کار
۶۱
ببوی از ره مشام به رنگ از ره بصر
۶۲
به مغز و دماغشان چو دانش کنی مقر
۶۳
که منهم ز کامشان دوم زود در جگر
۶۴
و ز آنجا دوان دوان درآیم به مغز سر
۶۵
در آنجا بگیرمت چو جان تنگ درکنار
۶۶
الا ای که قوت تو شب و روز هست می
۶۷
گل آمد به شاخ هان چه خسبی به کاخ هی
۶۸
به سالوس و زرق و مکر مکن عمر خویش طی
۶۹
بزن جام یک منی به آواز چنگ و نی
۷۰
دو رخ کن دو گلستان دو عارض دو نو بهار
۷۱
پس آنگه نظاره کن ز اعجاز ذوالمنن
۷۲
پر از چشم شرزه شیر ز لاله همه دمن
۷۳
پر از گوش زنده پیل ز زنبق همه چمن
۷۴
هم از سرخ رنگ آن دمن تالی یمن
۷۵
هم از نغز بوی این چمن تالی تتار
۷۶
هلا ابر فرودین شب و روز دمبدم
۷۷
بنشکیبد از عطا نیاساید از کرم
۷۸
ببارد همی گهر بپاشد همی درم
۷۹
چنان چون به صبح عید ملکزادهٔ عجم
۸۰
مه برج احتشام در درج افتخار
۸۱
فلک فر علیقلی که گیتی به کام اوست
۸۲
خداوند اختران کهینتر غلام اوست
۸۳
بهر نامه نامها همه زیر نام اوست
۸۴
زمین شرق تا به غرب پر از احتشام اوست
۸۵
جهانیست با ثبات سپهریست با وقار
۸۶
بکینتوزی آسمان بدیو افکنی شهاب
۸۷
برخشندگی سهیل ببخشندگی سحاب
۸۸
گه حزم با درنگ گه عزم با شتاب
۸۹
کرم هاش بیشمر هنرهاش بیحساب
۹۰
چو ادوار آسمان چو اطوار روزگار
۹۱
بر حکم نافذش اگر چرخ دم زند
۹۲
سرانجام دست غم بسر از ندم زند
۹۳
همان پیک و هم کیست که با او قدم زند
۹۴
نزیبد حدوث را که لاف از قدم زند
۹۵
ندارد ستور لنگ دو اسب راهوار
۹۶
چه صدیق متقی چه زندیق متهم
۹۷
چه خوانندهٔ صمد چه خواهندهٔ صنم
۹۸
بهر یک کند عطا بهر یک دهد درم
۹۹
بلی نور آفتاب به هنگام صبحدم
۱۰۰
بتابد به برگ گل چنان چون به نوک خار
۱۰۱
ز سر تا قدم چو عقل کمال مجردست
۱۰۲
جمال مجسمست جلال مجردست
۱۰۳
عطای مصورست نوال مجردست
۱۰۴
چو تسنیم و سلسبیل زلال مجردست
۱۰۵
بدانگه که سرکند سخنهای آبدار
۱۰۶
به هر علم و هر هنر به هر فن و هر مقال
۱۰۷
کند طی هر سخن کند حل هر سوال
۱۰۸
گرفتهست و یافته به تایید ذوالجلال
۱۰۹
ریاضی ازو رواج طبیعی ازو کمال
۱۱۰
همان پایهٔ علوم ازو جسته انتشار
۱۱۱
بیان بدیع او معانی چو سرکند
۱۱۲
سخن گر مطولست چنان مختصرکند
۱۱۳
که هرکس که بشنود تواند ز بر کند
۱۱۴
همان حل مشکلات در اول نظرکند
۱۱۵
اگر ده اگر صدست اگر پانصد ار هزار
۱۱۶
به هر علم بیبدل به هر کار بیبدیل
۱۱۷
بر دانشش عقول چو نزد علی عقیل
۱۱۸
نه در زمرهٔ عدول توان جستنش عدیل
۱۱۹
نه در فرقهٔ قبول تنی بوده زی قبیل
۱۲۰
سخنسنج و پاکمغز گرانسنگ و هوشیار
۱۲۱
زهی ای به ملک فضل خداوند راستین
۱۲۲
سپهرت بر آستان محیطت در آستین
۱۲۳
امیران شه نشان به خاک تو رهنشین
۱۲۴
مهانت به هر زمان ثناگو به هر زمین
۱۲۵
به نزدست سما حقیر چو نزد هما حقار
۱۲۶
تویی دستگیر خلق به هنگام پای لغز
۱۲۷
تنت همچو جان پاک سراپا لطیف و نغز
۱۲۸
همه جان خلق پوست همه پیکر تو مغز
۱۲۹
حسد در دل عدوت چو چرکاندرورن چغز
۱۳۰
بهجوش آردش همی دمادم ز خار خار
۱۳۱
چو هنگام کارزار به چهر افکنی گره
۱۳۲
چو گیسوی گلرخان بپوشی به تن زر
۱۳۳
چو ابروی مهوشان کمان را کنی بزه
۱۳۴
همی چرخ گویدت که احسنت باد وزه
۱۳۵
ازین یال و بال و برز و زین فرّ و گیر و دار
۱۳۶
بدانگه که از زمین همی خون بجوشدا
۱۳۷
تن چرخ را غبار به اکسون بپوشدا
۱۳۸
ز تفّ سنان و تیغ به یم نم بخوشدا
۱۳۹
ستاره به زیرگرد دمادم بکوشدا
۱۴۰
که بیرون برد بجهد تن خویش از غبار
۱۴۱
زمین زیر پای اسب چو گردون بجنبدا
۱۴۲
تکاور به میخ نعل زمین را بسنبدا
۱۴۳
شخ و کوه را به سُم چو رنده برنددا
۱۴۴
مخالف بگریدا موالف بخنددا
۱۴۵
سنانها روان شکر اجلها امل شکار
۱۴۶
چو ساز جدل کنند قوی بال و برزها
۱۴۷
کتفها ورم کند ز آسیب گرزها
۱۴۸
بیاماسد از هراس به پهلو سپرزها
۱۴۹
چو اطراف مرزها چو اکناف کرزها
۱۵۰
که برجسته و بلند نماید به کشتزار
۱۵۱
تو چون با کمان و گرز برون آیی از کمین
۱۵۲
مه نو درون چنگ زمانه به زیر زین
۱۵۳
همی چون ستارگان عرق ریزی از جبین
۱۵۴
به چرخ آفتاب و ماه نمایندت آفرین
۱۵۵
که بخ بخ ازین دلیرکه هی هی ازین سوار
۱۵۶
چو روز و شب جهان کهگردند بیش وکم
۱۵۷
کنی جیش خصم راکم و بیش دمبدم
۱۵۸
دو را گاه یکی کنی بدان تیر راست چم
۱۵۹
سه را گاه شش کنی بدان تیغ پشت خم
۱۶۰
وزینسان برآوری از آن بیش وکم دمار
۱۶۱
از آنجاکه هست رسم به جبر و مقابله
۱۶۲
که گر جذر با عدد نماید معادله
۱۶۳
عدد را کنند بخش بَرو بی مساهله
۱۶۴
چو تیر دوشاخ تو دو جذرند یکدله
۱۶۵
ز هر هشت تیغ زن بههریک رسد چهار
۱۶۶
الا تا بروی بحر نشاید کشید پل
۱۶۷
الا تا به کتف باد نشاید نهاد غل
۱۶۸
الا تا بهر بهار برآید ز خاک گل
۱۶۹
الا تا درون خم شود خون تاک مل
۱۷۰
مُلت باد در قدح گُلت باد درکنار
۱۷۱
نشستنگهت مدام دلفروز قصر باد
۱۷۲
کمالات بیشمر به ذات تو حصر باد
۱۷۳
به هر کار ناصرت شهنشاه عصر باد
۱۷۴
ز اقبال ناصری نصیب تو نصر باد
۱۷۵
که جاوید در جهان بماناد روزگار
۱۷۶
چو قاآنیت به بزم ثناگو هزار باد
۱۷۷
گهرهای نظمشان همه آبدار باد
۱۷۸
ز جودت به جیبشان گهرها نثار باد
۱۷۹
چو تیغ تو جمله را گهر درکنار باد
۱۸۰
بماناد نظمشان ز مدح تو یادگار