قاآنی · ترکیب‌بندها

شمارهٔ ۶ - در ستایش پادشاه رضوان آرامگاه محمدشاه غازی طاب‌لله ثراه گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باش
۲
صحبت احرار بشنو محرم اسرار باش
۳
تا به کی زاری کنی تا صید بازاری کنی
۴
ترک زاری کن وزین بازاریان بیزار باش
۵
نه حدیث عاقلان بشنو نه پند ناقلان
۶
گفتگو سودی ندارد طالب دیدار باش
۷
کفر انکار آورد عارف برآن انکار شو
۸
زهد پندار آورد واقف ازین پندار باش
۹
بی‌نظرکن جستجوی و بی‌زبان کن گفتگوی
۱۰
طالب گنجند طرّاران تو هم طرّار باش
۱۱
چشم خوبان خواب غفلت آورد بیدار شو
۱۲
لاف مستی *‌رد پرشی بردهد هوشیار بامن
۱۳
نسبتی با زلف و چشم یار اگر باید ترا
۱۴
همچو زلف و چشم او آشفته و بیمار باش
۱۵
طالب‌سالوس هرشب مصطفی بیند به‌خواب
۱۶
هم به‌جان مصطفی کز خواب او بیدار باش
۱۷
چند می گ‌یی فلان زندی و بهمان فاسقست
۱۸
قادری غفار باش و عاجزی ستار باش
۱۹
چون ترا بینی که دکان‌دار پندارند خلق
۲۰
مصلحت در تهمت خلقست دکان‌دار باش‌
۲۱
از سگ چوپان ره و رسم امانت یادگیر
۲۲
پیرو احرار اندر جامهٔ اشرار باش
۲۳
هرچه پیش آید رضا ده وز غم وشادی مترس
۲۴
بر غم و شادی قلم درکش قلندروار باش
۲۵
نفس‌ابتر عنتر است از حملهٔ اورو متاب
۲۶
ذوالفقار عشق برکش حیدرکرار باش
۲۷
بندگی‌ کن مرتضی را چون شهنشاه جهان
۲۸
ور قبولت کرد اندر بندگی سالار باش
۲۹
خسرو غازی محمّد شه خداوند اُمم
۳۰
روی دولت پشت دین چشم حیا دست کرم
۳۱
سیم را از جان شیرین دوستر دارد لئیم
۳۲
من سرین شاهدانرا دوستر دارم ز سیم
۳۳
گر سرین و سیم را در مجلسی حاضر کنند
۳۴
آن نخواهم این بخواهم این ز من آن از لئیم
۳۵
سیم ومال وگنج وجاهم آرزونبودکه‌هست
۳۶
گنج رنج و جاه چاه و مال مار و سیم ریم
۳۷
بی‌پدر طفلی به چنگ آورده‌ام کز روی او
۳۸
صدهزاران بوسه گر خواهی دهد بی ترس‌ و بیم
۳۹
نفس او در باده خوردن تاهمی بینی عجول
۴۰
طبع‌او در بوسه‌دادن تا همی خواهی حلیم
۴۱
او ز موزونی چو طبع من قدی دارد بلند
۴۲
من ز محنت چون سرین‌ او دلی دارم دو نیم
۴۳
پرشکن ‌گردد دلم چون حلقهای زلف او
۴۴
بر شکنج زلف او هرگه که می‌غلتد نسیم
۴۵
راستی را منکرم تا دیدم آن گیسوی کج
۴۶
عافیت را دشمنم تا دیدم آن چشم سقیم
۴۷
گنج بادآورد دارد ماه من در زیر پای
۴۸
لاجرم عیبش مکن گر خصلتی دارد کریم
۴۹
دی به شوخی‌گفت قاآنی مراکمتر ببوس
۵۰
رحم کن آخر که عاشق را دلی باید رحیم
۵۱
گفتمش بر نفس سرکش گرچه نبود اعتماد
۵۲
ظن بد باری مبر دربارهٔ یار قدیم
۵۳
آن یکی از مستحباتست در شرع رسول
۵۴
کآدمی از مهر بوسد صورت طفل یتیم
۵۵
این سخن از ساده لوحی باورش افتاد وگفت
۵۶
بی‌سبب نبودکه شاهنشه ترا خواند حکیم
۵۷
خسروی کز خشم او دوزخ شراری بیش نیست
۵۸
نُه فلک بردامن جاهش غباری بیش نیست
۵۹
عاقبت ترکی مرا محمود نام آمد به دست
۶۰
عاقبت محمود باشد عاشقان را هرکه هست
۶۱
جای آن داردکه بر دنیا فشانم آستین
۶۲
زانکه در دنیا کم افتد اینچنین دولت به دست
۶۳
بر رخ خوبش کنم نظاره چون مفلس به سیم
۶۴
در خم زلفش‌ برم انگشت چون ماهی به شست
۶۵
گه بناگوشش ببویم چون کند از بوسه منع
۶۶
گه در آغوشش بگیرم چون شو‌د از باده مست
۶۷
در قمار عشق او هرکس دل و جان باخت برد
۶۸
در کمند زلف‌ او هرکس به ‌بند افتاد رست
۶۹
باجمال روشن اوقرص خورشیدست تار
۷۰
با سرین فربه او کوه البرزست پست
۷۱
چشم من با سوزن مژگان بروی خویش دوخت
۷۲
پای من با رشهٔ گیسو به کوی خویش بست
۷۳
نرم نرمک بوسه‌ای داد و دلم از دست برد
۷۴
اندک اندک عشوه یی کرد و تنم از جور خست
۷۵
غیر من با هرکسی یار است زانرو خوانمش‌
۷۶
آفتاب مشتری جو دلبر عاشق‌پرست
۷۷
گنج وصل خویش را ازکس نمی‌دارد دریغ‌
۷۸
فاش‌می‌گوید دل خلق خدا نتوان شکست
۷۹
هرچه زو خواهی بلی‌گوید بنازم حفظ او
۸۰
کان ‌بلی گفتن فراموشش نگشتست از الست
۸۱
گوی سیمابست پنداری سربنش کز نشاط
۸۲
یک‌نفس آسوده بریک جای نتواند نشست
۸۳
مدتی کردم کمین تا ساقش آوردم به چنگ
۸۴
لیک‌چون ماهی به‌چنگم دیرآمد زود جست
۸۵
دوش گفتم بوسه‌ای ده لب به شیرینی گشو‌د
۸۶
کز پی یک بوسه نتوان لب ز مدح شاه بست
۸۷
داورگیتی که میلاد کرم در مشت اوست
۸۸
هفت دریای جهان جویی ز پنج‌ انگشت اوست
۸۹
چند بارت گفتم ای محمود چشم خود بپوش
۹۰
ورنه از شیراز غوغا خیزد ازمردم خروش
۹۱
پند نشنیدیّ و شهری‌را که بی‌آشوب بود
۹۲
زآتش سودای خود چون دیگ آوردی به جوش
۹۳
تا چه گوید شه چو بیند شهری از جورت خراب
۹۴
مصلحت را از وفا چندی در آبادی بکوش
۹۵
ترسمت سلطان بگیرد کاینهمه غوغا ز تست
۹۶
یا سفرکن زین ولایت یا دو چشم خود بپوش
۹۷
دوش با یاد لبت هرگه که جامی می‌زدم
۹۸
می‌شنیدم هاتفی از آسمان می گفت نو‌ش
۹۹
مستی دوشین و یاد آن لب نوشین چه شد
۱۰۰
ای بدا احوال امروز ای خوشا احوال دوش
۱۰۱
از لب‌و چشمت‌دلم پیوسته در خوف‌و رجاست
۱۰۲
کاین زند از غمزه نیش و آن دهد از بوسه نوش
۱۰۳
روز و شب از شوق دیدار تو و گفتار تو
۱۰۴
چون زره بک‌مشت چشمم چون سپر بک لخت گوش
۱۰۵
تا دو زلف پست دیدم شادم از افتادگی
۱۰۶
تا دوچشمت مست‌دیدم دشمنم باعقل و هوش‌
۱۰۷
با لبت محمو‌د مردم را به می حاجت نماند
۱۰۸
خیز و لب بگشای تا دکان ببندد می‌فروش
۱۰۹
خواهم از مستی که چون سجاده بر دوشم نهند
۱۱۰
رغم عهدی کز ریا سجاده می‌بردم به دوش
۱۱۱
یاد دارم کز شبستان دی چو در بستان شدم
۱۱۲
مرغکان باغ را آمد ندایی از سروش
۱۱۳
گفت کای مرغان بستان خاصه‌ای مشتاق گل
۱۱۴
ای که بلبل نام داری پندی از من می‌نیوش‌
۱۱۵
در ثنای شاه قاآنی اگرگویا شود
۱۱۶
مصلحت را بهتر آ‌ن باشدکه بنشینی خموش
۱۱۷
شاه دین‌پرور که شرع مصطفی منهاج اوست
۱۱۸
همت عالی یراق و قرب حق معراج اوست
۱۱۹
بارهاگفتم که گویم ترک یار و ترک می
۱۲۰
ممکنم باری نشد نه ترک می نه ترک وی
۱۲۱
ای بت شیرین کلام ای شاهد محمود نام
۱۲۲
ای لبت در رنگ و بو همسنگ گل همرنگ می
۱۲۳
چشم از رویت ندارم گر مرا دوزند چشم
۱۲۴
پای ازکویت نبرم گر مرا برند پی
۱۲۵
نبشکرقسمت به‌رخسار من و لعل توکرد
۱۲۶
برلب تو طعم شکر بر رخ من رنگ نی
۱۲۷
شام زلفت بس که در چشمم‌جهان تاریک کرد
۱۲۸
در دو چشمم غیر تاریکی نیاید هیچ شی
۱۲۹
قدر ابروی تو زان خال سیه بشناختم
۱۳۰
آری آری قبله را مردم شناسند از جدی
۱۳۱
چندگویی کایمت وقتی که کام دل دهم
۱۳۲
خون شد از حسرت دلم آن کام کو آن وقت کی
۱۳۳
خرّمست اینک جهان جام ار کشی بشتاب هان
۱۳۴
خلوتست اینک سرا کام ار دهی وقتست هی
۱۳۵
چند در قاقُم خزی و انگُشت از سرما گزی
۱۳۶
به که جام می مزی کامد بهار و رفت دی
۱۳۷
ای بت رازی مشو راضی که از دنبال تو
۱۳۸
همچو گرد افتان و خیزان رو نهم تا ملک ری
۱۳۹
یاد آن روزی که دور از چشم‌زخم آسمان
۱۴۰
با تو بودم در کنار زنده‌رود ملک جی
۱۴۱
بارهاگفتی به شوخی جامکی ده یا ابا
۱۴۲
من تو را گفتم به زاری بوسکی ده یا بنی
۱۴۳
یاد آن مدت چه سود اکنون که بر کام حسود
۱۴۴
مهر کم شد عیش‌ غم شد شهد سم شد رشد غی
۱۴۵
ای دریغا قدر قاآنی نداند هیچ کس
۱۴۶
جز خدیو ملک ایران جانشین تخت کی
۱۴۷
داور گیتی که تاج آفرینش نام اوست
۱۴۸
وین همه ادوار گردون آنی از ایام اوست
۱۴۹
تاج دولت رکن دین غیث زمین غوث زمان
۱۵۰
شاه عادل خسرو باذل شهنشاه جهان
۱۵۱
مرگ ‌را در مشت ‌گیرد اینک این تیغش‌ دلیل
۱۵۲
مار در انگشت گیرد اینک آن رمحش‌ نشان
۱۵۳
خشم او یارد زهم بگسستن اعضای سپهر
۱۵۴
حزم او تاند بهم پیوستن اجزای زمان
۱۵۵
چون نماید یاد تیغش آتشین گردد خیال
۱۵۶
چون سراید وصف‌ گرزش آهنین گردد زبان
۱۵۷
بس که اسرار نهان از نور رایش روشنست
۱۵۸
آرزو از دل پدیدارست و معنی از بیان
۱۵۹
مُلک مُلکِ اوست تا هرجا که تابد آفتاب
۱۶۰
دور دور اوست تا هرگه که گردد آسمان
۱۶۱
ناخدا تا داستان حزم و عزم او شنید
۱۶۲
گفت زین پس مر مرا این لنگرست آن بادبان
۱۶۳
حقه‌باز ساحرم خوانند مردم زانکه من
۱۶۴
در مدیح شه کنم هردم شگفتی‌ها عیان
۱۶۵
یاد تیغ او کنم دوزخ فشانم از ضمیر
۱۶۶
نام خشم او برم آتش برآرم از دهان
۱۶۷
رعد غٌرد گر بگویم کوس او هست اینچنین
۱۶۸
کوه پرّد گر بگویم رخش او هست آنچنان
۱۶۹
نام خلق او برم خیزد ز خاک تیره گل
۱۷۰
وصف جود اوکنم بخشم به سنگ خاره جان
۱۷۱
نام حزمش بر زبان آرم فلک ماند ز سیر
۱۷۲
ذکر عزمش در میان آرم زمین گردد روان
۱۷۳
شرح رزم او دهم گردد جوان از غصه پیر
۱۷۴
یاد بزم او کنم پیر از طرب گردد جوان
۱۷۵
ای سنین عمر تو چو سیر اختر بیشمار
۱۷۶
وی رسوم عدل تو چون صنع داو‌ر بیکران
۱۷۷
بس که در عهد تو شایع‌ گشته رسم راستی
۱۷۸
شاید ار مردکمانگر سخت نتواندکمان
۱۷۹
ای خدا چون ملک خود ملکت مخلد ساخته
۱۸۰
جوهر ذات ترا از نور سرمد ساخته
۱۸۱
خسروا عالم اسیر حکم‌عالمگیر تست
۱۸۲
هرچه درهستی بود درحیطهٔ تسخیر تست
۱۸۳
شرق تا غرب جهان گیرد به یک دم آفتاب
۱۸۴
غالباً نایب مناب تیغ عالمگیر تست
۱۸۵
هیچ تقدیری خلاف رای و تدبیر تو نیست
۱۸۶
راست‌گویی جنبش تقدیر در تدبیر تست
۱۸۷
خلق تصویر تو می‌بینند در یک شبر جای
۱۸۸
غافلند از یک جهان معنی که در تصویر تست
۱۸۹
از پس یزدان جهان را علت اولی تویی
۱۹۰
عرض وطول آفرینش‌ جمله از تقدیر تست
۱۹۱
راست پنداری قضایی کز تو زاید خیر و شر
۱۹۲
وین بلند و پست‌ گیتی جمله در تأثیر تست
۱۹۳
جای آن داردکه دانا دهر را خواند قدیم
۱۹۴
تا نظام روزگار از حکم بی‌تغییر تست
۱۹۵
در ظهور آفرینش علت غایی تویی
۱۹۶
لاجرم تقدیر ذاتی موجب تاخیر تست
۱۹۷
زین سپس شاید که هر پیری جوان گردد ز شوق
۱۹۸
تاکه این بخت جوال همدست عقل پیر تست
۱۹۹
هر که گوید مرگ را چنگال و ناخن نیست هست
۲۰۰
چنگل او تیغ توست و ناخن او تیر توست
۲۰۱
مهر و مه ‌گویی، اسیر حکم و فرمان تواند
۲۰۲
و آسمان زندان و انجم حلقهٔ زنجیر توست
۲۰۳
خسروا تا چند تحقیرم نماید روزگار
۲۰۴
دفع تحقیر جهان در عهدهٔ توقیر توست
۲۰۵
خلعت امساله از شه خواهم و انعام پار
۲۰۶
وین دو رحمت رشحه‌ای از فیض یک‌ تقریر توست
۲۰۷
تا جهان باقیست یارب طالعت مسعود باد
۲۰۸
طلعت بختت چو نام ترک من محمود باد

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.