شمارهٔ ۸ - در ستایش شاهزاده شجاع السلطنه حسنعلی میرزاگوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سحر دیر مغان را در گشودند
۲
دری از خلد برکشورگشودند
۳
دری زانده به روی خلق بستند
۴
ز شادی صد در دیگرگشودند
۵
از آن یک فتح باب ابواب رحمت
۶
بروی مسلم وکافرگشودند
۷
بروز نشوهٔ می لشکر عیش
۸
دو صدکشور به یک ساغرگشودند
۹
پی تقلیل خون مینای می را
۱۰
رگ اندر جام بینشتر گشودند
۱۱
سحرگه پرده دلالان افلاک
۱۲
ز چهر شاهد خاور گشودند
۱۳
به صحن باغ اطفال ریاحین
۱۴
زهر سو طبلهٔ عنبرگشودند
۱۵
وشاقان از بیاض صفحهٔ روی
۱۶
به قتل عاشقان محضر گشودند
۱۷
بهشتی ز آتش نمرود رخسار
۱۸
بر ابراهیم بن آزرگشودند
۱۹
گره کردند باز از زلف مشکین
۲۰
گره از کارها یکسر گشودند
۲۱
به نقش طاس نرادان عشرت
۲۲
ز شش جانب در ششدرگشودند
۲۳
خطیبان طرب منبر نهادند
۲۴
دبیران فرح دفترگشودند
۲۵
پس آنگه هریکی از خطبهٔ فتح
۲۶
زبان در مدحت داور گشودند
۲۷
شجاعالسطنه دارای اعظم
۲۸
بهادر خان حسن شاه معظم
۲۹
دگر باد صبا عنبرفشان شد
۳۰
غم از ملک جهان دامن کشان شد
۳۱
زمین زیب نگارستان چین گشت
۳۲
جهان رشک بهشت جاودان شد
۳۳
جمن با تازهرویی هم قسم گشت
۳۴
صبا با خوش رکابی همعنان شد
۳۵
سبک در خواب چشم نرگس مست
۳۶
ز آشامیدن رطل گرن شد
۳۷
مسلسل زلف سنبل عنبرین بوی
۳۸
ز مشک افشانی باد وزان شد
۳۹
نگون بید موله بر لب جوی
۴۰
چه مجنون واله آب روان شد
۴۱
و یا بر فرق عکس خویش در آب
۴۲
ز راه خودپرستی سایهبان شد
۴۳
به شاخ سرو قمری داستان زن
۴۴
ز طور و جور دور مهرگان شد
۴۵
ز اوج چرخ و فوج موج یاران
۴۶
زمین چون قطره در دریا نهان شد
۴۷
سحر جانانهام پیمانه در دست
۴۸
تماشا را به طرف بوستان شد
۴۹
ز شکر ریز لعل نوشخندش
۵۰
چمن بنگالهٔ هندوستان شد
۵۱
ز شورانگیز سرو سربلندش
۵۲
قیام فتنهٔ آخر زمان شد
۵۳
ز هر جانب خرامان نغمهپرداز
۵۴
به مدح خسرو صاحبقران شد
۵۵
که احسنت ای خداوند ظفرمند
۵۶
پس از داور خداگیهان خداوند
۵۷
مغنی ساز عشرت ساز میکن
۵۸
بسوز این ساز را دمساز میکن
۵۹
رهاوی را به راه راست میزن
۶۰
پس ازکوچک حجاز آغاز میکن
۶۱
به شهر آشوبی از زابل درانداز
۶۲
ز خارا تکیه بر شهناز میکن
۶۳
نشابور و عراق و اصفهان را
۶۴
پر از آوازه آن آواز میکن
۶۵
مهاری در دماغ بختی بخت
۶۶
ز آهنگ حدی پرواز میکن
۶۷
مخالف را مولف ساز با اوج
۶۸
نوا را با رها و انباز میکن
۶۹
سحر ساقی سر از شادیچه بردار
۷۰
بنای جشن سنگانداز میکن
۷۱
ز مستی شور بازار قیامت
۷۲
عیان از قامت طناز میکن
۷۳
هویدا فتنهٔ آخر زمان را
۷۴
ز رعنا نرگس غمّاز میکن
۷۵
به تیرانداز ترکان ترکتازی
۷۶
ازین ترکان تیرانداز میکن
۷۷
بیا قاآنیا خاقانی آسا
۷۸
در دُرج معانی باز میکن
۷۹
گر او بر گلخن شروان کند فخر
۸۰
تو فخر از گلشن شیراز میکن
۸۱
گر او نازد به دور اخستان شاه
۸۲
تو بر دوران دارا ناز می کن
۸۳
سلیمان مان منوچهر جوان بخت
۸۴
غضنفر فر فریدون فلک تخت
۸۵
شه غازی خدیو مملکت گیر
۸۶
سکندر رای رسطالیس تدبیر
۸۷
جهانداری که حکم نافذ او
۸۸
کشد خط خطا برحکم تقدیر
۸۹
طمع را داده جا، جودش به زندان
۹۰
ستم را بسته پا عدلش به زنجیر
۹۱
به معنی ذات او موصوف تقدیم
۹۲
به صورت شخص او منعوت تأخیر
۹۳
مطهر دامنش ز الایش کفر
۹۴
چو ذیل کبریا از لوث تزویر
۹۵
نه بر دامان ذاتش گرد عصیان
۹۶
نه بر مرآت رایش زنگ تقصیر
۹۷
نیاید پایهٔ جاهش به مقیاس
۹۸
نگنجد صورت قدرش به تصویر
۹۹
جلالش مهر و مه را داده فرمان
۱۰۰
شکوهش انس و جان را کرده تسخیر
۱۰۱
هر آنکو خنجرش را دید در خواب
۱۰۲
بهجز تعجیل مرگش نیست تعبیر
۱۰۳
ز امن عدل او گیتی چنان شد
۱۰۴
که خسبد در کنار شیر نخجیر
۱۰۵
معاند را بود مرگی مجسم
۱۰۶
همان کش خوانده شه جانسوز شمشیر
۱۰۷
به جز امر قضا کامد مسلم
۱۰۸
به هر امری تواند داد تغییر
۱۰۹
پس از داور خداگیهان خدا اوست
۱۱۰
به جزو و کل اشیا پادشا اوست
۱۱۱
زهی آفاق سرتاسرگرفته
۱۱۲
سلیمانوار بحر و بر گرفته
۱۱۳
به نیروی جهانداور خداوند
۱۱۴
جهان از قبضهٔ خنجرگرفته
۱۱۵
ز مشرق تا به مغرب قاف تا قاف
۱۱۶
به نغز آیین اسکندرگرفته
۱۱۷
جلالت باج بر خاقان نهاده
۱۱۸
شکوهت ساو از قیصر گرفته
۱۱۹
نفیر نایت اندر دشت پیکار
۱۲۰
خراج از نعره ی تندرگرفته
۱۲۱
به میدان وغا پوینده رخشت
۱۲۲
سبق از پویهٔ صر صر گرفته
۱۲۳
به یک تکبیر نصرت حیدرآسا
۱۲۴
هزاران قلعه چون خیبر گرفته
۱۲۵
به عزمی ملک قسطنطین گشوده
۱۲۶
به رزمی حصن کالنجر گرفته
۱۲۷
به یک فتراک صد ضحاک بسته
۱۲۸
به یک قلاده صد نوذر گرفته
۱۲۹
به یک پیچان کمند پیچ در پیچ
۱۳۰
دو صد چون رای پیچانگر گرفته
۱۳۱
به یک ایمای ابروی بلارک
۱۳۲
دل از گردان کندآور گرفته
۱۳۳
ز یک چینی که بر آبرو فکنده
۱۳۴
ز صد خاقان چین افسر گرفته
۱۳۵
به یک نیروی بازوی جهانگیر
۱۳۶
ز ملک طوس تا کشمر گرفته
۱۳۷
زهر در فرّهات فرّ فریبرز
۱۳۸
ز گرزت لرزه اندر برز البرز
۱۳۹
به روز رزم کز خون روی مکمن
۱۴۰
بپوشد ارغوانی جامه بر تن
۱۴۱
به عزم رزم آهن دل دلیران
۱۴۲
نهان گردند چون آتش در آهن
۱۴۳
ز چار آیینهٔ گردان شود مرگ
۱۴۴
چو عکس روی از آیینه روشن
۱۴۵
سنانها بگذرد نو کتش ز خفتان
۱۴۶
کمانها بگذرد تیرش ز جوشن
۱۴۷
یکی چون غمزهٔ دلدار دلدوز
۱۴۸
یکی چون ابروی جانانه پر فن
۱۴۹
یکی تابندهتر از برق نیسان
۱۵۰
یکی بارندهتر از ابر بهمن
۱۵۱
تو چون بیرون خرامی ازکمینگاه
۱۵۲
دوان فتحت ز ایسر بخت ز ایمن
۱۵۳
نه در جان باست از ناورد بدخواه
۱۵۴
نه در دل باکت از انبوه دشمن
۱۵۵
به دستت تیغ رخشان جام باده
۱۵۶
به چشمت طرف میدان صحن گلشن
۱۵۷
به گوشت بانگ کوس و نالهٔ نای
۱۵۸
نوای بربط و آوای ارغن
۱۵۹
بری چون شست بر تیر سبکروح
۱۶۰
زنی چون دست برگرزگران تن
۱۶۱
به خاک از بیم رخ پوشد فرامرز
۱۶۲
به گور از سهم تن دزدد تهمتن
۱۶۳
ز برق تیغ خونریزت درافتد
۱۶۴
عدوی ملک را آتش به خرمن
۱۶۵
کنون قاآنیا ختم ثنا به
۱۶۶
به دارای جان داور دعا به
۱۶۷
الهی شاه ما گیتی ستان باد
۱۶۸
به گیتی تا قیامت مرزبان باد
۱۶۹
بهین گیهان خدیو عدل گستر
۱۷۰
میهن کشور خدای کامران باد
۱۷۱
بر افرنگ ریاست حکم فرمای
۱۷۲
بر اورنگ ریاست حکمران باد
۱۷۳
سلیمانوار در زیر نگینش
۱۷۴
ز ملک باختر تا خاوران باد
۱۷۵
ظفر با لشکرش هم تازیانه
۱۷۶
اجل با خنجرش همداستان باد
۱۷۷
به هر رزمی که عزمش آورد روی
۱۷۸
سعادت با رکابش همعنان باد
۱۷۹
رواقش فتنه را دارالسیاسه
۱۸۰
حریمش چرخ را دارالامان باد
۱۸۱
نتاجی کاو نزاید با وفاقش
۱۸۲
اگر عیسی است ننگ دودمان باد
۱۸۳
مقیمان حریم حرمتش را
۱۸۴
خس اندر زیر پهلو پرنیان باد
۱۸۵
به عهدش هرکه همچون لاله نشکفت
۱۸۶
دلش چون غنچه در فصل خزان باد
۱۸۷
چو او صاحبقرانی بیقرینست
۱۸۸
ز سعد و نحس گردون بیقران باد
۱۸۹
بجز بختش جهان و هرچه در اوست
۱۹۰
به مهد امن در خواب امان باد
۱۹۱
به کامش هر چه خواهد باد یا رب
۱۹۲
چهگویم کاینچنین یا آنچنان باد
۱۹۳
چه باشد کاین دعا از بیریایی
۱۹۴
فتد مقبول کاخ کبریایی