غزل شمارهٔ ۲۰۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
راز دل عشاق به هر کس نتوان گفت
۲
این گوهر عشقست بگفتن نتوان سفت
۳
در صومعه یک دم نتوانیم نشستن
۴
بر خاک در میکده صد سال توان خفت
۵
مردانه قدم بر سر مستی بنهادیم
۶
به زین لگدی بر سر هستی نتوان کُفت
۷
گر دست دهد دولت جاوید بیابیم
۸
حاشا که خودی از ره توحید توان رفت
۹
گفتم سر زلفش که مگر مشک خطائی
۱۰
پیچید به خود زین سخن و نیک برآشفت
۱۱
جامیست پر از باده و ما مست و خرابیم
۱۲
هرگز نبرد زاهد مخمور ز ما مُفت
۱۳
بشنو سخنی سید ما گر سر وقتست
۱۴
خود خوشتر ازین قول که گفت است و توان گفت