غزل شمارهٔ ۳۵۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ما را وجود نیست و گر هست وجود اوست
۲
بود وجود ما به حقیقت وجود اوست
۳
بی نور بود ِ او نبُود بود هیچ بود
۴
بودی که هست پرتوی از نور بود اوست
۵
بشنو به ذوق گفتهٔ عشاق بزم عشق
۶
کین قول عاشقانه ز گفت و شنود اوست
۷
عود دلم به آتش عشقش روان بسوخت
۸
بوی خوشی که می شنوی بوی عود اوست
۹
گر رند دردمند خورد درد گو منال
۱۰
کاین شربتی نکوست زیان نیست سود اوست
۱۱
مستیم و لاابالی و بر دست جام می
۱۲
در بزم هر چه هست ز انعام جود اوست
۱۳
این قول سید است که نامش چو بشنوی
۱۴
واجب شود به تو سخنی کان درود اوست