غزل شمارهٔ ۴۰۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
صحبت جانان من مجلس روحانی است
۲
مفرش خاک درش مسند سلطانی است
۳
لایق هر عاشقی نیست غم عشق او
۴
شادی جان کسی کو به غم ارزانی است
۵
مایهٔ دکان جان درد دل است ای عزیز
۶
حاصل سودای عشق بی سر و سامانی است
۷
شهر وجودم تمام بندهٔ فرمان اوست
۸
جملهٔ اقلیم دل مملکت جانی است
۹
کفر سر زلف او رونق ایمان من
۱۰
رونق ایمان ز کفر این چه مسلمانی است
۱۱
لیلی صاحب نظر واله و مجنون او
۱۲
عاقلی و عشق او غایت نادانی است
۱۳
دوش درآمد ز در دلبر سرمست و گفت
۱۴
عاشق یکتای من سید بی ثانی است