غزل شمارهٔ ۴۰۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ما را چو ز عشق راحتی هست
۲
از هر دو جهان فراغتی هست
۳
از عشق هزار شکر داریم
۴
از عقل ولی شکایتی هست
۵
چه قدر عمل چه جای علم است
۶
ما را ز خدا عنایتی هست
۷
از عقل به جز حکایتی نیست
۸
آری که ورا حکایتی نیست
۹
این بحر محیط بیکران است
۱۰
تا ظن نبری که غایتی هست
۱۱
جانان بستان و جان رها کن
۱۲
زیرا که در آن حکایتی هست
۱۳
بشنو سخنی ز نعمت الله
۱۴
گر ذوق ورا روایتی هست