غزل شمارهٔ ۴۱۱
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آتش عشقش تمام عود وجودم بسوخت
۲
بوی خوشم را چو یافت دیر نه زودم بسوخت
۳
شمع معنبر نهاد مجلس جان بر فروخت
۴
در دل مجمر مرا زود چو عودم بسوخت
۵
تا نزنم دم دگر از خود و از معرفت
۶
عارف معروف من غیب و شهودم بسوخت
۷
یک نفسی جام می همدم ما بود دوش
۸
از دم دل سوز ما نیست و بودم بسوخت
۹
آتش سودای او گرد دکانم گرفت
۱۰
جمله قماشی که بود مایه و سودم بسوخت
۱۱
ملک فنا و بقا جمله بر انداختم
۱۲
چند از این و از آن بود و نبودم بسوخت
۱۳
سوختهٔ همچو من در همه عالم مجوی
۱۴
کز نفس سیدم جمله وجودم بسوخت