غزل شمارهٔ ۴۸۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جان بی جانان تن بی جان بود
۲
خوش بود جانی که با جانان بود
۳
دردمندان را دوا درد دل است
۴
این چنین دردی مرا درمان بود
۵
عشق را خود با سر و سامان چه کار
۶
کار عاشق بی سر و سامان بود
۷
هر که او پابستهٔ زلف بتی است
۸
همچو مو پیوسته سرگردان بود
۹
هر کسی کز عشق او کشته شود
۱۰
او نمیرد زنده جاویدان بود
۱۱
عشق او گنجی و دل پروانه ای
۱۲
جای گنجش در دل ویران بود
۱۳
سید و بنده اگر خواهی بیا
۱۴
نعمت الله جو که این و آن بود
