غزل شمارهٔ ۵۱۷
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ترک چشم مست او دلها به غارت می برد
۲
جان فدای او که جان ما به غارت می برد
۳
ملک دل بگرفت و نقد و نسیه را هر کس که دید
۴
ترکتازی می کند آنها به غارت می برد
۵
عاشقیم و ما به عشق او اسیر افتاده ایم
۶
بنده فرمانیم اگر ما را به غارت می برد
۷
گر دل ما می برد شکرانه اش بر جان ماست
۸
جان رها کردیم دل را تا به غارت می برد
۹
بر سر بازار اگر شخصی دکانی می نهد
۱۰
دکه ویران می کند کالا به غارت می برد
۱۱
فتنهٔ دور قمر بنگر که چون پیدا شده
۱۲
آمده تنها و تنها را به غارت می برد
۱۳
نعمت الله هر چه دارد در نهان و آشکار
۱۴
یا به حکمت می ستاند یا به غارت می برد
