غزل شمارهٔ ۵۹۲
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یاری که می ننوشد از ذوق ما چه داند
۲
ناخورده دُرد دردش صاف دوا چه داند
۳
همدم نگشته با جام ساقی کجا شناسد
۴
میخانه را ندیده بزم خدا چه داند
۵
حالم ز عاشقان پرس تا با تو باز گویند
۶
از عاقلان چه پرسی عاقل مرا چه داند
۷
از جام ابتلایش ذوقی که مبتلا راست
۸
هر کو بلا ندیده ذوق بلا چه داند
۹
گوید که ماجرائی با رند مست دارم
۱۰
رندی که مست باشد او ماجرا چه داند
۱۱
نوری که در دل ماست خورشید ذرهٔ اوست
۱۲
هر بی بصر ز کوری نور و ضیا چه داند
۱۳
سلطان خبر ندارد از حال نعمت الله
۱۴
اسرار پادشاهی مرد گدا چه داند
