غزل شمارهٔ ۶۲۳
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
می خمخانهٔ ما مستی دیگر دارد
۲
هر که آید بر ما کام دلی بردارد
۳
رند سرمست در این بزم ملوکانهٔ ما
۴
از سر ذوق درآید خبری گر دارد
۵
عشق و ساقی و حریفان همه مستند ولی
۶
عقل مخمور ندانم که چه در سر دارد
۷
لب بنه بر لب ما آب حیاتی می نوش
۸
زانکه زان آب حیات این لب ما تر دارد
۹
آفتابی است که از مشرق جان می تابد
۱۰
نور او آینهٔ ماه منور دارد
۱۱
قول مستانهٔ ما ملک جهان را بگرفت
۱۲
این چنین گفته که در کاغذ و دفتر دارد
۱۳
نعمت الله حریف من و سرمست و خراب
۱۴
گر بگویم که کنم توبه که باور دارد
