غزل شمارهٔ ۶۵۶
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
بود روزی خواجه ای سالار کرد
۲
می کشیدی درد و می نوشید درد
۳
کیسه های سیم و زر بر هم نهاد
۴
عاقبت غیری ببرد و خواجه مرد
۵
شیشه ای بودش پر از نقش و خیال
۶
اوفتاد آن شیشه و شد خرد و مرد
۷
بر سر پل ساخت خواجه خانه ای
۸
سیل آمد ناگه آن خانه ببرد
۹
هر کجا دیدیم رند سرخوشی
۱۰
بود و نابود جهان یک سَر شمرد
۱۱
گر به صورت عارفی رفت از جهان
۱۲
جان امانت داشت با جانان سپرد
۱۳
خلعتی از جامهٔ سید بپوش
۱۴
ور نه خود سهل است خرقه صوف و برد
