غزل شمارهٔ ۶۵۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود
۲
در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود
۳
بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال
۴
هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود
۵
عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم
۶
بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود
۷
ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم
۸
کز روز ازل جان به خیالت نگران بود
۹
گفتی که در آئینه به جز ما نتوان دید
۱۰
چندان که نمودی و بدیدیم همان بود
۱۱
خوش آب حیاتست روان از نفس ما
۱۲
تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
۱۳
سید قدحی باده به من داد بخوردم
۱۴
آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود
