غزل شمارهٔ ۶۷۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
آفتاب از رخ نقاب مه گشود
۲
شب گذشت و روز روشن رو نمود
۳
شد منور عالمی از نور او
۴
یک ستاره گوئیا هرگز نبود
۵
هر چه موجود است از نور ویست
۶
خود کجا موجود باشد بی وجود
۷
خانقاه و صومعه در بسته شد
۸
چون در میخانه ساقی برگشود
۹
آتش عشقش دل ما را بسوخت
۱۰
سوخت درد عشق او جانم چه عود
۱۱
گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست
۱۲
عاشقانه این سخن باید شنود
۱۳
نعمت اللهی و از خود بی خبر
۱۴
قدر این نعمت نمی دانی چه سود
