غزل شمارهٔ ۶۸۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
نگار مست من هر دم ز نو بزمی بیاراید
۲
در میخانه بگشاید به رندان باده بخشاید
۳
به هر دم مهر می جوید که با وی راز خود گوید
۴
حیات جاودان است او ولی با کس نمی پاید
۵
جمالش در نظر دارم به هر حسنی که می بینم
۶
خیالش نقش می بندم به هر حالی که پیش آید
۷
مرا ساقی سرمستان دهد هر لحظه ای جامی
۸
به هر جامی که می نوشم مرا جانی بیفزاید
۹
اگر جامی به بزم آری ز خم می بری پر می
۱۰
وگر پیمانه ای آری به تو پیمانه پیماید
۱۱
بیا ای جان رها کن دل اگر جانانه می جوئی
۱۲
برو ای دل ز جان بگذر گرت دلدار می باید
۱۳
حدیث عاشقی بشنو که تا ذوق خوشی یابی
۱۴
حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید
