غزل شمارهٔ ۹۳۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به گوش و هوش من آمدند ای ساقی دوش
۲
که جام جم بستان و می حلال بنوش
۳
بیا که مجلس عشقست و عاشقان سرمست
۴
مدام همدم جامند و خم می در جوش
۵
گشوده برقع صورت ز روی معنی باز
۶
هزار جان شده حیران و عقلها مدهوش
۷
به عشق ساقی رندان که جان من به فداش
۸
سبوی مجلس رندان خوش کشم بر دوش
۹
به مشت گل نتوان آفتاب را اندود
۱۰
بگو به عاشق مستی که عشق را می پوش
۱۱
به گندمی اگر آدم بهشت را بفروخت
۱۲
تو باز خر به جوی و به نیم جو بفروش
۱۳
شنو که سید سرمست وعظ می گوید
۱۴
بگو خطیب مخوان خطبه یک زمان خاموش
