ترجیع سوم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای به مهرت دل خراب آباد
۲
وز غمت جان مستمندان شاد
۳
طاق ابروت قبلهٔ خسرو
۴
چشم جادوت فتنهٔ فرهاد
۵
لب لعل تو کامبخش حیات
۶
سر زلفت گره گشای مراد
۷
هر که شاگردی غم تو نکرد
۸
کی شود درس عشق را استاد
۹
ما به ترک مراد خود گفتیم
۱۰
در ره دوست هر چه باداباد
۱۱
دوش سرمست درگذر بودم
۱۲
بر در مسجدم گذار افتاد
۱۳
مقرئی ذکر قامتش می گفت
۱۴
هر کس آنجا رسید خوش بستاد
۱۵
از پی آن جماعت افتادم
۱۶
تا ببینم که چیستشان اوراد
۱۷
ناگه از پیش امام روحانی
۱۸
رفت بر منبر این ندا در داد
۱۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۲۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۲۱
شاهدی از دکان باده فروش
۲۲
به رهی می گذشت سرخوش دوش
۲۳
حلقهٔ بندگی پیر مغان
۲۴
کرده چون در عاشقی درگوش
۲۵
بسته زُنار همچو ترسایان
۲۶
جام بر دست و طیلسان بر دوش
۲۷
گفتم ای دستگیر مخموران
۲۸
از کجا می رسی چنین مدهوش
۲۹
جام گیتی نمای با من داد
۳۰
گفت از این باده جرعه ای کن نوش
۳۱
گر تو خواهی که تا شوی محرم
۳۲
در خرابات راز را می پوش
۳۳
گفتم این باده از پیالهٔ کیست
۳۴
لب به دندان گرفت و گفت خموش
۳۵
تا که از پیر دیر پرسیدم
۳۶
که ز سودای کیست این همه جوش
۳۷
هیچ کس زین حدیث لب نگشود
۳۸
ناگهان چنگ برکشید خروش
۳۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۴۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۴۱
ترک بالا بلند یغمائی
۴۲
سر و سردار ملک زیبائی
۴۳
شهرهٔ انس و جان به خوشروئی
۴۴
فتنهٔ مرد و زن به غوغائی
۴۵
طلعتش ماه برج نیکوئی
۴۶
قامتش سرو باغ رعنایی
۴۷
از در دیر چون درون آمد
۴۸
هر کسش دید گشت شیدائی
۴۹
تا که از مرحمت نظر انداخت
۵۰
به من مستمند سودائی
۵۱
که گرت آرزوی سلطنتست
۵۲
چند هجران کشی و تنهائی
۵۳
گفت ای عاشق بلا دیده
۵۴
تا به کی بیخودی و رسوائی
۵۵
در ره دوست کفر و دین درباز
۵۶
در خرابات باده پیمائی
۵۷
چون که برگشتم از ره تقلید
۵۸
داد تلقینم این به دانائی
۵۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۶۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۶۱
ترک سرمست چون کمان برداشت
۶۲
هر کرا بود دل ز جان برداشت
۶۳
در کمان بودم از خیال میانش
۶۴
چون کمر بست این گمان برداشت
۶۵
گفتم ای خسرو وفاداران
۶۶
قدمی چند می توان برداشت
۶۷
به گلستان خرام تا با تو
۶۸
من بیدل کنم ز جان برداشت
۶۹
در چمن رفت و همچو گل بشکفت
۷۰
نام خوبی ز ارغوان برداشت
۷۱
در زمان چون که مست شد ساقی
۷۲
شیشه را مهر از دهان برداشت
۷۳
باده چون گرم شد به صیقل روی
۷۴
زنگ ز آئینهٔ روان برداشت
۷۵
هر کدورت که داشت دل از درد
۷۶
درد او آمد از میان برداشت
۷۷
باده از حلق شیشهٔ صافی
۷۸
دم به دم ناله و فغان برداشت
۷۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۸۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۸۱
غمزهٔ شوخ آن بت طناز
۸۲
می کشد خلق را به عشوه و ناز
۸۳
از پس پرده می نوازد چنگ
۸۴
مطرب عود سوز بربط ساز
۸۵
او شهنشاه مسند خویشی
۸۶
ما گدایان آستان نیاز
۸۷
گه بود همچو باه جان پرور
۸۸
گه بود چون خمار روح گداز
۸۹
اوست مقصود ساکنان کنشت
۹۰
اوست مقصود رهروان حجاز
۹۱
گر کشد خسرویست کامروا
۹۲
ور ببخشد شهی است بنده نواز
۹۳
ای دل ار آرزوی آن داری
۹۴
که شود با تو آشکارا راز
۹۵
گذری کن به سوی میخانه
۹۶
تا ببینی حقیقتش ز مجاز
۹۷
تا ببینی بتان ماه جبین
۹۸
که سراسر کشنده اند آواز
۹۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۱۰۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۱۰۱
ای غمت پادشاه کشور دل
۱۰۲
بی وفای تو خاک بر سر دل
۱۰۳
زلف شستت کمین کنندهٔ جان
۱۰۴
چشم مستت به غمزه رهبر دل
۱۰۵
آزمندیم و دم نزد یک دم
۱۰۶
جان ما بی غم تو بر در دل
۱۰۷
زنده دل می کند به بادهٔ ناب
۱۰۸
که شرابیست نو به ساغر دل
۱۰۹
صبحدم لعبت پری زاده
۱۱۰
آمد و حلقه کوفت بر در دل
۱۱۱
در گشود و نشست مستانه
۱۱۲
روی خود داشت در برابر دل
۱۱۳
چون به دیوان دل فرو رفتم
۱۱۴
این سخن بود در برابر دل
۱۱۵
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۱۱۶
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۱۱۷
ساقیا بادهٔ شبانه کجاست
۱۱۸
می بیاور که دور نوبت ماست
۱۱۹
جام گیتی نمای پیش آور
۱۲۰
که در او جرعه ای خدای نماست
۱۲۱
بی خبر کن مرا ز هستی خود
۱۲۲
که خبر آرمت که یار کجاست
۱۲۳
به گدائی رویم بر در دوست
۱۲۴
که مراد همه جهان آنجاست
۱۲۵
پیر پیمانه نوش پیمان ده
۱۲۶
آن زمانی که بزم می آراست
۱۲۷
گفت با دوست هر که بنشیند
۱۲۸
باید اول ز رأی خود برخاست
۱۲۹
تا ببینی به دیدهٔ معنی
۱۳۰
نعمت الله را تو از چپ و راست
۱۳۱
پس از آنت به گوش جان آید
۱۳۲
در جهان آنچه مخفی و پیداست
۱۳۳
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۱۳۴
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۱۳۵
ما اسیران بند سودائیم
۱۳۶
دردمندان بند برپائیم
۱۳۷
ما اسیران وادی عشقیم
۱۳۸
مصلحت بین کوی غوغائیم
۱۳۹
گه تهی کیسه گاه قلاشیم
۱۴۰
گاه پنهان و گاه پیدائیم
۱۴۱
گاه مانند زمین پستیم
۱۴۲
گاه همچون سپهر بالائیم
۱۴۳
همچو سید ز کفر و دین فارغ
۱۴۴
در خرابات باده پیمائیم
۱۴۵
هر که با ما نشست مؤمن شد
۱۴۶
از دلش زنگ کفر بزدائیم
۱۴۷
چون شود جان او به می صافی
۱۴۸
بعد از آنش تمام بنمائیم
۱۴۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۱۵۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست
۱۵۱
دوشم از غیبت پیر عالم عشق
۱۵۲
این سخن یاد دادم از دم عشق
۱۵۳
کای گدای همه قدح نوشان
۱۵۴
جام می نوش تا شوی جم عشق
۱۵۵
کرده ام خود به ترک مردم عقل
۱۵۶
از برای صفای مردم عشق
۱۵۷
بستم احرام کوی کعبهٔ جان
۱۵۸
غسل کردم به آب زمزم عشق
۱۵۹
چون رسیدم به قبلهٔ عرفات
۱۶۰
دیدم اندر هوای عالم عشق
۱۶۱
شور مستی فزون شد دل را
۱۶۲
هر دم از جرعهٔ دمادم عشق
۱۶۳
جمله کاینات و هرچه در اوست
۱۶۴
غرق بودند پیش شبنم عشق
۱۶۵
نعمت الله را چو می دیدم
۱۶۶
شد یقینم که اوست محرم عشق
۱۶۷
ورق عاشقی چو شد معلوم
۱۶۸
این سخن بود فضل اعظم عشق
۱۶۹
که سراسر جهان و هرچه در اوست
۱۷۰
عکس یک پرتوی است از رخ دوست