غزل شمارهٔ ۵۴۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
عاشقی دکان رسوایی به شهر و کو منه
۲
بر دم شمشیر نه رو بر سر زانو منه
۳
عشق از بازیچه بشناس، امت مجنون مباش
۴
سر به یاد چشم جانان، در پی آهو منه
۵
دل بود شایستهٔ دردی که از صد دل یکی
۶
تهمت درد از برای شکوه بر هر مو منه
۷
درد اگر آرام گیرد، دستش از دامن بدار
۸
عافیت گر غم شود، زانوش بر زانو منه
۹
مو به مو از درد بی درمان لبالب شو، ولی
۱۰
گر بساط مرگ بستر باشدت، پهلو منه
۱۱
کوه الماس ار شود شوق و تمنا در دلت
۱۲
با کسی در جلوگاه دوست، عرفی، رو منه
