غزل شمارهٔ ۵۵۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
من صید غم عشوه نمایی که تو باشی
۲
بیمار به امید دوایی که تو باشی
۳
لطفی به کسان گر نکند عیب بگیرند
۴
غارت زدهٔ مهر و وفایی که تو باشی
۵
مردم همه جویند نشاط و طرب و عیش
۶
من فتنه و آشوب بلایی که تو باشی
۷
ای بخت ز شاهی به گدایی نرسیدیم
۸
در سایهٔ میمون همایی که تو باشی
۹
از بس که ملایک به تماشای تو جمعند
۱۰
اندیشه نگنجد به سرایی که تو باشی
۱۱
خورشید به گرد سر هر ذره بگردد
۱۲
آن جا که خیال تو و جایی که تو باشی
۱۳
عرفی چه کند گر به ضیافت بردش وصل
۱۴
با نعمت دیدار گدایی که تو باشی
