Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

آغاز داستان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سراینده دهقان موبد نژاد
۲
ز گفت دگر موبدان کرد یاد
۳
که بر شاه جم چون بر آشفت بخت
۴
به ناکام ضحاک را داد تخت
۵
جهان زیر فرمان ضحاک شد
۶
ز هر نامه ای نام جم پاک شد
۷
چو بگرفت گیتی به شاهنشهی
۸
فرستاد نزد شهان آگهی
۹
به روم و به هندوستان و به چین
۱۰
به ایران و هر هفت کشور زمین
۱۱
که با رأی ما هر که دل کرد راست
۱۲
بجویند جمشید را تا کجاست
۱۳
گرش جای بر کُه بود با پلنگ
۱۴
و گر زیر آب اندرون با نهنگ
۱۵
به خشکی چو یوزش ببندید دست
۱۶
برآرید از آبش چو ماهی بشست
۱۷
به درگاه ما هرکش آرد به بند
۱۸
نباشد پس از ما چو او ارجمند
۱۹
گریزان همی شد جم اندر جهان
۲۰
پری وار گشته ز مردم نهان
۲۱
جدا مانده از تخت و راهی شده
۲۲
نیاز آمده پادشاهی شده
۲۳
چه بی توشه تنها میان گروه
۲۴
چو هم خفت نخچیر بردشت و کوه
۲۵
به شهری که رفتی نبودی بسی
۲۶
بدان تا نشانش نداند کسی
۲۷
بدینگونه بُد تا درفشنده مهر
۲۸
بگردید ده راه گرد سپهر
۲۹
پس از رنج بسیار و راه دراز
۳۰
بیامد ابر زابلستان فراز
۳۱
یکی شهر دید از خوشی چون بهشت
۳۲
در و دشت و کوهش همه باغ و کشت
۳۳
نهادش نکو تازه و پر نوا
۳۴
زمین خرم ، آبش سبک ، خوش هوا
۳۵
پر از چیز و انبوه و مردان مرد
۳۶
سپاهی و شهری یلان نبرد
۳۷
که کمتر کس ار جنگ را خاستی
۳۸
در آوردگه لشکری خواستی
۳۹
بدو خسروی نامور شهریار
۴۰
شهی کش نبد کس به صد شهریار
۴۱
مر آن شاه را نام گورنگ بود
۴۲
کزو تیغ فرهنگ بی زنگ بود
۴۳
یکی دخترش بود کز دلبری
۴۴
پری را به رخ کردی از دل بری
۴۵
شبستان چو بستان ز دیدار اوی
۴۶
ز زلفینش مشکوی مشکین به بوی
۴۷
به کاخ اندرون بت ، به مجلس بهار
۴۸
در ایوان نگار و ، به میدان سوار
۴۹
مهش مشک سای و شکر می فروش
۵۰
دور نرگس کمانش ،دو گل درع پوش
۵۱
روان را به شمشاد پوینده رنج
۵۲
خرد را به مرجان گوینده گنج
۵۳
شده سال آن سرو آراسته
۵۴
سه بیش از شب ماه ناکاسته
۵۵
یلی گشته مردانه و شیرزن
۵۶
سواری سپردار و شمشیرزن
۵۷
شنیدم ز دانش پژوهان درست
۵۸
که تیر و کمان او نهاد از نخست
۵۹
هم از نامه پیش دانان سخن
۶۰
شنیدم که جم ساخت هر دو ز بُن
۶۱
نبد پَرّ بر تیر آنگه ز پیش
۶۲
منوچهر شه ساخت هنگام خویش
۶۳
زبد رَسته بُد شاه زابلستان
۶۴
ز تدبیر آن دختر دلستان
۶۵
زهر جای خواهشگران خاستند
۶۶
ز زابل مر او را همی خواستند
۶۷
نه هرگز به کس دادی او را پدر
۶۸
نه روزی ز فرمانش کردی گذر
۶۹
چنان بود پیمانش با ماهروی
۷۰
که جفت آن گزیند که بپسندد اوی
۷۱
مر او را زنی کابلی دایه بود
۷۲
که افسون و نیرنگ را مایه بود
۷۳
ببستی ز دو اژدها را به دَم
۷۴
از آب آتش آوردی ، از خاره نم
۷۵
نهان سپهر آنچه گفتی ز پیش
۷۶
ز گفتار او کم نبودی نه بیش
۷۷
بدین لاله رخ گفته بود از نهفت
۷۸
که شاهی گرانمایه باشدت جفت
۷۹
بزرگی که مانند او بر زمی
۸۰
به خوبی و دانش نبد آدمی
۸۱
پسر باشدت زو یکی خوب چهر
۸۲
که بوسه دهد خاک پایش سپهر
۸۳
کنیزک شده شادمان زان نوید
۸۴
همی بد نهان راز ، دل پرامید
۸۵
ز خواهنده کس پیش نگذاشتی
۸۶
هرآن کآمدی خوار برگاشتی
۸۷
نکردی پسند ایچ کس را به هوش
۸۸
همیداشتی راز این روز گوش
۸۹
چو جمشید در زابلستان رسید
۹۰
به شهر اندرون روی رفتن ندید
۹۱
خزان بد شده ز ابر وز باد تفت
۹۲
سر کوهسار و زمین زرّ بفت
۹۳
کشیده سر شاخ میوه به خاک
۹۴
رسیده به چرخشت میوه ز تاک
۹۵
گل از بادهٔ ارغوانی به رشک
۹۶
چکان از هوا مهرگانی سرشک
۹۷
بر سیب لعل و رخ برگ زرد
۹۸
تن شاخ کوژ و دم باد سرد
۹۹
رزان دید بسیار بر گرد دشت
۱۰۰
بر آن جویبار و رزان بر گذشت
۱۰۱
دو صف سرو بن دید و آبی و ناز
۱۰۲
زده نغز دکانی از هر کنار
۱۰۳
میان آبگیری به پهنای راغ
۱۰۴
شنا بردر آب شکن گیر ماغ
۱۰۵
خوش آمدش و بر شد به دکان ز راه
۱۰۶
بر لختی در آن سایه گاه
۱۰۷
یکی باغ خرم بد از پیش جوی
۱۰۸
در او دختر شاه فرهنگ جوی
۱۰۹
می و میوه و رود سازان ز پیش
۱۱۰
همی خورد می با کنیزان خویش
۱۱۱
پرستنده ای سوی در بنگرید
۱۱۲
ز باغ اندرون چهرهٔ جم بدید
۱۱۳
جوانی همه پیکرش نیکوی
۱۱۴
فروزان ازو فرّه خسروی
۱۱۵
به رخ بر سرشته شده گرد خوی
۱۱۶
چو بر لاله آمیخته مشک و می
۱۱۷
پریچهره را دید جم ناگهان
۱۱۸
بدوگفت ماها چه بینی نهان
۱۱۹
یکی گمره بخت برگشته ام
۱۲۰
زگم کردن راه سرگشته ام
۱۲۱
از آن خون با خوشه آمیخته
۱۲۲
که هست رگ تاک رز ریخته
۱۲۳
سه جام از خداوند این رز بخواه
۱۲۴
به من ده رهان جانم از رنج راه
۱۲۵
کنیزک بخندید و آمد دوان
۱۲۶
به بانو بگفت ای مه بانوان
۱۲۷
جوانی دژم ره زده بر دَرست
۱۲۸
که گویی به چهراز تو نیکوترست
۱۲۹
ز گیتی بدین در پناهد همی
۱۳۰
سه جام می لعل خواهد همی
۱۳۱
ندانم چه دارد می لعل کام
۱۳۲
که نز خوردنی برد و نز میوه نام
۱۳۳
برافروخت رخ زآن سخن ماه را
۱۳۴
چنین پاسخ آورد دلخواه را
۱۳۵
که برنا اگر چیزجز می نخواست
۱۳۶
بدان پس مهمانیی خواست راست
۱۳۷
می و نقل و خوان خواست و آوای رود
۱۳۸
رخ خوب و شادی و بانگ سرود
۱۳۹
بیامد به در با کنیزک به هم
۱۴۰
بدید از در باغ دیدار جم
۱۴۱
جوانی به آیین ایرانیان
۱۴۲
گشاده کش و تنگ بسته میان
۱۴۳
شده زرد گلنارش از درد و داغ
۱۴۴
به گرد اندرش گرد م پر زاغ
۱۴۵
چنان با دلش مهر در جنگ شد
۱۴۶
که برجانش جای خرد تنگ شد
۱۴۷
بماندش دو گلنار خندان نژند
۱۴۸
بجوشید پولادش اندر پرند
۱۴۹
دو گویا عقیق گهرپوش را
۱۵۰
که بنده بدش چشمهٔ نوش را
۱۵۱
به می درسرشت وبه در در شکفت
۱۵۲
به پروین بخست و به شکر بسفت
۱۵۳
گشاد و جهان کرد ازو پرشکر
۱۵۴
مه مهرروی و بت سیمبر
۱۵۵
به جم گفت کای خسته از رنج راه
۱۵۶
درین سایه گا ه از چه کردی پناه
۱۵۷
کرایی بدین جای جویان شده
۱۵۸
چنین در تک پای پویان شده
۱۵۹
مگر زین پرستنده کام آمدت
۱۶۰
که چون دیدی اش یاد جام آمدت
۱۶۱
کنون گر به باده دلت کرد رای
۱۶۲
از ایدر بدین باغ خرم درآی
۱۶۳
بدو گفت جم کای بت مهرچهر
۱۶۴
ز چهر تو بر هر دلی مهر مهر
۱۶۵
ز شاهانی ار پیشه ور گوهری
۱۶۶
پدر ورز گر داری ار لشکری
۱۶۷
که بازاریان مایه دانند و سود
۱۶۸
کدیور بود مرد کشت و درود
۱۶۹
به چیز فراوان بوند این دو شاد
۱۷۰
ندانند آمرغ مرد و نژاد
۱۷۱
سپاهی به مردی نماید هنر
۱۷۲
بود پادشازادگان را گهر
۱۷۳
تو زین چار گوهر کدامی بگوی
۱۷۴
دلم را رهِ شادمانی بجوی
۱۷۵
بت زابلی گفت ازین هر چهار
۱۷۶
نی ام من جز از تخمهٔ شهریار
۱۷۷
پدر دان مرا شاه زابلستان
۱۷۸
ندارد به جز من دگر دلستان
۱۷۹
وز او مرمرا هست فرمان روا
۱۸۰
که جفت آن گزینم کم آید هوا
۱۸۱
بر جوی منشین و جایی چنین
۱۸۲
بدین باغ ما اندرآی و ببین
۱۸۳
که گر رای می داری و می گسار
۱۸۴
هَمت می بود ، هم بُت مشک سار
۱۸۵
جم از پیش دانسته بُد کار اوی
۱۸۶
خوش آمدش دیدار و گفتار اوی
۱۸۷
به دل گفت کاین ماه دژخیم نیست
۱۸۸
گر از راز آگه شود بیم نیست
۱۸۹
کر در جهان خوی زشت ار نکوست
۱۹۰
به هر کس گمان آن برد کاندر اوست
۱۹۱
به مردم خردمند نامی بود
۱۹۲
که مردم به مردم گرامی بود
۱۹۳
خرامید از آن سایهٔ سرو و بید
۱۹۴
سوی باغ شد دل به بیم و امید
۱۹۵
چمن در چمن دید سرو سهی
۱۹۶
گرانبار شاخ ترنج و بهی
۱۹۷
رخ نار با سیب شنگرف گون
۱۹۸
بدان زخم تیغ و بدین رنگ خون
۱۹۹
یکی چون دل مهربان کفته پوست
۲۰۰
یکی چون شخوده زنخدان دوست
۲۰۱
تو گفتی سیه غژب پاشنگ بود
۲۰۲
و یا در دل شب شباهنگ بود
۲۰۳
همی رفت پیش جم آن سعتری
۲۰۴
چمان بر چمن همچو کبک دری
۲۰۵
چو سروی که با ماه همسر بود
۲۰۶
بر آن مه بر از مشک افسر بود
۲۰۷
سرگیس در پای چنبر کشان
۲۰۸
خم زلف بر باد عنبرفشان
۲۰۹
رسیدند زی آبگیری فراز
۲۱۰
زده کله زرّ بفت از فراز
۲۱۱
کیانی نشستنگهی دلپذیر
۲۱۲
گزیدند بر گوشهٔ آبگیر
۲۱۳
کنیزان گلرخ فراز آمدند
۲۱۴
همه پیش جم در نماز آمدند
۲۱۵
پرستنده دختر به آیین خویش
۲۱۶
ز خوالیگران خوان و می خواست پیش
۲۱۷
جم اندیشه از دل فراموش کرد
۲۱۸
سه جام می از پیشِ نان نوش کرد
۲۱۹
ز دادار پس یاد کردن گرفت
۲۲۰
به آهستگی رأی خوردن گرفت
۲۲۱
نه بنشسته از پای و نه نیز مست
۲۲۲
همی خورد کش لب نیالود و دست
۲۲۳
از اورنگ و آن بازو و برز و چهر
۲۲۴
فرومانده بُد دختر از روی مهر
۲۲۵
همی دید کش فرّ و برزکییست
۲۲۶
ولیکن ندانستش از بن که کیست
۲۲۷
به دل گفت شاهیست این پر خرد
۲۲۸
کزینسان نشست از شهان در خورد
۲۲۹
ز لؤلؤ و بیجاده بگشاد بند
۲۳۰
برآمیخت شنگرف و گوهر به قند
۲۳۱
به جم گفت می دوست داری مگر
۲۳۲
که جز می تو چیزی نخواهی دگر
۲۳۳
هم از پیش نان با می آراستی
۲۳۴
هم از در برون جام می خواستی
۲۳۵
جمش گفت دشمن ندارمش نیز
۲۳۶
شکیبد دلم گر نیابمش نیز
۲۳۷
به اندازه به هرکه او می خورد
۲۳۸
که چون خوردی افزون بکاهد خرد
۲۳۹
عروسیست می شادی آیین او
۲۴۰
که شاید خرد داد کابین او
۲۴۱
به زور آنکه با باده کستی کند
۲۴۲
فکندست هرگه که مستی کند
۲۴۳
ز دل برکشد می تف درد و تاب
۲۴۴
چنان چون بخار از زمین آفتاب
۲۴۵
چو بیدست و چون عود تن را گهر
۲۴۶
می آتش که پیدا کندشان هنر
۲۴۷
گهر چهره شد آینه شد نبید
۲۴۸
که آید درو خوب و زشتی پدید
۲۴۹
دل تیره را روشنایی میست
۲۵۰
که را کوفت غم ، مومیایی میست
۲۵۱
به دل می کند بددلان را دلیر
۲۵۲
پدید آرد از روبهان کار شیر
۲۵۳
به رادی کشد زفت و بد مرد را
۲۵۴
کند سرخ لاله رخ زرد را
۲۵۵
به خاموش چیره زبانی دهد
۲۵۶
به فرتوت زور جوانی دهد
۲۵۷
خورش را گوارش می افزون کند
۲۵۸
ز تن ماندگی ها به بیرون کند
۲۵۹
بدم مانده راه و می خوردنم
۲۶۰
بدان بد که تا ماندگی بفکنم
۲۶۱
تو می ده مگو کاین چسان و آن چراست
۲۶۲
مبر مهر بر بیش و کم کژ و راست
۲۶۳
خورش باید از میزبان گونه گون
۲۶۴
نه گفتن کزین کم خور و زآن فزون
۲۶۵
خورش گر بود میهمان را زیان
۲۶۶
پزشکی نه خوب آید از میزبان
۲۶۷
همان گه گمان برد دختر ز مهر
۲۶۸
که اینست جمشید خورشید چهر
۲۶۹
بدان روزگار آنکه بود از شهان
۲۷۰
که فرمان ضحاک جست از جهان
۲۷۱
همه چهر جم داشتند آشکار
۲۷۲
به دیبا و دیوارها بر نگار
۲۷۳
بدان تا هر آنجا که پیکرش بود
۲۷۴
گر آید بدانند و گیرند زود
۲۷۵
همین دلبر آگه بُد از کم و بیش
۲۷۶
که جم را چه آمد ز ضحاک پیش
۲۷۷
بدش پارهٔ پرنیان کبود
۲۷۸
نگاریده جمشید بر تار و پود
۲۷۹
پژوهش همی کرد و نگشاد راز
۲۸۰
چنین تا ز خوان اسپری گشت باز
۲۸۱
از آن پس به آب گل و بوی خوش
۲۸۲
بشستند دست و نشستند کش
۲۸۳
هم اندر زمان بر کله زرنگار
۲۸۴
ز بگماز و رامش گرفتند کار
۲۸۵
بر آورد رامشگر کابلی
۲۸۶
رهِ رود با خامهٔ زابلی
۲۸۷
هوا ابر بست از بخور عبیر
۲۸۸
بخندید بمّ و بنالید زیر
۲۸۹
پرستار صف زد دو صد ماهروی
۲۹۰
طرازی بتانِ طرازیده موی
۲۹۱
همه طوق دار و همه حُله پوش
۲۹۲
به شمشاد مشک و به بیجاده نوش
۲۹۳
چه با ناز و شادی چه با بوی و رنگ
۲۹۴
چه با عود و مجمر چه با نای و چنگ
۲۹۵
هنوز از زمانی فزون شادکام
۲۹۶
نپیموده بد شاه با ماه جام
۲۹۷
که جفتی کبوتر چو رنگین تذرو
۲۹۸
به دیوار باغ آمد از شاخ سرو
۲۹۹
نر و ماده کاوان ابر یکدیگر
۳۰۰
به کشی کرشمه کن و جلوه گر
۳۰۱
فروهشته پَر گردن افراخته
۳۰۲
چو نایی دم اندر گلو ساخته
۳۰۳
به هم هر دو منقار برده فراز
۳۰۴
چو یاری لب یار گیرد به گاز
۳۰۵
پریرخ به شرم آمد از روی جم
۳۰۶
ز بس ناز آن دو کبوتر به هم
۳۰۷
به خنده لبان نقطه میم کرد
۳۰۸
شباهنگ در میم دونیم کرد
۳۰۹
ز ترک چگل خواست چینی کمان
۳۱۰
به جم گفت کای نامور میهمان
۳۱۱
ازین دو کبوتر شده جفت گیر
۳۱۲
کدامست رایت که دوزم به تیر
۳۱۳
بدو گفت جمشید کای کش خرام
۳۱۴
نزیبد ز تو این سخنهای خام
۳۱۵
از آهو سخن پاک و پردخته گوی
۳۱۶
ترازو خرد سازش و سخته گوی
۳۱۷
تو هستی زن و مرد من پس نخست
۳۱۸
ز من باید انداز فرهنگ جست
۳۱۹
زن ارچه دلیرست و بازور دست
۳۲۰
همان نیم مردست هر چون که هست
۳۲۱
زنان را ز هر خوبی و دسترس
۳۲۲
فزونتر هنر پارساییست بس
۳۲۳
هنرها ز زن مرد را بیشتر
۳۲۴
ز زن مرد بد در جهان پیشتر
۳۲۵
سزا آن بُدی کز نخستین کنون
۳۲۶
مرا کردی اندر هنر آزمون
۳۲۷
به من دادی این تیر و چرخ اندکی
۳۲۸
کز این دو کبوتر بیفکن یکی
۳۲۹
که تا من فکندی یکی را ز پای
۳۳۰
مگر پوزش آوردمی هم به جای
۳۳۱
دلارام را بر رخ از شرم کی
۳۳۲
سمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوی
۳۳۳
شدش خستو آن ماه و خواهش نمود
۳۳۴
نهادش کمان پیش و پوزش فزود
۳۳۵
به یادش یکی جام جم در کشید
۳۳۶
پس آن چرخ کین را به زه بر کشید
۳۳۷
بگفت ار دو بال و پر ماده راست
۳۳۸
بدوزم پس آن کم خوش آید مراست
۳۳۹
بدین در مراد جم آن ماه بود
۳۴۰
همان ماه معنیش دریافت زود
۳۴۱
خدنگ از خم چرخ برکرد شاه
۳۴۲
به زخم کبوتر ز صد گام راه
۳۴۳
خدنگین الف از خم ی و دال
۳۴۴
برون راند و بردوختش هر دو بال
۳۴۵
طپان ماده بفتاد و نر برپرید
۳۴۶
بیامد همان جا که بد آرمید
۳۴۷
به زابل نبد هیچ زورآزمای
۳۴۸
که آن چرخ کردی به زه سرگرای
۳۴۹
بدانست دلدار کان ارجمند
۳۵۰
بود پور طهمورث دیوبند
۳۵۱
بسش آفرین خواند بر فر و هوش
۳۵۲
به یادش یکی جام می کرد نوش
۳۵۳
بماند از گشاد و برش در شگفت
۳۵۴
بیازید تیر و کمان برگرفت
۳۵۵
به پیلسته دیبای چین برشکست
۳۵۶
به ماسورهٔ سیم بگرفت شست
۳۵۷
گرین نر را گفت با جفت راست
۳۵۸
کنم ، پس شوم جفت آن کم هو است
۳۵۹
بدین معنی او شاه را خواست جفت
۳۶۰
همان نیز دریافت جم کاو چه گفت
۳۶۱
گشاد از کمان بر کبوتر خدنگ
۳۶۲
تنش چون نشانه فرو دوخت تنگ
۳۶۳
ز تیر و کمان چون بپرداختند
۳۶۴
به نوّی ز می کار بر ساختند
۳۶۵
همه غم به باده شمردند باد
۳۶۶
به جام دمادم گرفتند یاد
۳۶۷
ز شادی همی در کف رود زن
۳۶۸
شکافه شکافنده گشت از شکن
۳۶۹
بت گلرخ از کار جمشید کی
۳۷۰
در اندیشه رفته همی خورد می
۳۷۱
به ناسفته سی دُر که پیوسته داشت
۳۷۲
همی سفته بیجاده را خسته داشت
۳۷۳
همان گه زن جادوی پرفسون
۳۷۴
که بُد دایه مه را و هم رهنمون
۳۷۵
ز گلشن به باغ آمد از بهر سور
۳۷۶
ببد خیره چون دید جم را ز دور
۳۷۷
به زابل زبان گفت کای مهر جوی
۳۷۸
چنین میهمان چون فتادت بگوی
۳۷۹
درست از گمان من این شاه اوست
۳۸۰
کش از دیرگه باز داری تو دوست
۳۸۱
ازو خواهدت داد یزدان پسر
۳۸۲
نشان داده ام ز اخترت سر به سر
۳۸۳
بُد از مهر جم شیفته ماه چهر
۳۸۴
فزون شدش ازین مژده بر مهر مهر
۳۸۵
بدو گفت ارایدو نکه این هست راست
۳۸۶
ز یک آرزویم دو شادی بخاست
۳۸۷
چو امید دادی نباشم به درد
۳۸۸
که امید نیکو به از پیش خورد
۳۸۹
رو آن پرنیان کبود ایدر آر
۳۹۰
که هست از برش چهره جم نگار
۳۹۱
چنان این سخن دار در دلت راز
۳۹۲
که دلت ار بجوید نیابدش باز
۳۹۳
بشد دایه و آن نیلگون پرنیان
۳۹۴
بیآورد و بنهاد اندر میان
۳۹۵
تو گفتی که بر چرخ خورشید بود
۳۹۶
نه بر پرنیان چهر جمشید بود
۳۹۷
چو آن پیکر پرنیان دید شاه
۳۹۸
دژم گشت هر چند کردش نگاه
۳۹۹
همی خویشتن را به چهر و به ساز
۴۰۰
ازاو جز به جنبش ندانست باز
۴۰۱
یکی آینه داشت گفتی به پیش
۴۰۲
همی دید روشن در او چهر خویش
۴۰۳
به یاد آمدش تاج و تخت شهی
۴۰۴
کزو کرد بد خواه ناگه تهی
۴۰۵
دلش گشت دریای درد از دریغ
۴۰۶
شدش دیدگان ژاله بارنده میغ
۴۰۷
دو جزعش ز در هر زمان رشته بست
۴۰۸
گهی بر شبه ریخت و گه بر جمست
۴۰۹
فغ ماهرخ گفت کای ارجمند
۴۱۰
درین پرنیان از چه ماندی نژند
۴۱۱
که دلشادی و می گساری همی
۴۱۲
چرا غم خوری و اشک باری همی
۴۱۳
مگر میزبانت دلارای نیست
۴۱۴
به نزدیک ما امشبت رای نیست
۴۱۵
کی نامور گفت کای ماهروی
۴۱۶
نه مردم بود هرکه نندیشد اوی
۴۱۷
گرستن به هنگام با سوز و درد
۴۱۸
به از خندهٔ نابهنگام سرد
۴۱۹
اگر چند پویی و جویی بسی
۴۲۰
ز گیتی بی انده نیابی کسی
۴۲۱
تو ویژه دو کس را ببخشای و بس
۴۲۲
مدان خوار و بیچاره تر زین دو کس
۴۲۳
یکی نیک دان بخردی کز جهان
۴۲۴
زبون افتد اندر کف ابلهان
۴۲۵
دگر پادشاهی که از تاج و تخت
۴۲۶
به درویشی افتد ، شود شوربخت
۴۲۷
ازین پرنیان زان دلم شد دژم
۴۲۸
که دیدم بر او چهرهٔ شاه جم
۴۲۹
به یاد آمدم فرّ و فرهنگ اوی
۴۳۰
بزرگی و دیهیم و اورنگ اوی
۴۳۱
ز خویِ بدِ چرخ ماندم شگفت
۴۳۲
که مهر از چنان شه چرا برگرفت
۴۳۳
یکی زشت را کرد گیتی خدیو
۴۳۴
که از کتف مارست و از چهره دیو
۴۳۵
که داند کنون کاو بماند ار بمرد
۴۳۶
بدرّید شیر ار پلنگش ببرد
۴۳۷
فزون زان ستم نیست بر رادمرد
۴۳۸
که درد از فرومایه بایدش خورد
۴۳۹
بر بخردان مرگِ والا سران
۴۴۰
به از زندگانیّ بدگوهران
۴۴۱
ولیکن چنین است چرخ از نهاد
۴۴۲
زمانه نه بیداد داند نه داد
۴۴۳
زمین هست آماجگاه زمان
۴۴۴
نشانه تن ما و چرخش کمان
۴۴۵
ز زخمش همه خستگانیم و زار
۴۴۶
نهانیم خون لیک درد آشکار
۴۴۷
بگفت این و شد بر رخ اشکش ز درد
۴۴۸
چو سیم گدازیده بر زرّ زرد
۴۴۹
به رخ دلبر از درد شد چون زریر
۴۵۰
مژه ابر کرد و کنار آبگیر
۴۵۱
ز بادام سرمه به مرجان خرد
۴۵۲
گهی ریخت و گاهی به فندق سترد
۴۵۳
هرآنکس که پیرامنش بُد براند
۴۵۴
خود و دایه جادو و شاه ماند
۴۵۵
چو پر دَخته شد جای بر پای خاست
۴۵۶
نیایش کنان گفت کای شاه راست
۴۵۷
خرد بر دلم راز چونین گشاد
۴۵۸
که هستی تو جمشید فرخ نژاد
۴۵۹
ز مهر تو دیریست تا خسته ام
۴۶۰
به بند هوای تو دل بسته ام
۴۶۱
نگار تو اینک بهار منست
۴۶۲
برین پرنیان غمگسار منست
۴۶۳
همین بود کام دلفروزیم
۴۶۴
که روزی بود دیدنت روزیم
۴۶۵
تراام کنون گر پذیری مرا
۴۶۶
بر آیین به جفت گیری مرا
۴۶۷
دهم جان گر از دل به من بنگری
۴۶۸
کنم خاک تن تا به بسپری
۴۶۹
همی گفت و ز نرگسان سیاه
۴۷۰
ستاره همی ریخت بر گرد ماه
۴۷۱
جهاندار گفت ار تو را جم هواست
۴۷۲
نی ام من، وگر مانم او را رواست
۴۷۳
همانند بس یابی این مردمان
۴۷۴
ولیکن درستی نباشد همان
۴۷۵
نه هر آهوی را بود مشک ناب
۴۷۶
نه از هر صدف دُرّ خیزد خوشاب
۴۷۷
گمانی نکو بردی ای دلپذیر
۴۷۸
ولیکن گمانت کمان بُد نه تیر
۴۷۹
به من برمنه نام جم بی سپاس
۴۸۰
مرا نام ماهان کوهی شناس
۴۸۱
چنین داد پاسخ بُت دل گسل
۴۸۲
که خورشید پوشید خواهی به گل
۴۸۳
که گوید به گیتی که ماهان توی
۴۸۴
که جمشید خورشید شاهان توی
۴۸۵
نهان گر کند شاه نام و گهر
۴۸۶
نماند نهان زیب شاهیّ و فَر
۴۸۷
گر از ابر دیدار گیتی فروز
۴۸۸
بپوشد ، نماند نهان نور روز
۴۸۹
ترا دام و دَد بازداند به مهر
۴۹۰
چه مردم بود کِت نداند به چهر
۴۹۱
گوا بر نکو پیکر تو دُرست
۴۹۲
همین پرنیان بس که در پیش تست
۴۹۳
مرا این زن پیر چون مادرست
۴۹۴
یکی چابک اندیش کندا گرست
۴۹۵
به هر دَم زدن زین فروزنده هفت
۴۹۶
بگوید که اندر دَه و دو چه رفت
۴۹۷
نمودست رازت به من سر به سر
۴۹۸
که باشد مرا از تو شه یک پسر
۴۹۹
ز پیوند یاری چه گیری کنار
۵۰۰
که سروت بود پیش و مه در کنار
۵۰۱
نگاری نخواهی بهشتی سرشت
۵۰۲
که با روی او باشی اندر بهشت
۵۰۳
به خوبی بتان پیشکار من اند
۵۰۴
به مردی سواران شکار من اند
۵۰۵
ز خوشیّ و خوی و خردمندیم
۵۰۶
بهانه چه داری که نپسندیم
۵۰۷
مَده روز فَرخ به روز نژند
۵۰۸
ز بهر جهان دل در اندُه مبند
۵۰۹
جهان دام داریست نیرنگ ساز
۵۱۰
هوای دلش چینه و دام آز
۵۱۱
کشد سوی دام آنکه شد رام او
۵۱۲
کُشد پس چو آویخت در دام او
۵۱۳
از آن او بجایست و ما برگذار
۵۱۴
که چون ما نکاهد وی از روزگار
۵۱۵
پسِ پیری از ما ببرّد روان
۵۱۶
چو او پیر شد بازگردد جوان
۵۱۷
تو تا ایدری شاد زی غم مخور
۵۱۸
که چون تو شدی باز نایی دگر
۵۱۹
به امروز ما باز کی در رسیم
۵۲۰
که تا پیش تازیم پیش از پسیم
۵۲۱
بگفت این و گلبرگ پرژاله کرد
۵۲۲
ز خونین سر شک آستین لاله کرد
۵۲۳
دو نرگس شدش ابر لؤلؤ فکن
۵۲۴
به باران همی شست برگ سمن
۵۲۵
دل جَم ز بس خواهشش گشت نرم
۵۲۶
نهان گفت کای گنج فرهنگ و شرم
۵۲۷
از آن راز بیرون نیارم همی
۵۲۸
که از جان به بیم ام نیارم همی
۵۲۹
هم از بخت ترسم که دمساز نیست
۵۳۰
هم از تو که با زن دلِ راز نیست
۵۳۱
که مؤبد چنین داستان زد ز زن
۵۳۲
که با زن دَرِ راز هرگز مزن
۵۳۳
سخن همچو مر غیست کش دام کام
۵۳۴
نشیند به هر جا چو بجهد ز دام
۵۳۵
پدرت ار ز من گردد آگاه ، نیز
۵۳۶
بود کِم شود دشمن از بهر چیز
۵۳۷
به طمع بزرگی نگهدار دم
۵۳۸
به ضحاکِ نا پاک بسپار دم
۵۳۹
کسی کش نه ترس از نکوهش نه غم
۵۴۰
کند هر چه رای آیدش بیش و کم
۵۴۱
تهی دستی و ایمن از درد و رنج
۵۴۲
بسی بهتر از بیم با ناز و گنج
۵۴۳
دلارام گفت ای شه نیک دان
۵۴۴
نه هر زن دو دل باشد و ده زبان
۵۴۵
همه کس به یک خوی و یک خواست نیست
۵۴۶
ده انگشت مردم به هم راست نیست
۵۴۷
به دارنده کاین آتش تیز پوی
۵۴۸
دواند همی گرد این تیره گوی
۵۴۹
که تا زنده ام هیچ نازارمت
۵۵۰
برم رنج و همواره ناز آرمت
۵۵۱
چنان دارم این راز تو روز و شب
۵۵۲
که با جان بود گر برآید ز لب
۵۵۳
به گیتی ندانم پناه تو کس
۵۵۴
همه دشمنندت ، منم دوست بس
۵۵۵
مرو ، با من ایدر بزی شادکام
۵۵۶
نباید که جایی بمانی به دام
۵۵۷
کرانیست دل خوش به نیکیّ خویش
۵۵۸
گنه زو بود گر بد آیدش پیش
۵۵۹
کرا بخت فرخ دهد تاج و گاه
۵۶۰
چو خُرسند نبود ، درافتد به چاه
۵۶۱
همه کس پی سود باشد دوران
۵۶۲
نخواهد کسی خویشتن را زیان
۵۶۳
ز بس لابه و مهر و سوگند و پند
۵۶۴
ازو ایمنی یافت شاه از گزند
۵۶۵
چنان دان که هود اندران روزگار
۵۶۶
پیمبر بُد از داور کردگار
۵۶۷
به آیین پیمانش با او ببست
۵۶۸
به پیوند بگرفت دستش به دست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.