اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

ملامت کردن پدر دختر خویش را

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چنان تند و خودکام گشتی که هیچ
۲
به کاری در از من نخواهی بسیچ
۳
ز سر تاج فرهنگ بفکنده ای
۴
ز تن جامهٔ شرم برکنده ای
۵
نگویی مرا کز چه این روزگار
۶
گریزانی از من چو کاهل ز کار
۷
دو چشم ترا دیدنم سرمه بود
۸
کنون از چه گشتست آن سرمه دود
۹
گمانی که رازت ندانم همی
۱۰
ز چهرت چو نامه بخوانم همی
۱۱
زبانت ار چه پوشندهٔ راز تست
۱۲
همی رنگ چهرت بگوید درست
۱۳
رخت پیش بُد چون یکی گلستان
۱۴
در آن گلستان هر گلی دلستان
۱۵
کنون سوسنت دردمندی گرفت
۱۶
گلت ریخت ، لاله نژندی گرفت
۱۷
بهاری بُدی چون نگار بهشت
۱۸
نمانی کنون جز به پژمرده کِشت
۱۹
ز خورشید رویت بُد آن گه فزون
۲۰
فروغ چراغی نداری کنون
۲۱
نه آنی که بودی اگرچه تویی
۲۲
که آن گه یکی بودی اکنون دویی
۲۳
ز مردان ازین پیش ننگ آمدت
۲۴
ز بودن بود مرد ار به جنگ آمدت
۲۵
پس پرده گشتی چنین پرفسوس
۲۶
نه آگه من از کار و ، تو نوعروس
۲۷
نگویی تو را جفت در خانه کیست
۲۸
پس پرده این مرد بیگانه کیست
۲۹
چو دختر شود بد، بیفتد ز راه
۳۰
نداند ورا داشت مادر نگاه
۳۱
چنین گفت دانا که دختر مباد
۳۲
چو باشد، به جز خاکش افسر مباد
۳۳
به نزد پدر دختر ار چند دوست
۳۴
بتر دشمن و مهترین ننگش اوست
۳۵
پریرخ بغلتید در پیش شاه
۳۶
به خاک از سر سرو بر سود ماه
۳۷
چنین گفت کای بخت پیشت رهی
۳۸
تو دانی که ناید ز من بی رهی
۳۹
اگر بزم، اگر ساز جنگ آورم
۴۰
نه آنم که بر دوده ننگ آورم
۴۱
مرا داده بودی تو فرمان ز پیش
۴۲
که آن را که خواهم کنم جفت خویش
۴۳
کنون جفتم آن شاه نیک اخترست
۴۴
که از هر شه اندر جهان بهترست
۴۵
همه کار جم یاد کرد آنچه بود
۴۶
چو بشنید ازو شاه شادی نمود
۴۷
بدو گفت خوش مژده ای دادیم
۴۸
ز شادی دری تازه بگشادیم
۴۹
ز تو بود فرخ مرا تاج و تخت
۵۰
ز تست اینکه جم را به من داد بخت
۵۱
کنون بر هیون بسته او را به گاه
۵۲
فرستم به درگاه ضحاک شاه
۵۳
که گفتست هر ک آرد او را به بند
۵۴
به گنج و به کشور کنمش ارجمند
۵۵
ز جان دختر امید دل بر گرفت
۵۶
به پیش پدر زاری اندرگرفت
۵۷
دو مشکین کمان از شکن کرد پر
۵۸
ببارید صد نوک پیکان ز دُر
۵۹
مشو، گفت در خون شاهی چنین
۶۰
که بدنام گردی برآیی ز دین
۶۱
هم از خونش تا جاودان کین بود
۶۲
هم از هرکسی بر تو نفرین بود
۶۳
گرت سوی نخچیر کردن هواست
۶۴
هم از خانه نخچیر نکنی رواست
۶۵
بترس از خداوند جان و روان
۶۶
که هست او توانا و ما ناتوان
۶۷
گر ایدر نگیردت فرجام کار
۶۸
بگیرد به پاداش روز شمار
۶۹
بدی گرچه کردن توان با کسی
۷۰
چو نیکی کنی بهتر آید بسی
۷۱
اگرچند بدخواه کشتن نکوست
۷۲
از آن کشتن آن به که گرددت دوست
۷۳
گر او را جدا کرد خواهی ز من
۷۴
نخستین سر من جدا کن ز تن
۷۵
بگفت این و شد با غریو و غرنگ
۷۶
به لؤلؤ ز لاله همی شست رنگ
۷۷
روان پدر سوخت بر وی به مهر
۷۸
به چهرش بر از مهر برسود چهر
۷۹
مبر، گفت غم کان کنم کت هواست
۸۰
به هر روی فرمان و رایت رواست
۸۱
ز بهر جم از جان و شاهی و گنج
۸۲
برای تو بدهم ندارم به رنج
۸۳
تو رو زو ره پوزش من بجوی
۸۴
که فردا من آیم به گه نزد اوی
۸۵
بشد دلبر و شاه را مژده داد
۸۶
شد ایمن جم و بود تا بامداد
۸۷
سپهر آتش روز چون برفروخت
۸۸
درو خویشتن شب چو هندو بسوخت
۸۹
بیامد بَر جم شه سرفراز
۹۰
ز دور آفرین کرد و بردش نماز
۹۱
لبت گفت جاوید پرخنده باد
۹۲
درین خانه بودنت فرخنده باد
۹۳
چو خورشید بی کاست بادی و راست
۹۴
بداندیش چون ماه بگرفته کاست
۹۵
بر آمد جم از جای و بنواختش
۹۶
به اندازه بستود و بنشاختش
۹۷
به بهبود برگفت بر من گمان
۹۸
گرت نابیوس آمدم میهمان
۹۹
بود نام نیک و سرافراشتن
۱۰۰
ز ناخوانده مهمان نکو داشتن
۱۰۱
همی تا توان راه نیکی سپر
۱۰۲
که نیکی بود مر بدی را سپر
۱۰۳
همی خوب کاریست نیکی به جای
۱۰۴
که سودست بر وی به هر دو سرای
۱۰۵
ازین پس دهد بوسه ماه افسرت
۱۰۶
هم از گوهر من بود گوهرت
۱۰۷
بود نامداری دلیر و سترگ
۱۰۸
وزین تخمه خیزد نژادی بزرگ
۱۰۹
به پنجم پسر باز گرد اوژنی
۱۱۰
بود اژدهاکش هژبر افکنی
۱۱۱
که جوشنش پیل ار به هامون کشد
۱۱۲
به گردن نتابد به گردون کشد
۱۱۳
ولیکن بترسم که از بهر من
۱۱۴
بتابدت روزی ز راه اهرمن
۱۱۵
به طمع بزرگیم بدهی به باد
۱۱۶
بدان اژدها پیکر دیوزاد
۱۱۷
به جم گفت شه کای جهان شهریار
۱۱۸
به من بنده بر بد گمانی مدار
۱۱۹
به یزدان که گردون به پرگار زد
۱۲۰
کره هفت پیمود و بر چار زد
۱۲۱
به باد این زمین باز گسترد پست
۱۲۲
به آبش گشاد و به آتش ببست
۱۲۳
که جز کام تو تا زیم زین سپس
۱۲۴
نجویم، نه رازت بگویم به کس
۱۲۵
به از خوب کاری به گیتی چه چیز
۱۲۶
کی اندر رسم من بدین روز نیز
۱۲۷
گرم دسترس در سزای تو نیست
۱۲۸
بسندم که ایدر ترا هست زیست
۱۲۹
که با دختر خویش تا زنده ام
۱۳۰
پرستار تُست او و، من بنده ام
۱۳۱
گر اکنون نه آنی که بودی ز پیش
۱۳۲
بَرِ من همانی وزان نیز بیش
۱۳۳
گهر گرچه اُفتد به کف بی سپاس
۱۳۴
گرامی بود نزد گوهرشناس
۱۳۵
درنگ آور ایدر،همی زی به ناز
۱۳۶
بود کاید آن بخت برگشته باز
۱۳۷
نماند جهان بر یکی سان شکیب
۱۳۸
فرازیست پیش از پس هر نشیب
۱۳۹
پسِ تیرگی روشنی گیرد آب
۱۴۰
برآید پسِ تیره شب آفتاب
۱۴۱
بهر بدت خُرسند باید بُدن
۱۴۲
که از بد بتر نیز شاید بُدن
۱۴۳
غمی نیست کان دل هراسان کند
۱۴۴
که آن را نه خُرسندی آسان کند
۱۴۵
نبست ایچ دَر داور بی نیاز
۱۴۶
کز آن به دری پیش نگشاد باز
۱۴۷
بگفت این و با مهر برخاست تفت
۱۴۸
به رخ خاک پیشش برُفت و برفت
۱۴۹
می و عنبر و عود و کافور خشک
۱۵۰
هم از دیبه و فرش و دینار و مشک
۱۵۱
فرستاد ازین هرچه بُد در خورش
۱۵۲
یکی بار هر هفته رفتی برش
۱۵۳
همی بود با دلبر و جام جم
۱۵۴
که روزی نگشت از دلش کام کم
۱۵۵
نهان مانده در کاخ آن سرو بُن
۱۵۶
چو اندر دل رازداران سخن

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.