آمدن ضحاک به مهمانی اثرط و دیدن گرشاسب را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همان سال ضحاک کشورستان
۲
ز بابل بیامد به زابلستان
۳
به هندوستان خواست بردن سپاه
۴
که رفتی بدان بوم هر چندگاه
۵
درِ گنج اثرط سبک باز کرد
۶
سپه را به نزل و علف ساز کرد
۷
بزد کوس و با لشکر و پیل و ساز
۸
سه منزل شد از پیش ضحاک باز
۹
فرود آوریدش به ایوان خویش
۱۰
سران را همه خواند مهمان خویش
۱۱
کیانی یکی جشن سازید و سور
۱۲
که آمد ز مینو بدان جشن حور
۱۳
دَم مشک از مغز بر میغ شد
۱۴
دِلِ میغ ازو عنبر آمیغ شد
۱۵
ز عکس می زرد و جام بلور
۱۶
سپهری شد ایوان پُر از ماه و هور
۱۷
به تلّ بود زرّ ریخته زیر گام
۱۸
به خرمن برافروخته عودِ خام
۱۹
کشیده رَده ریدگان سرای
۲۰
به رومی عمود و به چینی قبای
۲۱
دو گلشان به باد از شبه دِرع ساز
۲۲
دو سٌنبل به میدان گل گوی باز
۲۳
می زرد کف بر سرش تاخته
۲۴
چو دٌرّ از بَرِ زرّ بگداخته
۲۵
شهان پاک با یاره و طوقِ زر
۲۶
همان پهلوانان به زرّین کمر
۲۷
شده هر دل از خرّمی نازجوی
۲۸
لَبِ می کشان با قدح رازگوی
۲۹
نوازان نوازنده در چنگ چنگ
۳۰
ز دل برده بگماز چون زنگ زنگ
۳۱
ز بس کز نوا بود در چرخ جوش
۳۲
همی زهره مر ماه را گفت نوش
۳۳
همه چشم ضحاک از آن بزم و سور
۳۴
به گرشاسب بٌد خیره مانده ز دور
۳۵
که از چهر و بالا و فرّ و شکوه
۳۶
همانند او کس نبد زآن گروه
۳۷
به اثرط چنین گفت کز چرخ سر
۳۸
اگر بگذرانی، سزد زین پسر
۳۹
هنرهاش زآنسان شنیدم بسی
۴۰
که نادیده باور ندارد کسی
۴۱
ستود اثرط از پیش ضحاک را
۴۲
به رخساره ببسود مر خاک را
۴۳
به فرّ تو شاه جهاندار گفت
۴۴
چنانست کش در هنر نیست جفت
۴۵
چو او بانگ بر جنگی ادهم زند
۴۶
سپاهی به یک حمله بر هم زند
۴۷
سنانش آتش کین فروزد همی
۴۸
خدنگش دل شیر دوزد همی
۴۹
کس ار هست بدخواه شاه زمین
۵۰
فرستش بَرِ وی به پرخاش و کین
۵۱
که گر هست میدانش چرخ اسپ میغ
۵۲
سرش پیشت آرد بریده به تیغ
۵۳
جهاندار گفتا چنینست راست
۵۴
بدین، برز و بالا و چهرش گواست
۵۵
هنر هرجه در مرد والا بود
۵۶
به جهرش بر از دور پیدا بود
۵۷
چو گوهر میان گهردار سنگ
۵۸
که بیرون پدیدار باشدش رنگ
۵۹
شنیدم هنرهاش و دیدم کنون
۶۰
به دیدار هست از شنودن فزون
۶۱
به جمشید ماند به چهر و به پوست
۶۲
گواهی دهم من که از تخم اوست
۶۳
بدین یال و گردی بَر و گرده گاه
۶۴
چه سنجد به چنگالِ او کینه خواه
۶۵
کنون آمدست اژدهایی پدید
۶۶
کزآن اژدها مِه دگر کس ندید
۶۷
از آن گه که گیتی ز طوفان برست
۶۸
ز دریا برآمد به خشکی نشست
۶۹
گرفته نشیمن شکاوند کوه
۷۰
همی دارد از رنج گیتی ستوه
۷۱
میان بست بایدش بر تاختش
۷۲
وزان زشت پتیاره کین آختن
۷۳
چنین گفت گرشاسب کز فرّ شاه
۷۴
ببندم بر اهریمنِ تیره راه
۷۵
مرا چون به کف گرز و شبرنگ زیر
۷۶
به پیشم چه نر اژدها و چه شیر
۷۷
کنم ز اژدهای فلک سر زکین
۷۸
چه باک آیدم ز اژدهای زمین
۷۹
سرِ اژدها بسته دام گیر
۸۰
تو اندیشه او مبر، جام گیر
۸۱
مهان بر ستایش گشادند لب
۸۲
همه روز ازین بٌد سخن تا به شب
۸۳
چو در سبز بُستان شکوفه برُست
۸۴
جهان زردی از رخ به عنبر بشست
۸۵
گسستند بزم نی و رود و باد
۸۶
پراکنده گشت انجمن مست و شاد
۸۷
به گرشاسب گفت اثرط ای شوربخت
۸۸
ز شاه از چه پذرفتی این جنگ سخت
۸۹
نه هر جایگه راست گفتن سزاست
۹۰
فراوان دروغست کان به زراست
۹۱
نگر جنگ این اژدها سرسری
۹۲
چنان جنگ های دگر نشمری
۹۳
نه گورست کافتد به زخم دُرشت
۹۴
نه شیری که شاید به شمشیر کشت
۹۵
نه دیوی که آید به خم کمند
۹۶
نه گردی کِش از زین توانی فکند
۹۷
دمان اژدهاییست کز جنگ او
۹۸
سُته شد جهان پاک بر چنگ او
۹۹
زدندش بسی تیر مویی ندوخت
۱۰۰
تنش هم ز نفظ و ز آتش نسوخت
۱۰۱
مشو غرّه زین مردی و زورِ تن
۱۰۲
به من برببخشای و بر خویشتن
۱۰۳
به خوان بر نیاید همی میهمان
۱۰۴
کش از آرزو در دل آید گمان
۱۰۵
به گیتی کسی مرد این جنگ نیست
۱۰۶
اگر تو نیازی، بدین ننگ نیست
۱۰۷
فکندن به مردی تن اندر هلاک
۱۰۸
نه مردیست کز باد ساریست پاک
۱۰۹
هر امید را کار ناید به برگ
۱۱۰
بس امید کانجام آن هست مرگ
۱۱۱
بدو گفت گرشاسب مَندیش هیچ
۱۱۲
تو از بهر شه بزم و رامش بسیچ
۱۱۳
شما را می و شادی و بمّ و زیر
۱۱۴
من و اژدها و کُه و گُرز و تیر
۱۱۵
اگر کوه البرز یک نیمه اوست
۱۱۶
سرش کنده گیر از کّه آکنده پوست
۱۱۷
همه کس ز گرشاسب دل برگرفت
۱۱۸
که تند اژدهایی بٌد آن بس شگفت
۱۱۹
به دُم رود جیحون بینباشتی
۱۲۰
به دَم زنده پیلی بیو باشتی
۱۲۱
ز برش ار پریدی عقاب دلیر
۱۲۲
بیفتادی از بوی زهرش به زیر
۱۲۳
کُهی جانور بُد رونده ز جای
۱۲۴
به سینه زمین در به تن سنگ سای
۱۲۵
چو سیل از شکنج و چو آتش ز جوش
۱۲۶
چو برق از درخش و چورعد از خرو
۱۲۷
سرش بیشه از موی وچون کوه تن
۱۲۸
چو دودش دَم و همچو دوزخ دهن
۱۲۹
دو چشم کبودش فروزان ز تاب
۱۳۰
چو دو آینه در تَف آفتاب
۱۳۱
زبانش چو دیوی سیه سر نگون
۱۳۲
که هزمان ز غاری سرآرد برون
۱۳۳
ز دنبال او دشت هرجای جوی
۱۳۴
به هر جوی در رودی از زهر اوی
۱۳۵
تنش پُر پشیزه ز سر تا میان
۱۳۶
به کردار بر عیبه برگستوان
۱۳۷
ازو هر پشیزه چو گیلی سپر
۱۳۸
نه آهن نه آتش برو کارگر
۱۳۹
نشسته نمودی چو کوهی به جای
۱۴۰
ستان خفته چندانکه پیلی به پای
۱۴۱
کجا او شدی از دَم زهر بیز
۱۴۲
دو منزل بُدی دام و دَد را گریز
۱۴۳
ز دندان به زخم آتش افروختی
۱۴۴
درخت و گیاها همی سوختی
۱۴۵
پس از بهر جنگش یل زورمند
۱۴۶
یکی چرخ فرمود سهمن بلند
۱۴۷
کمانی چو چفته ستونی ستبر
۱۴۸
زهش چون کمندی ز چرم هژبر
۱۴۹
که بر زه نیامد به ده مرد گرد
۱۵۰
نه یکیّ توانستش از جای برد
۱۵۱
چنان بود تیرش که ژوپین گران
۱۵۲
شمردند هر تیر خشتی گران
۱۵۳
ز کردار آن چرخ بازوگسل
۱۵۴
خبر یافت ضحاک و شد خیره دل
۱۵۵
به اثرط بفرمود و گفتا به گاه
۱۵۶
به دشت آر گرشاسب را با سپاه
۱۵۷
که تا زین دلیران ایران، هنر
۱۵۸
ببیند چو گردند با یکدگر
۱۵۹
سواری او نیز ما بنگریم
۱۶۰
به میدان هنرهای او بشمریم
۱۶۱
چو از خواب روز اندرآمد به خشم
۱۶۲
رخش شست چشمه به زر آب چشم