اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

رفتن گرشاسب به نزد ضحاک

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سپهبد چو پندش سراسر شنود
۲
پذیرفت و ره را پسیچید زود
۳
هزار از یل نیزه‌ زن زابلی
۴
گزین کرد با خنجر کابلی
۵
یلانی دلاور هزار از شمار
۶
ولیکن گهِ جنگ هر یک هزار
۷
همه چرخ ناورد و اختر سنان
۸
همه حمله را با زمان هم عنان
۹
ره و رایشان رزم و کین ساختن
۱۰
هوا ریزش خون و خوی تاختن
۱۱
زره جامه‌شان روزوشب جای زین
۱۲
زمین پشت اسپ، آسمان گرد کین
۱۳
بزد نای و لشکر سوی شاه بُرد
۱۴
به راه از شدن گرد بر ماه بُرد
۱۵
دو منزل پدر بُدش رامش فزای
۱۶
ورا کرد بدرود و شد باز جای
۱۷
به دژ هوخت گنگ آمد از راه شام
۱۸
که خوانیش بیت‌المقدس به ‌نام
۱۹
بدان گه که ضحاک بد پادشا
۲۰
همی خواند آن خانه را ایلیا
۲۱
چو بشنید کآمد سپهبد ز راه
۲۲
به‌نّوی بیاراست ایوان و گاه
۲۳
همه لشکر و کوس و بالا و پیل
۲۴
پذیره فرستاد بر چند میل
۲۵
چو آمد، نشاندش بَرِ تخت شاد
۲۶
یکی هفته بُد با می و رود و باد
۲۷
گهر دادش و چیز چندان ز گنج
۲۸
که ماند از شمارش مهندس به رنج
۲۹
سر هفته گفتا سوی هند زود
۳۰
به یارّی مهراج برکش چو دود
۳۱
سرندیب برگرد و کین ساز کن
۳۲
ز کین گوش کشور پر آواز کن
۳۳
بهو را ببند و همانجا بدار
۳۴
به درگاه مهراج برکن بدار
۳۵
و گر چین شود یار هندوستان
۳۶
تو مردی کن و کین و زهردوستان
۳۷
گرت گنج باید به تن رنج بر
۳۸
که در رنج تن یابی از گنج بر
۳۹
بفرموده‌ام تا به دریا کنار
۴۰
بیارند کشتی دوباره هزار
۴۱
مهان پوشش لشکر و خورد و ساز
۴۲
به هر منزلی پیشت آرند باز
۴۳
چو سیصد هزار از یلان سترگ
۴۴
گزیدم دلاور سپاهی بزرگ
۴۵
گوِ پهلوان گفت چندین سپاه
۴۶
نباید، که دشخوار و دورست راه
۴۷
مرا لشکری کازمون کرده‌ام
۴۸
همین بس که از زاول آورده‌ام
۴۹
سپاهست و سازست و مردان مرد
۵۰
دگر کار بختست روز نبرد
۵۱
کی ِ نامور گفت کای جنگجوی
۵۲
بدین لشکر آنجا شدن نیست روی
۵۳
که دارد بهو گرد ریزنده خون
۵۴
دوباره هزاران هزاران فزون
۵۵
به لشکر بود نام و نیروی شاه
۵۶
سپهبد چه باشد چه نبود سپاه
۵۷
ز گنج آنچه باید همه بار کن
۵۸
گران لشکری را به خود یار کن
۵۹
دل از دیری کار غمگین مدار
۶۰
تو نیکی طلب کن نه زودی ز کار
۶۱
سپهبد کنارنگ گردان گرد
۶۲
ده و دو هزار از یلان برشمرد
۶۳
گزیده همه کار دیده گوان
۶۴
سر هر هزاری یکی پهلوان
۶۵
به هر صد سواری درفشی دگر
۶۶
دگرگونه ساز و سلیح و سپر
۶۷
وزآن نیزه‌داران زوال گروه
۶۸
بیاراست زیبا سپاهی چو کوه
۶۹
کمند و کمان دادشان ساز جنگ
۷۰
زره زیر و زافراز پرم پلنگ
۷۱
ز بهر نشان بسته بر نیزه موی
۷۲
به پولاد یک لخت پوشیده روی
۷۳
هیون دو کوهه دگر شش‌هزار
۷۴
همه بارشان آلت کارزار
۷۵
زره گرد برخاست وز شهر جوش
۷۶
ز مهره فغان وز تبیره خروش
۷۷
برون شد سپاهی که بالاو شیب
۷۸
بجنبید و دریا ببست از نهیب
۷۹
سپاهی چو یکّی درفشان سپهر
۸۰
که باشد مرو را ز پولاد چهر
۸۱
بروجش همه گونه‌گونه درفش
۸۲
ستاره همه تیغ‌های بنفش
۸۳
جهان گفتی از کرز و ز تیغ شد
۸۴
چو دریا زمین گرد چون میغ شد
۸۵
سنان‌ها همی کرد در گرد تاب
۸۶
چو آتش زبانه زبانه در آب
۸۷
زبس خشت و جوشن که بُد در سپاه
۸۸
ز بس ترگ زرّین چو تابنده ماه
۸۹
هوا گفتی از عکس شد زرپوش
۹۰
زمین سیم شد پاک و آمد به جوش
۹۱
چنین هر یکی همچو شیر یله
۹۲
همی رفت و شد تا به شهر کله
۹۳
به دریاست این شهر پیوسته باز
۹۴
گذرگاه کشتیست کآید فراز
۹۵
چنان شد همه کار بد ساخته
۹۶
به کشتی نشستند پرداخته
۹۷
به شش ماهه یکساله ره برنوشت
۹۸
بی‌آزار و خّرم به خشکی گذشت
۹۹
همان هفته کو رفت مهراج شاه
۱۰۰
ز دست بهو جسته بُد با سپاه
۱۰۱
یکی شهر بودش دلارام و خوش
۱۰۲
درازا و پهناش فرسنگ شش
۱۰۳
همی کرد کار دژ و باره راست
۱۰۴
سپه رابه‌شهر اندرون برد خواست
۱۰۵
چو بشنید کآمد یل سرفراز
۱۰۶
برون زد سراپرده و خیمه باز
۱۰۷
همه لشکر و پیل و بالای خویش
۱۰۸
به شادی پذیره فرستاد پیش
۱۰۹
پیاده به دهلیز پرده سرای
۱۱۰
بیامد یکی چتر بر سر به پای
۱۱۱
نشاندش بَر ِ خویش بر پیشگاه
۱۱۲
بپرسیدش از شاه وز رنج راه
۱۱۳
نشستنگهش بُد سرا پرده هفت
۱۱۴
همه گونه‌گون دبیه زَرّ بفت
۱۱۵
درو شش ستون خیمه نیلگون
۱۱۶
ز سیمش همه میخ و زر ستون
۱۱۷
ز گوهر همه روی او چون سپهر
۱۱۸
ستاره نگاریده و ماه و مهر
۱۱۹
بگسترده فرشی ز دیبای چین
۱۲۰
برو پیکر هفت کشور زمین
۱۲۱
یکی تخت پیروزه همرنگ نیل
۱۲۲
ز دو سوی ِ تخت ایستاده دو پیل
۱۲۳
تن پیل یاقوت رخشان چو هور
۱۲۴
زبرجدش خرطوم و دندان بلور
۱۲۵
ز درّ و ز بیجاده دو شیر زیر
۱۲۶
همان تخت را پایه بر پشت شیر
۱۲۷
فرازش یکی نغز طاووس نر
۱۲۸
طرازیده از گونه‌گونه گهر
۱۲۹
به هر ساعتی کز شب و روز کم
۱۳۰
ببودی شدی تخت جنبان ز هم
۱۳۱
بجستندی آن نّره شیران به پای
۱۳۲
به سر تخت برداشتندی ز جای
۱۳۳
نهادی دو سه پیل زی شاه پی
۱۳۴
یکی نقل دادی یکی جام می
۱۳۵
گنیزی برون تاختی زیر تخت
۱۳۶
به باغی درون زیر زرّین درخت
۱۳۷
به پای ایستادی و بُردی نماز
۱۳۸
زدی چنگ و رفتی سوی تخت باز
۱۳۹
ز بر پّر طاووس بفراختی
۱۴۰
به بانگ آمدی، جلوه برساختی
۱۴۱
ز دُم ریختی گرد کافور خشک
۱۴۲
ز منقار یاقوت و از پَرّ مشک
۱۴۳
درین بزمگه شادی آراستند
۱۴۴
مهانرا بخواندند و می خواستند
۱۴۵
نمودند مهر و فزودند کام
۱۴۶
گزیدند باد و گرفتند جام
۱۴۷
هوا شد ز بس دود عود آبنوس
۱۴۸
زمین چون لـَب دلبران جای بوس
۱۴۹
ز بس بلبله گونه گل گرفت
۱۵۰
بم و زیر آوای بلبل گرفت
۱۵۱
به دست سیاهان می چون چراغ
۱۵۲
همی تافت چون لاله درچنگ زاغ
۱۵۳
به خرمن فروریخت مهراج زر
۱۵۴
به خروار دینار و درّ و گهر
۱۵۵
سراسر به گرشاسب و ایرانیان
۱۵۶
ببخشید و آنکس که ارزانیان
۱۵۷
یکی هفته زینسان به بزم شهی
۱۵۸
همی کرد هر روز گنجی تهی
۱۵۹
بپرسید گرشاسب کای شاه راست
۱۶۰
سپاه بهو چند و اکنون کجاست
۱۶۱
بدو گفت مردان جنگیش پیش
۱۶۲
دوباره هزاران هزارند بیش
۱۶۳
ده و شش هزارند پیل نبرد
۱۶۴
که برمه ز ماهی برآرند گرد
۱۶۵
از آن زنده پیلان ده و دو هزار
۱۶۶
ز من بستدش درگه کارزار
۱۶۷
کنون با سپه کینه خواه آمدست
۱۶۸
به نزدیک یک هفته راه آمدست
۱۶۹
سپهدار گفتا چه سازی درنگ
۱۷۰
بیارای رفتن پذیره به جنگ
۱۷۱
نه نیکو بود بددلی شاه را
۱۷۲
نه بگذاشتن خوار بدخواه را
۱۷۳
چو کشور شود پر ز بیداد و کین
۱۷۴
بود همچو بیماری اندوهگین
۱۷۵
نباشد پزشکش کسی جز که شاه
۱۷۶
که درمانش سازد به گنج و سپاه
۱۷۷
من ایدر به پیکار و رزم آمدم
۱۷۸
نه از بهر شادی و بزم آمدم
۱۷۹
چو بر هوش می‌خواره می چیر شد
۱۸۰
سران را سر از خرّمی زیر شد
۱۸۱
جهان پهلوان مست با کام و ناز
۱۸۲
به لشکر گه خویشتن رفت باز
۱۸۳
بدان سروران گفت مهراج شاه
۱۸۴
چه سازم که بس اندکست این سپاه
۱۸۵
به هر یک ازیشان ز دشمن هزار
۱۸۶
همانا بود گر بجویی شمار
۱۸۷
ثبزرگانش گفتند کز بیش و کم
۱۸۸
اگر بخت یاور بود نیست غم
۱۸۹
گه رزم پیروزی از اختر است
۱۹۰
نه از گنج بسیار وز لشکر است
۱۹۱
بس اندک سپاها که روز نبرد
۱۹۲
ز بسیار لشکر برآورد گرد
۱۹۳
چو لشکر بود اندک و یار بخت
۱۹۴
به از بیکران لشکر و کار سخت
۱۹۵
سپاهیست این کاسمان و زمین
۱۹۶
بترسد ز پیکارشان روز کین
۱۹۷
کس این پهلوان را هم‌آورد نیست
۱۹۸
همه لشکر او را یکی مرد نیست
۱۹۹
به نوک سنان برگرد زنده پیل
۲۰۰
به تیغ آتش آرد ز دریای نیل
۲۰۱
به بک مرد گردد شکسته سپاه
۲۰۲
همیدونش یک مرد دارد نگاه
۲۰۳
یکی مرد نیک از در کارزار
۲۰۴
به جنگ اندرون به‌ز بد دل هزار
۲۰۵
به صد لابه ضحاک ازو خواستست
۲۰۶
که این مایه لشکر بیاراستست
۲۰۷
وگرنه همی او ز گردان خویش
۲۰۸
فزون از هزاران نیاورد بیش
۲۰۹
مر آن اژدها را به گردی و بُرز
۲۱۰
شنیدی که‌چون کوفت گردن به‌گرز
۲۱۱
ببد شاد و مهراج لشکر بخاست
۲۱۲
به یک هفته کار سپه کرد راست
۲۱۳
برون برد لشکر چو بایست برد
۲۱۴
همیدون برون شد سپهدار گرد
۲۱۵
طلایه به پیش اندر ایرانیان
۲۱۶
بُنه از بس و لشکر اندر میان
۲۱۷
سپهبد بَر ِ کوهی آمد فرود
۲۱۸
که بد مرغزار و نیستان و رود
۲۱۹
دژم گشت مهراج کآمد فراز
۲۲۰
چنین گفت کآی گرد گردن‌فراز
۲۲۱
درین بیشه بیش مگذار گام
۲۲۲
که ببر بیان دارد آنجا کنام
۲۲۳
دژ آگه ددی سهمگین منکرست
۲۲۴
به زور و دل ازهر ددان برتراست
۲۲۵
رمد شیر ازو هرکجا بگذرد
۲۲۶
به یک زخم پیل ژیان بشکرد
۲۲۷
چنان داستان آمد از گفت شیر
۲۲۸
که شاه ددانست ببر دلیر
۲۲۹
گو پهلوان گفت شاید رواست
۲۳۰
که دیریست تا جنگ ببرم هواست
۲۳۱
هم اکنون به پیشت شکار آورم
۲۳۲
چو با گرز کین کارزار آورم
۲۳۳
ندانی که شاه ددان سربه‌سر
۲۳۴
بر شاه مردان ندارد هنر
۲۳۵
بگفت این و با گرز و تیر و کمان
۲۳۶
سوی ببر جستن شد اندر زمان
۲۳۷
بگشت آن همه مرغ و گند آب و نی
۲۳۸
ندید از ددان هیچ جز داغی پی
۲۳۹
چو روی خور از بیم شب زرد شد
۲۴۰
ز گردون سر روز پر گرد شد
۲۴۱
بیآمد سوی خیمه هنگام خواب
۲۴۲
ز نادیدن ببر پُر خشم و تاب

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.