اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

جنگ اول گرشاسب با لشکر بهو

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بدو گفت مهراج کآی سرفراز
۲
بمان تا سپه یکسر آرام فراز
۳
یل نیو گفتا نباید سپاه
۴
تو بر تیغ کُه رو همی کن نگاه
۵
دل و گرز و بازو مرا یار بس
۶
نخواهم جز ایزد نگهدار کس
۷
به گردانش گفتا چه شد رزم تنگ
۸
بدین گاو تازان نمایند جنگ
۹
که ترسیدگانند گاه ستیز
۱۰
همیشه ز خیل بهو در گریز
۱۱
زنانند در پیش مردان مرد
۱۲
بود اسپشان گاو روز نبرد
۱۳
هم اندر بَر کُه رده برکشید
۱۴
سزا جای ده پهلوان برگزید
۱۵
سوی راست آذرشن و برزهم
۱۶
سوی چپ چو بهپور وارفش بهم
۱۷
پس صف به مهیار و سنبان سپرد
۱۸
کمینگه به گشواد و گرداب گرد
۱۹
هژیر و گراهون ز زاول گروه
۲۰
ستاند در قلب هریک چو کوه
۲۱
بهو چون سپه دید کاشوفتند
۲۲
بفرمود تا کوس کین کوفتند
۲۳
بُدش چار سالار چون چار دیو
۲۴
چو اجرا و میتر چو توپال و تیو
۲۵
ز پیلان هزار از یلان صدهزار
۲۶
به هریک سپرد از پی کارزار
۲۷
کشیده شد از صف پیلان مست
۲۸
یکی باره ده میل پولاد بست
۲۹
بجوشید هندو پس صفّ پیل
۳۰
چو دریای قیر از پس کوه نیل
۳۱
هما همچو دیوان دوزخ سپاه
۳۲
به دست آتش و تن چو دود سیاه
۳۳
چهره چو انگشت هر یک به رنگ
۳۴
ولیکن به تیزی چو آتش به جنگ
۳۵
ز بس هندو انبوه چون خیل زاغ
۳۶
زبس‌خشت‌وخنجرچورخشان‌چراغ
۳۷
یکی بیشه بُد گفتی از آبنوس
۳۸
همه شاخش الماس و بر سندروس
۳۹
دلیران ایران برون تاختند
۴۰
جدا هر یکی جنگ برخاستند
۴۱
ز یک دست بهپور و اجرا به هم
۴۲
ز دست دگر میتر و برزهم
۴۳
میان اندرون ارفش شیرفش
۴۴
سوی تیو و توپال شد کینه کش
۴۵
برآمد ده و افکن و گیر و رو
۴۶
غریویدن کوس پیکار و غو
۴۷
تف نعل اسپان زمین برفروخت
۴۸
به دریا سنان چشم ماهی بسوخت
۴۹
هوا پرّ طاووس گشت از درفش
۵۰
شد از ترگ و از تیغ هامون بنفش
۵۱
دم نای برخاست چون رستخیز
۵۲
سنان مرگ اسوده را گفت خیز
۵۳
قضا با سر نیزه انباز گشت
۵۴
نهنگ بلا را دهن بازگشت
۵۵
شل و خشت پرواز شاهین گرفت
۵۶
زباران خون کوه و در هین گرفت
۵۷
زمین همچو دریا شد از جوش مرد
۵۸
که موجش همه خون بُد و میغ گرد
۵۹
درو مرگ همچون نهنگ دژم
۶۰
همی جان کشید از دلیران به دم
۶۱
زصندوق پیل ازبس آتش که ریخت
۶۲
تو گفتی همی ابر بیجاده بیخت
۶۳
ز هرسو به گرداب خون شد همی
۶۴
ندانست گردون که چون شد همی
۶۵
سپهبد همان چرخ و تیرش بخواست
۶۶
که پیش از پی اژدها کرد راست
۶۷
بیفکند ده تیر از آن هم به جای
۶۸
به هر تیر پیلی فکند او ز پای
۶۹
برانگیخت پس چرمه گرم خیز
۷۰
بیفکند در هندوان رستخیز
۷۱
به خنجر ز سرها همی ریخت ترگ
۷۲
چو باد خزان ریزد از شاخ برگ
۷۳
ز تیغش همی لعل شد باد و گرد
۷۴
زگرزش همی پخش شد اسپ‌ومرد
۷۵
کمندش چو کشتی به کین خم شمر
۷۶
شدی هر خمش گرد ده تن کمر
۷۷
کجا گرزش از دست رسته شدی
۷۸
سه تن کشته و چار خسته شدی
۷۹
به زخمی کجا نیزه برگاشتی
۸۰
زدی بر یکی بر سه بگذاشتی
۸۱
چهل اسپ برگستوان دار بود
۸۲
که بر هر یکش رزم و پیکار بود
۸۳
بر آن هر چهل نعل فرسوده شد
۸۴
نه سیر او ز کوشش نه آسوده شد
۸۵
سرانجام در رزم آن رزم جوی
۸۶
همه مانده بودند و آسوده اوی
۸۷
به هر هندوی کو ربودی ز زین
۸۸
به هر پیل کافکندی از خشم و کین
۸۹
غو لشکر و کوس مهراج شاه
۹۰
رسیدی از آن کوه بر چرخ ماه
۹۱
درآمد دمان زنده پیلی دژم
۹۲
چو تند اژدها داده خرطوم خم
۹۳
برآویخت با پهلوان دلیر
۹۴
درآورد خرطوم در گرد شیر
۹۵
بکوشید کش بررباید ز زین
۹۶
نجنبید بر زین سوار گزین
۹۷
برآهیخت خرطوم پیل از زره
۹۸
بپیچید چون رشته برزد گره
۹۹
به‌گرزش چنان‌کوفت زخمی‌درشت
۱۰۰
کش اندر شکم ریخت مهره زپشت
۱۰۱
بر آن لشکر از کین ببارید مرگ
۱۰۲
همی کوفت گرزوهمی کافت ترگ
۱۰۳
گهی ریخت خون وگه انگیخت گرد
۱۰۴
گهی خست پیل و گهی کشت مرد
۱۰۵
ربود آن سپه را ز بالا و پست
۱۰۶
به پرده‌سرای بهو برشکست
۱۰۷
به یک حمله صد پیل برهم فکند
۱۰۸
به نیزه چهل خیمه از بُن بکند
۱۰۹
ز گرشاسب نزد بهو شد خبر
۱۱۰
که تنها سپه کرد زیر و زبر
۱۱۱
برون شد بهو دید هر سو گریز
۱۱۲
چپ و راست برخاسته رستخیز
۱۱۳
هوا جای خاک و زمین جای خون
۱۱۴
رمان زنده پیلان و گردان نگون
۱۱۵
چه مردست گفت این هنرمند گرد
۱۱۶
هنرهاش گفتند نتوان شمرد
۱۱۷
یکی کودک نو رسیدست زوش
۱۱۸
هنوزش نگشتست گل مشک پوش
۱۱۹
تن پیل دارد، میان پلنگ
۱۲۰
دل و زَهره شیر و سهم نهنگ
۱۲۱
به هر تیر پیلی همی بفکند
۱۲۲
به هر حمله‌ای لشکری بشکند
۱۲۳
بیامد کنون تا سراپرده تفت
۱۲۴
یلان را همه کشت و افکند و رفت
۱۲۵
ز تیرش یکی پیش او تاختند
۱۲۶
ز خشتی گران باز نشناختند
۱۲۷
بسی گرد خشت افکن آمد به پیش
۱۲۸
کش آن را ز ده گام نفکند بیش
۱۲۹
بهو گشت ترسان و پیدا نکرد
۱۳۰
چنین گفت کامروز بُد باد و گرد
۱۳۱
از ایرانیان کس نشد چیر دست
۱۳۲
که بر ما ز پیلان ما بُد شکست
۱۳۳
ره رزم فردا دگرگون کنیم
۱۳۴
سپه پیش پیلان به بیرون کنیم
۱۳۵
عروس سپهری چو کرد آشکار
۱۳۶
رخ از کله سبز گوهر نگار
۱۳۷
پدید آمدش تاج سیمین ز خم
۱۳۸
شبش ریخت بر تاج مشک و درم
۱۳۹
ز جنگ آرمیدند هر دو گروه
۱۴۰
طلایه همی گشت بر دشت و کوه
۱۴۱
چو گرشاسب شد نزد مهراج شاه
۱۴۲
نشاندش به بزم از بر پیشگاه
۱۴۳
به هر حمله کانگیخته بُد ز جوش
۱۴۴
به شادیش جامی همی کرد نوش
۱۴۵
بسی فرش‌ها دادش از رنگ رنگ
۱۴۶
سراپرده و خیمهای پلنگ
۱۴۷
به برگستوان زنده پیلی سپید
۱۴۸
برو تختی از زر چو تابنده شید
۱۴۹
سه مغفر ز زر چون مه از روشنی
۱۵۰
به زر صد پرند آورد روهنی
۱۵۱
هم از گرز و خفتان و خود و زره
۱۵۲
دوصد جوشن ناگشاده گره
۱۵۳
به ایرانیان هر که بودند نیز
۱۵۴
بسی داد دینار و دیبا و چیز
۱۵۵
رسید آن شبش لشکری بی‌شمار
۱۵۶
ابازنده پیلان همی شش هزار
۱۵۷
بدو پهلوان گفت چندین سپاه
۱۵۸
چو باید که بر دشت و کُه نیز راه
۱۵۹
چنین گفت مهراج کای سرفراز
۱۶۰
هنوز این سپه چیست کآمد فراز
۱۶۱
هزاران هزار از دلیران جنگ
۱۶۲
همی لشکرم یاور آید ز زنگ
۱۶۳
سپهدار گفتش بدین تاختن
۱۶۴
چا باید سپاس سپه ساختن
۱۶۵
شود کشورت پاک زیر و زبر
۱۶۶
نه گنجت بماند نه بوم و نه بر
۱۶۷
چو کاری برآید بی‌اندوه و رنج
۱۶۸
چه باید ترا رنج و پرداخت گنج
۱۶۹
به مژده نوندی برافکن به راه
۱۷۰
که ما چیره گشتیم بر کینه‌خواه
۱۷۱
وزین زنده پیلان و چندین گروه
۱۷۲
یکی لشکر از بهر نام و شکوه
۱۷۳
گزین کن دلیران رزم‌آزمای
۱۷۴
فرست آن سپاه دگر باز جای
۱۷۵
که من هرچه تو کام و رأی آوری
۱۷۶
برآرم، نخواهم ز کس یاوری
۱۷۷
چنان کرد مهراج کاو رأی دید
۱۷۸
که رأیش سپهر دل‌آرای دید
۱۷۹
چو پنجه هزار آزموده سوار
۱۸۰
گزید و دو سالار و پیلی هزار
۱۸۱
گُسی کرد دیگر سپه هر چه داشت
۱۸۲
همه زنگیان را ز ره بازگاشت
۱۸۳
وزآن سو شد آگه بهو از نهان
۱۸۴
کز انبوه زنگی سیه شد جهان
۱۸۵
برادرش را با پسر همچو دود
۱۸۶
فرستاد سوی سرندیب زود
۱۸۷
بدان تا علف و آنچه آید به کار
۱۸۸
هم از کنده و ساز جنگ و حصار
۱۸۹
بسازند، تا گر در آن رزمگاه
۱۹۰
شکسته شود شهر، گیرد پناه
۱۹۱
سه روز اندرین کارها شد درنگ
۱۹۲
کس از هردولشکر نزد رأی جنگ
۱۹۳
چهارم چو برزد خور از کُه درفش
۱۹۴
زمین گشت ازو زرد و گردون بنفش
۱۹۵
بهو چهل‌هزار از دلیران گرد
۱۹۶
به سالار تیو سپه کش سپرد
۱۹۷
هم از زنده پیلان هزار و دویست
۱۹۸
بدو گفت برکش صف کین بایست
۱۹۹
هزار دگر پیل پولاد پوش
۲۰۰
ابا چل‌هزار از یل رزم کوش
۲۰۱
به تو پال بسپرد گرد سترگ
۲۰۲
بفرمود تا کوفت کوس بزرگ
۲۰۳
دو سالار ازینگونه برخاستند
۲۰۴
چپ و راست لسکر بیاراستند
۲۰۵
خروش یلان و دم کره نای
۲۰۶
چنان شد که چرخ اندر آمد ز جای

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.