پاسخ گرشاسب به نزد بهو
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سپهبد ز خشم دل آشفت و گفت
۲
که هوش و خرد با بهو نیست جفت
۳
بگویش سخن پیش ازین در ستیز
۴
نگفتی همی جز به شمشیر تیز
۵
کنون کِت ز گرز من آمد نهیب
۶
گرفتی ز سوگند راه فریب
۷
کسی کو نترسد ز یزدان پاک
۸
مر او را ز سوگند و پیمان چه باک
۹
ندانی که در دام آن اژدها
۱۰
بماندی که هرگز نیابی رها
۱۱
به گرداب ژرف اندر از ناگهان
۱۲
فتادیّ و آبت گذشت از دهان
۱۳
نگونسار گشتی به چاهی دراز
۱۴
که هرگز نیایی ازو بر فراز
۱۵
تنت یافت آماس و تو ز ابلهی
۱۶
همی گیری آماس را فربهی
۱۷
همی چاره سازی که من هند و چین
۱۸
سپارم به چنگت نخواهد بُد این
۱۹
کفی خاک ندهم که بر سر کنی
۲۰
نه نیز آب چندانکه لب تر کنی
۲۱
زمین چون گِری هفت کشور به زور
۲۲
که چندان نیابی که با شدت گور
۲۳
دهم گنج و جاهت به دیگر کسان
۲۴
برد گرگ دل ، دیده ات کرکسان
۲۵
بدین خیره گفتارهای تباه
۲۶
نگیری مرا ، دام برچین ز راه
۲۷
به من تاج و تخت شهی چون دهی
۲۸
که هست از تو خود تخت شاهی تهی
۲۹
یکی را به دِه در ندادند جای
۳۰
همی گفت بر ده منم کد خدای
۳۱
بمرد اشتر ابلهی در رمه
۳۲
به درویش دادمش گفتا همه
۳۳
به دامادی چون تو دارم امید
۳۴
کجا ساخت هرگز سیه با سپید
۳۵
به هم چون بود مهر و کین گاه جنگ
۳۶
ابا آبگینه کجا ساخت سنگ
۳۷
که جوید به نیکی ز بدخواه راه
۳۸
به دیوار ویران که گیرد پناه
۳۹
نباشد دل هندو از حیله پاک
۴۰
نه نیز از سیه رویی آیدش باک
۴۱
ز کژّوان رَهِ راست هرگز نخاست
۴۲
نه کس دُمّ روباه دیدست راست
۴۳
بپوسیده وز هم گسسته رسن
۴۴
همی زیر چاهم فرستی به فن
۴۵
همانا گمانی که من کودکم
۴۶
به دانش چنان چون به سال اندکم
۴۷
همی بازگیری به دام چکاو
۴۸
ببینی کنون خنجر مغز کاو
۴۹
تو شاه جهان را بیاشفته ای
۵۰
فراوان مرورا بدی گفته ای
۵۱
مرا گفت رو با تو پیکار من
۵۲
بگیرش نگون زنده بر دار کن
۵۳
تو ایدون فرستی بَرِ من پیام
۵۴
فریبنده گشتی به نیرنگ خام
۵۵
گمانی که من چون توام ناسپاس
۵۶
چو گرگ دژآگاه ناحق شناس
۵۷
که بر مهتر خویش بدساختی
۵۸
همه گنج و گاهش برانداختی
۵۹
به زنهار شه گر بیایی کنون
۶۰
به خواهش بخواهم ترا زو به خون
۶۱
و گر جز بر این رأی رانی سخن
۶۲
بدان کآمدت روز و روزی به بن
۶۳
ترا زین همه شاهی و گیر و دار
۶۴
نخواهد بُدن بهره جز تیر و دار
۶۵
فرستاده بشنید پیغام و رفت
۶۶
سپهبد بشد نزد مهراج تفت
۶۷
بگفتش هر آنچ از فرسته شنود
۶۸
همان راز نامه مرو را نمود
۶۹
چو بشنید مهراج دلتنگ شد
۷۰
از اندیشه رویش پر از رنگ شد
۷۱
به دل گفتم ترسم که از بهر چیز
۷۲
بگردد به دشمن سپاردم نیز
۷۳
شبان سیر باید وگرنه به کین
۷۴
مهین گوسفندی زند بر زمین
۷۵
خوی هر کسی در نهان و آشکار
۷۶
بگردد چو گردد همی روزگار
۷۷
بَرد خواسته هر کسی را ز راه
۷۸
کند دوست را دشمن کینه خواه
۷۹
چنین گفت کای گرد بیدار دل
۸۰
بگفتِ بهو خیره مسپار دل
۸۱
پذیرد به گفتار صد چیز مرد
۸۲
که نتوان یکی ز آن به کردار کرد
۸۳
دو صد گنج شاید به گفتار داد
۸۴
که نتوان یکی زان به کردار داد
۸۵
بپذرفتن چیز و گفتار خوش
۸۶
مباش ایمن از دشمن کینه کش
۸۷
به گفتار غول آدمی را ز راه
۸۸
به خوشی فریبد کند پس تباه
۸۹
نیاید ز دشمن به دل دوستی
۹۰
اگر چند با او ز هم پوستی
۹۱
اگر کشور و گنج بایدت جست
۹۲
همه کشور و کنج من ز آنِ تست
۹۳
هم از کان یاقوت و دریای دُر
۹۴
همی گنج من هست آکنده پُر
۹۵
هر آنچ از بهو کام داریّ و رای
۹۶
سه چندانت پیش من آید به جای
۹۷
زدن چوب سخت از یکی دوستدار
۹۸
به از بوسه دشمن زشت کار
۹۹
کشیدی غم و یافتی کام خویش
۱۰۰
مکن زشت نام شه و نام خویش
۱۰۱
سپهبد لب از خنده بگشاد و گفت
۱۰۲
کزین غم مکن با دل اندیشه جفت
۱۰۳
من از بیشه با شیر کوشم همی
۱۰۴
بر آتش بوم خار پوشم همی
۱۰۵
نهم دیده در پای پیل ژیان
۱۰۶
نپیچم سر از رأی شاه جهان
۱۰۷
بَرِ ما چه برگشتن از شاهِ خویش
۱۰۸
چه برگشتن از راه یزدان و کیش
۱۰۹
به سر مر مرا تاج فرمان تست
۱۱۰
به گردن دَرم طوق پیمان تست
۱۱۱
سپاس ترا چاکرم تا زیم
۱۱۲
به دیده روم هر کجا تازیم
۱۱۳
غم آن کسی خوردن آیین بود
۱۱۴
که او بر غمت نیز غمگین بود
۱۱۵
ز چاهی که خوردی از و آب پاک
۱۱۶
نشاید فکندن در و سنگ و خاک
۱۱۷
دلش را به هر خوبی آرام داد
۱۱۸
شد و بود با کام تا بامداد
۱۱۹
همان شب گراهون گردن فراز
۱۲۰
ز تاراج با خیلی آمد فراز
۱۲۱
تنی هفتصد بیش برنا و پیر
۱۲۲
به هم کرده از هندوان دستگیر
۱۲۳
به چنگال هر یک سری پر ز خون
۱۲۴
سری دیگر از گردن اندر نگون
۱۲۵
ازین تازش آگه نبد پهلوان
۱۲۶
چو گشت آگه ، آشفته شد برگوان
۱۲۷
که چندین سپه پیش و کین آختن
۱۲۸
شما را چه کارست بر تاختن
۱۲۹
پس از ناگهان دشمن آید به جنگ
۱۳۰
همه نامها بازگردد به ننگ
۱۳۱
ز بیرون لشکر گه ار نیز پای
۱۳۲
نهد کس ، نبیند جز از دار جای
۱۳۳
پس آن بستگان را هم از گرد راه
۱۳۴
فرستاد نزدیک مهراج شاه
۱۳۵
و ز آن سو بهو چون فرسته رسید
۱۳۶
غمی گشت کآن زشت پاسخ شنید
۱۳۷
بی اندازه کرد از سران انجمن
۱۳۸
چنین گفت با هر که بُد رای زن
۱۳۹
که از دوزخ اهریمن آهنگ ما
۱۴۰
گرفت و ، سپه ساخت بر جنگ ما
۱۴۱
بماندیم در کام شیر نژند
۱۴۲
فتادیم با دیو در دست بند
۱۴۳
اگر چند با ما بسی لشکرست
۱۴۴
ازین زاولی رنج ما بی مر ست
۱۴۵
پذیرفتمش دخت و بسیار چیز
۱۴۶
همان کشور و گنج و دینار نیز
۱۴۷
به دل طمع دینار نارد همی
۱۴۸
همه تخم پیکار کارد همی
۱۴۹
کنون از شما هر که از بهر نام
۱۵۰
مرین زاولی را سرآرد به دام
۱۵۱
بود او سپهدار و داماد من
۱۵۲
ننازد مگر زو دل شاد من
۱۵۳
سبک زان میان مبتر بد نژاد
۱۵۴
برآمد به پای و زمین بوسه داد
۱۵۵
به آواز گفت ای شه نامجوی
۱۵۶
ز یکتن چه چندین بود گفت و گوی
۱۵۷
چو خور برکشد تیغ زرّین به گاه
۱۵۸
به خم در شود تاج سیمین ماه
۱۵۹
من و دشت ناورد و این زاولی
۱۶۰
به کف تیغ و زیرا برش کاولی
۱۶۱
نپیچم عنان زو نه از لشکرش
۱۶۲
مگر بر سنان پیشت آرم سرش
۱۶۳
همی گفت و مرگ از نهان در ستیز
۱۶۴
همی کرد بر جانش چنگال تیز
۱۶۵
همه شب برین روی راندند رای
۱۶۶
گه روز شد هر کسی باز جای