اسدی توسی · گرشاسپ‌نامه

دیگر پرسش گرشاسب از سرشت جهان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بپرسید بازش هنرمند مرد
۲
که یزدان جهان را سرشت از چه کرد
۳
بهانه چه افتاد تا کرده شد
۴
سپهر و ستاره بر آورده شد
۵
چنین گفت این آن شناسد درست
۶
که گیتی همو آفرید از نخست
۷
ولیک از پدر یاد دارم سخن
۸
که گفت این جهان گوهری بُد زبُن
۹
که یزدان چُنان گوهر ناب کرد
۱۰
گدازیدش از تفّ و جوشاب کرد
۱۱
ز جوش و تفش باد و آتش فراشت
۱۲
ز عکسش که بر زد ستاره نگاشت
۱۳
ز موجش همه کوهها کرد و غار
۱۴
زمین از کف و چرخها از بخار
۱۵
ز دانا دگر سان شنیدم درست
۱۶
که یزدان خرد آفرید از نخست
۱۷
خرد نقطه فرمانش پرگار کرد
۱۸
و زو گوهر جان پدیدار کرد
۱۹
پس از جان هیولی و این گوهران
۲۰
پس از گوهران چرخ و این اختران
۲۱
از آغاز بُد جنبشی کافرید
۲۲
که از زیر آن گرمی آمد پدید
۲۳
چو آن جنبش آرام را یار شد
۲۴
از آرام سردی پدیدار شد
۲۵
کجا جنبش آنجاست گرمی نهفت
۲۶
چو آرام را باز سردیست جفت
۲۷
ز گرمی دَرِ خشکی اندر گشاد
۲۸
ز سردی که برخواست ترّی بزاد
۲۹
زمان تا زمان خشکی آنگاه باز
۳۰
همی تاخت ترّی ز سردی فراز
۳۱
چو سردی سوی خشکی آهنگ کرد
۳۲
زمین آمد اینک که خشکست و سرد
۳۳
دمید آتش از خشکی و تف و تاب
۳۴
ز سردی و ترّی پدید آمد آب
۳۵
هم از بهر ترّی که سر برفراخت
۳۶
هوا گشت و هم جفت گرمی بساخت
۳۷
چو این چارگوهر به ساز آمدند
۳۸
دگر ره به جنبش فراز آمدند
۳۹
سبک هر چه زو بُد همه شد بخار
۴۰
بلندی گرفت از بَرِ هر چهار
۴۱
چو شد هفت بار آن بخار از زبر
۴۲
شد این هفت چرخ از بَرِ یکدگر
۴۳
پس آتش ز نو جنبش انگیخت باز
۴۴
وزو هفت ره شد بخار از فراز
۴۵
از آن هر بخار اختری تابناک
۴۶
برافروخت از چرخ یزدان پاک
۴۷
ز کیوان گرفت این چنین تا به ماه
۴۸
به هر چرخ در اختری جایگاه
۴۹
از آن پس دگر بیکران شد بخار
۵۰
ستاره برافروخت چندین هزار
۵۱
مرین گوهران راچو جنبش فتاد
۵۲
ز دو پهلوی چرخ برخاست باد
۵۳
از آن باد گردون به گشتن گرفت
۵۴
ستاره برو ره نوشتن گرفت
۵۵
سپهر و ستاره به رفتار خاست
۵۶
یکی سوی چپّ و دگر سوی راست
۵۷
چو این چار گوهر شد آمیخته
۵۸
ز هفت و ده و دو در آویخته
۵۹
نخست از زمین معدنی خاست پاک
۶۰
برافراخت پس رستنی سر ز خاک
۶۱
پس از رستنی گونه گون جانور
۶۲
پدید آمد آمیخت با خواب و خور
۶۳
پسین مردم آمد که از هر چه بود
۶۴
شدش بهره و بر همه برفزود
۶۵
بدو خط پرگار پیوسته شد
۶۶
دَرِ آفرینش همه بسته شد
۶۷
نخستین خرد بود و مردم پسین
۶۸
اگر راه یزدانت باید بس این
۶۹
ولیک از دگر ره شناسان هند
۷۰
شنیدم هم از فیلسوفان سند
۷۱
که دیگر جهان است از ما نهان
۷۲
که دانا همی خواندش آن جهان
۷۳
جهانی فروزنده و تابناک
۷۴
که جای فرشتست و جان های پاک
۷۵
ز جان وز فرشته درو هر که هست
۷۶
همه در نمازند و یزدان پرست
۷۷
دو تا بهره ای زو و بهری به پای
۷۸
دگر بهره در سجده پیش خدای
۷۹
گروهی روان ها پس آن گه ز راه
۸۰
بگشتند و ، دیوان شدند از گناه
۸۱
از اندازه بر پای بگذاشتند
۸۲
ز یزدان به هم روی برگاشتند
۸۳
ستمکارگان و آن که بُد بی ستم
۸۴
بر آمیخت زین هر دو بهری به هم
۸۵
چو بردند از پایگه پای خویش
۸۶
نگون اوفتادند از جای خویش
۸۷
ز دانش بماندند وز بندگی
۸۸
به مرگی رسیدند از زندگی
۸۹
پس آن گه جهان داور داد گر
۹۰
درایشان سرشت آن جهان دگر
۹۱
چو بایست در هر گهر کار کرد
۹۲
جهانی چنین نو پدیدار کرد
۹۳
از آغاز کاین چار گوهر نمود
۹۴
میانشان یکی جنبش انگیخت زود
۹۵
دوگونست جنبش ز بن کژ و راست
۹۶
همان دایره نیز از نقطه خاست
۹۷
چو گردیده شد دایره آسمان
۹۸
زمین ماند چون نقطه اندر میان
۹۹
ز جنبش چو گردون به رفتار گشت
۱۰۰
ز گرمیش آتش پدیدار گشت
۱۰۱
دگر باره نو گرمیی برفزود
۱۰۲
هوا گشت از آن آتش تیره دود
۱۰۳
چو ترّی ز گرمیش لختی براند
۱۰۴
گران گشت و در زیر آتش بماند
۱۰۵
ز سردی و خشکی زمین بهره داشت
۱۰۶
به سردیش ترّی هوا بر گماشت
۱۰۷
پس از سردی و ترّی هر دوان
۱۰۸
گشاد آب و گرد زمین شد روان
۱۰۹
چو بسته شدند این گهر هر چهار
۱۱۰
بماندند ازین چرخها در حصار
۱۱۱
سرشت جهان پاک از آمیختن
۱۱۲
درآمد به هر پیکر انگیختن
۱۱۳
ازین گوهران هیچ کاری به جای
۱۱۴
نیاید ز بُن ، تا نخواهد خدای
۱۱۵
کز آن گوهر این دیگر آگاه نیست
۱۱۶
به راز خداوندشان راه نیست
۱۱۷
جهاندار کاین چار پیوسته کرد
۱۱۸
همه زورشان با زمین بسته کرد
۱۱۹
که تا آن روان ها که افکنده اند
۱۲۰
درین چار گوهر پراکنده اند
۱۲۱
همه بر زمین شان بود پرورش
۱۲۲
برو دارد و زآن دهد شان خورش
۱۲۳
برد شان به هر کالبد کژّ و راست
۱۲۴
بدارد چنان کش بود کام و خواست
۱۲۵
از آن پس به پیغمبران آگهی
۱۲۶
دهدشان ز راه بدیّ و بهی
۱۲۷
پس آن جان که زی روشنی یافت راه
۱۲۸
وز ایدر شود گشته پاک از گناه
۱۲۹
چو از خاک یزدانش گوید که خیز
۱۳۰
به دستش دهد نامه رستخیز
۱۳۱
به زودی شمارش گزارد تمام
۱۳۲
بهشتش دهد جای آرام و کام
۱۳۳
وگر تیره جانی بود زشت کیش
۱۳۴
همان روز چون خواند ایزدش پیش
۱۳۵
سیه روی خیزد ز شرم گناه
۱۳۶
سوی چینود پُل نباشدش راه
۱۳۷
ببادفره جاودان کرده بند
۱۳۸
در آتش به دوزخ بماند نژند
۱۳۹
خنک آن که جانش از گنه هست پاک
۱۴۰
بماند بهشی چو خیزد ز خاک
۱۴۱
ز من هر چه پرسیدی از کم و بیش
۱۴۲
بگفتم ترا چون شنیدم ز پیش
۱۴۳
هم از فیلسوفان رومی درست
۱۴۴
شنیدم که گیتی هوا بُد نخست
۱۴۵
فراوان کسان آن که دانشورند
۱۴۶
بهین طبع گیتی هوا را گِرند
۱۴۷
هوا هست ارمیده باد از نهاد
۱۴۸
چو جنبد هوا نام گرددش باد
۱۴۹
هر آن جانور کش دمست از هواست
۱۵۰
به دَم جان و تن زنده و بانواست
۱۵۱
همه تخم در کشتها گونه گون
۱۵۲
که ناراست افتد بود سرنگون
۱۵۳
هوا در همه زور و ساز آورد
۱۵۴
سَرِ هر نگون زی فراز آورد
۱۵۵
اگر چندشان ز آب خیزد پسیچ
۱۵۶
هوا چون نباشد نرویند هیچ
۱۵۷
ز گردون گروهی نمایند راه
۱۵۸
که او را نشاید بُد آن جایگاه
۱۵۹
نگوید ورا جای دانش پرست
۱۶۰
که برجای جانست گوید چو هست
۱۶۱
فرازش هواییست روشن دگر
۱۶۲
سبک سخت وز هر هوا پاکتر
۱۶۳
ز برش ار نه چیزی دگر سان بُدی
۱۶۴
ستاده بدی وی، نه گردان بُدی
۱۶۵
هم از باد گردان شدست این چنین
۱۶۶
هم از باد شست ایستاده زمین
۱۶۷
فلک و آتش و اختر تابناک
۱۶۸
همه در هوااند استاده پاک
۱۶۹
بدآنسان که آهنگر کارساز
۱۷۰
فرازد دمش نزد آتش فراز
۱۷۱
دمادم چو باد دم افتد بهم
۱۷۲
شود آتش از باد پیچان به دم
۱۷۳
ز گیتی هوا بُد نخستین پدید
۱۷۴
خدای اندرو جنبشی آفرید
۱۷۵
چو جنبید سخت آن هوای شگفت
۱۷۶
ببد باد و ، زان باد آتش گرفت
۱۷۷
مرآن باد را آتش افسرده کرد
۱۷۸
ازو آب بنشاند و گسترده کرد
۱۷۹
چو نم دار جامه که بدهیش تاب
۱۸۰
بیفشاریش زو بپالاید آب
۱۸۱
کف و تیرگی هر چه ز آن آب خاست
۱۸۲
ز می گشت اینک که در زیر ماست
۱۸۳
پس از تف آن آتش و عکس آب
۱۸۴
برآمد بخار و ز نو داد تاب
۱۸۵
خدای از بخارش سپهر آفرید
۱۸۶
ز عکسش ستاره پدید آورید
۱۸۷
ازین پس هر آنچ از کم وز فزون
۱۸۸
ببد ، یکسر از پیش گفتم که چون

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.