جنگ گرشاسب با اژدها و شگفتی ماهی وال
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
برفتند و آمد جزیری پدید
۲
که آن جا به جز اژدها کس ندید
۳
بدانسان بزرگ اژدها کز دو میل
۴
بیوباشتندی به دَم زنده پیل
۵
ز زهرش همه کوه و هامون سیاه
۶
دم و دودشان رفته بر چرخ و ماه
۷
یکایک پراکنده بر دشت و غار
۸
زبان چون درخت و دهان چون دهار
۹
یکی را دُم از حلقه هر سو چو دام
۱۰
دمان آتش از زخم دندان و کام
۱۱
یکی زوکشان گیسوان گرد خویش
۱۲
به سر بر سرو رسته چون گاومیش
۱۳
سپهبد برآراست رفتن به جنگ
۱۴
گرفتند دامنش گردان به چنگ
۱۵
همی گفت هر کس که با جان ستیز
۱۶
مجوی و مشو در دم رستخیز
۱۷
بسی اژدهای دمان ایدرست
۱۸
کز آن کش تو کشتی بسی مهترست
۱۹
چه با اژدها رزم را ساختن
۲۰
چه مر مرگ را بآرزو خواستن
۲۱
همان نیز ملاّح فرزانه هوش
۲۲
مشو گفت و بر جان سپردن مکوش
۲۳
بدین گونه مارست کز زهر تاب
۲۴
کند مرد را آرزومند آب
۲۵
لبان کفته و تشنه و روی زرد
۲۶
بود دل طپان تا بمیرد به درد
۲۷
همان نیز مارست کز زهر و خشم
۲۸
بمیرد هر آنکس برافکند چشم
۲۹
وز آن مار کز دمش باد سموم
۳۰
به مردار بر آید گدازد چو موم
۳۱
دگر هست کز وی تن مرد خون
۳۲
گرد جوش وز پوست آید برون
۳۳
و ز آن هم که گر کشته زهراوی
۳۴
کسی بیند ، او نیز میرد به بوی
۳۵
همی بسپری روی دولت به پای
۳۶
همی بر کنی بیخ شادی ز جای
۳۷
سپهبد برآشفت و گفت از نبرد
۳۸
مرا چرخ گردان نگوید که گرد
۳۹
به یزدان که داد از بر خاک و آب
۴۰
زمین را درنگ و زمان را شتاب
۴۱
کزین جایگه برنگردم کنون
۴۲
مگر رانده از اژدها جوی خون
۴۳
نه بور نبردی به کار آیدم
۴۴
نه زایدر کسی دستیار آیدم
۴۵
بگفت این و ترکش پر از تیر کرد
۴۶
بپوشید خفتان ، زره زیر کرد
۴۷
سپر در برافکند با گرز و تیغ
۴۸
برون رفت بر سان غرّنده میغ
۴۹
سراسر شخ و سنگلاخ درشت
۵۰
بگشت و از آن اژدها شش بکشت
۵۱
به شمشیر تنشان همه ریزه کرد
۵۲
سرانشان ببرّید و بر نیزه کرد
۵۳
بیاورد تا دید یکسر سپاه
۵۴
همی گفت هر کس که این کینه خواه
۵۵
دلاور چه گردست از اینسان دلیر
۵۶
که بر هر که رزم آورد هست چیر
۵۷
اگر اژدها باشد ، ار پیل و کرگ
۵۸
بَرِ تیغ او نیست ایمن ز مرگ
۵۹
همانروز کردند از آن کُه گذر
۶۰
رسیدند نزد جزیری دگر
۶۱
جزیری ز بس بیشه نادیده مرز
۶۲
مرو را بسی مردم کشت ورز
۶۳
گروه ورا پیشه پر خاش بود
۶۴
درختان گل و کشتشان ماش بود
۶۵
یکی مرده ماهی همان روزگار
۶۶
برافکنده موجش به سوی کنار
۶۷
ارش هفتصد بود بالای او
۶۸
فزون از چهل بود پهنای او
۶۹
دُمش بود بهری فتاده ز بند
۷۰
ندانست انداز آن کس که چند
۷۱
شده ده هزار انجمن مرد و زن
۷۲
به نی پشتها بسته بر وی رسن
۷۳
رسن ها سوی بیشه باز آخته
۷۴
کشان بر درخت و گره ساخته
۷۵
ز گردش همه هر دو لشکر به جوش
۷۶
وزیشان رسیده به پروین خروش
۷۷
زمان تا زمان خاستی موج سخت
۷۸
گسستی رسن چند کندی درخت
۷۹
کشیدند از آب اندورن همگروه
۸۰
به کشتی به خشکی مر آن پاره کوه
۸۱
برو ز آن سیاهان ابر کوه و راغ
۸۲
شد انبوه بر بوم چون خیل زاغ
۸۳
بسی گوهر و زر بُد اوباشته
۸۴
همه سینش از عنبر انباشته
۸۵
بیامد کس ِ شاه برداشت پاک
۸۶
برون کرد دندانش و زد مغز چاک
۸۷
بسی روغن از مغز و از چشم اوی
۸۸
گرفتند افزون ز سیصد سبوی
۸۹
دگر هر چه ماند ، از بزرگان و خرد
۹۰
ز بهر خورش پاره کردند و برد
۹۱
بماند از شگفتی سپهبد به جای
۹۲
بدو گفت مهراج فرخنده رای
۹۳
که این ماهیست آن که خوانند وال
۹۴
وزین مه بس افتد هم ایدر به سال
۹۵
بود نیز چندانکه بی رنج و غم
۹۶
بیوبارد این کشتی ما به دم
۹۷
چو بینند کآید ز دریا برون
۹۸
ز سهمش که کشتی کند سرنگون
۹۹
ز بوق و دهل وز جرس وز خروش
۱۰۰
رسانند بر چرخ گردنده جوش
۱۰۱
به هر سوسک ترش دارند و تیز
۱۰۲
بریزند تا زود گیرد گریز
۱۰۳
همیدون یکی ماهی دیگرست
۱۰۴
کزین وال تنش اندکی کمتر ست
۱۰۵
کجا او گذشت ، این دگر ماهیان
۱۰۶
گریزند و باشند تا ماهیان
۱۰۷
یکی خُرد ماهیست با او به کین
۱۰۸
چو دیدش جهد در قفاش از کمین
۱۰۹
به دندان گشایدش در مغز راه
۱۱۰
برآرد سر از درد ماهی به ماه
۱۱۱
دگر هست مرغی به تن لعل رنگ
۱۱۲
مِه از باز چون او به منقار و چنگ
۱۱۳
مرین ماهی خرد را دشمنست
۱۱۴
همه روز گردانش پیرامنست
۱۱۵
چو بیند کش اندر قفا ره گشاد
۱۱۶
درآید ، ربایدش ازو همچو باد
۱۱۷
گر آن مرغ فریاد رس نیست زود
۱۱۸
برآرد به سه روزش از مغز دود
۱۱۹
به گیتی در از زندگان نیست چیز
۱۲۰
کش اندر نهان دشمنی نیست نیز
۱۲۱
یکی گفت دیگر ز کشتی کشان
۱۲۲
که دیدم دگر ماهیی زین نشان
۱۲۳
ز دریا فتاده به خشکی برون
۱۲۴
درا زای او چار صدرش فزون
۱۲۵
به کام اندرش کشتی لخت لخت
۱۲۶
بدو در نه مردم بمانده نه رخت
۱۲۷
شکمّش هم آن گه که بشکافتیم
۱۲۸
یکی زنده ماهی دراو یافتیم
۱۲۹
ز سی رش فزون بود از بیش و کم
۱۳۰
بُدش ماهیی یک رش اندر شکم
۱۳۱
همان ماهی خُرد بُد زنده نیز
۱۳۲
ازین به شگفت ار بجویی چه چیز
۱۳۳
شگفت خداوند چرخ بلند
۱۳۴
به گیتی که داند شمردن که چند
۱۳۵
به هر کاری او راست کام و توان
۱۳۶
که فرمانش بی رنج دارد روان
۱۳۷
ز خون تبه مشک بویا کند
۱۳۸
ز خاک سیه جان گویا کند
۱۳۹
پدید آورد تیره سنگی در آب
۱۴۰
کند زو همان آب دُرّ خوشاب
۱۴۱
به جایی که بایسته بیند همی
۱۴۲
ز هر سان شگفت آفریند همی
۱۴۳
بدان تا شگفتی چنین گونه گون
۱۴۴
بود بر تواناییش رهنمون
۱۴۵
بَر شاه آن جای از آن پس به کام
۱۴۶
ببودند یک هفته با بزم و جام