رفتن گرشاسب به شام
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سمند سرافـــــــــــــراز را کرد زین
۲
برون رفت تنها بـــــــه روز گزین
۳
همه برد هـــر چش نبود چاره زوی
۴
ســــــــوی شام زی بادیه داد روی
۵
یکی ریدک تـــــــــرک با او به راه
۶
ز بهر پرستش به هــــــــر جایگاه
۷
بدان بی سپـــــــــــاه و بنه شد برون
۸
که تا کس نداند و چـــرا و نه چون
۹
شتابان نوند ره انجــــــــــــــــــام را
۱۰
عنـــــــــان داده او را و دل کام را
۱۱
شده چشم چشمه ز گـــــردش به بند
۱۲
دل غول و دیـــــــو از نهیبش نژند
۱۳
سنانش از جهان کــــرده نخچیر گاه
۱۴
کمانش از کمین بسته بـر چرخ راه
۱۵
بدام کمندش ســــــــــــــــر نرّه گور
۱۶
ز شمشیرش اندر دل شیـــــر شور
۱۷
ز ناگه بَرِ مرغزاری رسیـــــــــــــد
۱۸
درختان بار آور و سبــــــــــزه دید
۱۹
لب مـــــــــرغ هر سوگلی مشکبوی
۲۰
یکی چشمهچونچشم سوکی دروی
۲۱
همه آب ان چشمه روشن چو زنگ
۲۲
چــــــــو از آینه پاک بزدوده زنگ
۲۳
تو گفتی یــــــــــــکی بوته بد ساخته
۲۴
به جــــــــــوش اندرو سیم بگداخته
۲۵
بر چشمه شیـــــــری شخاوان زمین
۲۶
دمان بــــــــر دم گوری اندر کمین
۲۷
چو زد چنگ و گور اندر آورد زیر
۲۸
بزد بانگ بـــــــــــر باره گرد دلیر
۲۹
سبک دست زی تیـــــــغ پیکار کرد
۳۰
به زخمی که زدهر دو را چارکرد
۳۱
درختی بکند از لب آبـــــــــــــــگیر
۳۲
برافروخت آتـــــــــش ز پیکان تیر
۳۳
بر آن آهنـــــــــــــــــی نیزه یل فکن
۳۴
زد آن گور چون مــــرغ بر بابزن
۳۵
هنوز اندر این کار بد سرفــــــــراز
۳۶
رسیدند دو پیک نزدش فــــــــــراز
۳۷
ز خاور همی آمد آن و این ز روم
۳۸
بسی یافته رنج و پیموده بــــــــــوم
۳۹
دخت و گل و سبـــــــزه دیدند و آب
۴۰
زمین جــای نخچیر و آرام وخواب
۴۱
زیک دست گور و زیک دست شیر
۴۲
میان کرده آتش ســـــــــــــوار دلیر
۴۳
چـــــــــــران گردش اندر نوند سمند
۴۴
گره کرده بر یــــــــــــــال خم کمند
۴۵
بروز آن شگفت آفــرین خوان شدند
۴۶
بهخوردن نشستند و هم خوان شدند
۴۷
هنوز آن دو تـــن را کبابی به دست
۴۸
شده خیره از خــورد او وز نشست
۴۹
بُد از گور پــــــــــر دخته گرد دلیر
۵۰
همه خــــــــورده تنها و نابوده سیر
۵۱
چوپردخت ازآن هردوپرسش گرفت
۵۲
که هـــر جا که دانی چیزی شگفت
۵۳
بگویید تــــــــــــــــــــا دانش افزایدم
۵۴
مگر دل به چیـــــــــــــزی بیارایدم
۵۵
جدا هر یـــــــکی هر شگفتی که دید
۵۶
همی گفت هـــــــر گونه و او شنید
۵۷
سخن راند رومــــــی سر انجام کار
۵۸
که دیدم شگفتـــــی در این روزگار
۵۹
شه روم را دختـــــــــری دلبر است
۶۰
که از روی رشـــــک بت آزرست
۶۱
نگاری پری چهــــــره کز چرخ ماه
۶۲
نیارد بدو تیـــــــــــــــز کردن نگاه
۶۳
دل هر شهی بسته مهــــــــر اوست
۶۴
بر ایوانها پیکر چهـــــــــر اوست
۶۵
ز بهرش پـــــــــدر رنگی آمیختست
۶۶
کمانی ز درگــــــــــــه برآویختست
۶۷
نهادست پیمان که هر ک این کمان
۶۸
کشد دختـــــــر او را دهم بی گمان
۶۹
ز زور آزمایان گردن فـــــــــــــراز
۷۰
بسا کس شـــــــد و گشت نومید باز
۷۱
بشد شاد از این پهلوان گـــــــــــزین
۷۲
چـــــــــو باد بزان اندر آمد به زین
۷۳
به جان بوبه یــــــــــــار دلبر گرفت
۷۴
شتابان ره رومیه بـــــــــــــرگرفت
۷۵
دو منزل چــــو بگذشت جایی رسید
۷۶
برهنه بسی نـــــــــــردم افکنده دید
۷۷
یکی بهره خسته دگـــــر بسته دست
۷۸
غریوان و غلتنده بـــــر خاک پست
۷۹
بپرسید کز بد چــــــــــــه اوفتادتان
۸۰
به کین دام بـــــــر ره که بنهادتان
۸۱
خروشید هــــر یک دل از غم ستوه
۸۲
که بازارگانیم ما یک گــــــــــــروه
۸۳
ز مصـــــــــر آمده روم را خواسته
۸۴
ابا کاروانی پـــــــــــــر از خواسته
۸۵
چهل دزد ناگاه بـــــــــــــــر ما زدند
۸۶
ببستندمان و آنچه بُــــــــــــد بستدند
۸۷
هنوز آنک از پیش تــــــــو گردشان
۸۸
رسی گر کنــــــــی رأی ناوردشان
۸۹
بشد تافته دل یــــــــــــــل رزمجوی
۹۰
ســـــوی رهزنان رزم را داد روی
۹۱
بر آن رهزنان بانگ بـــرزد به کین
۹۲
که گیرید یکسر سر خویش هیــــن
۹۳
وگرنــــــــــه همه کاروان بار بست
۹۴
ستانم کنم تان بـــــــه یک بار پست
۹۵
شما را بــــــــس از بازوی چیر من
۹۶
اگر تان رود ســــــر ز شمشیر من
۹۷
بــــــــــــــه پاسخش گفتند بد ساختی
۹۸
که بر دُّم مــــــــــــا طمع را تاختی
۹۹
نـــــه هرکز پی شیر شد خورد گور
۱۰۰
بسا کس که از شیـر شد بخت شور
۱۰۱
سپردی تونیز اسپ و کالای خویش
۱۰۲
ببینی کنون پســـــــت بالای خویش
۱۰۳
سپهبد برانگیخت ســــــــرکش سمند
۱۰۴
به ناوردشان گردی انــــــــدر فکند
۱۰۵
درآمد چنان زد یـــــــــکی را به تیغ
۱۰۶
کجا سرش چون ماغ بر شد به میغ
۱۰۷
بزد نیزه بــــــــــر گرده گاه دو گرد
۱۰۸
برآورد و زد بر زمین کــــرد خرد
۱۰۹
یکی را چنان کوفت گــرز از کمین
۱۱۰
که ماند اسپ با مرد زیــــــر زمین
۱۱۱
دگر یکسر از زین فـــــــرو ریختند
۱۱۲
به زنهار از او خواهش انگـــیختند
۱۱۳
برهنه به جــــــــــان دادشان زینهار
۱۱۴
ستــــــــــــد اسپشان و آلت کارزار
۱۱۵
بــــــــــــــر مردم کاروان رفت شاد
۱۱۶
جدا کالای هـــــــــــر کسی باز داد
۱۱۷
بدادش بــــــــــــــــه بازارگانان همه
۱۱۸
شدندش روان تا ســـــــــوی رومیه
۱۱۹
دگر هــــــر که در ره ز رفتن بماند
۱۲۰
به هر اسپ دزدی یکی بـــر نشاند
۱۲۱
سوی رومیه شـــــــــــــــاد با فرّهی
۱۲۲
شد و کـــــــــرد با کاروان همرهی
۱۲۳
یکی مایه ور مــــــــــــرد بازارگان
۱۲۴
شـــــد از کاروان دوست با پهلوان
۱۲۵
همه راهــــــــش از دل پرستنده بود
۱۲۶
به هرکارش از پیش چون بنده بود
۱۲۷
نهان راز خـــــود پهلوان سر به سر
۱۲۸
بُدش گفته جـــــز نام خویش و پدر
۱۲۹
همه راه اگر تازه بُـــــــــــد گر کهن
۱۳۰
ز دخت شــــــــه روم بُدشان سخن
۱۳۱
چو آمد بر میهن و مان خــــــــویش
۱۳۲
ببردش به صــد لابه مهمان خویش
۱۳۳
به آزادی از پیــــــــش شایسته جفت
۱۳۴
هنر هر چه زو دیـــد یکسر بگفت
۱۳۵
یکی باغ بودش در انــــــــدر سرای
۱۳۶
بر قصر شه چــون بهشتی به جای
۱۳۷
شراعی بزد بــــــــــــــــر لب آبگیر
۱۳۸
بیاراست بزمی خــــــوش و دلپذیر
۱۳۹
شب و روز بــــا باده و رود و ساز
۱۴۰
همی داشتش جفت آرام و نــــــــاز
۱۴۱
گهی خفت بــــــــر سنبل و نو سمن
۱۴۲
گهـــــــــی با چمانه چمان در چمن
۱۴۳
زنی دایه دختـــــــــــــــــــر شاه بود
۱۴۴
که بازارگان را نـــــــکو خواه بود
۱۴۵
بـــــــــــــــــر جفت بازارگان بامداد
۱۴۶
بیامد به سویش همـــــــی مژده داد
۱۴۷
هـــــــــوا زی جهان پهلوان را بدید
۱۴۸
که در سایه گل همـــــــی مل کشید
۱۴۹
یـــــــــــکی سرو با خسروانی قبای
۱۵۰
به فر و به فال همــــــــایون همای
۱۵۱
رخش چون مــــــــــــه گرد ماه بلند
۱۵۲
زمانه برافکنده مشــــــــــکین کمند
۱۵۳
دو لب همچو بـــــــر لاله گرد عبیر
۱۵۴
تو گفتی که حــــورا بدش داده شیر
۱۵۵
چو شد سیر شیـــــر و به دایه سپرد
۱۵۶
لبش را به گیســــوی مشکین سترد
۱۵۷
همیدن همه فـــرّ و فرهنگ و هوش
۱۵۸
دراو زور مردی و گردی بهجوش
۱۵۹
بپرسید کاین مـــــرد بی واره کیست
۱۶۰
که گستاخی اش سخت یکبارگیست
۱۶۱
ندانمش گفت از هنــــــــــر وز نژاد
۱۶۲
ولیکن چنان کــــــــس ز مادر نزاد
۱۶۳
به زور و سواری و فرهنگ و برز
۱۶۴
بدرّد دل کـــــــــــــوه خارا به گرز
۱۶۵
از آهنش نیزه و وز آهن سپــــــــــر
۱۶۶
میــــــــــان تنگ و پیلش درآید ببر
۱۶۷
به دیدار رخ جـــــــــــان فزاید همی
۱۶۸
به گفتار خویش دل رباید همــــــی
۱۶۹
به دل دختر شـــــاه را هست دوست
۱۷۰
همه روز گفتارش از چهــر اوست
۱۷۱
بدین روی با شــــــــــویم آمد ز راه
۱۷۲
بخواهد کشیدن کمان پیش شــــــــاه
۱۷۳
هم از راه و دزدان بـگفت آنچه بود
۱۷۴
سلیحش همه یک یک او را نمــود
۱۷۵
ببد دایه دل خیــــــــــــــره آمد دوان
۱۷۶
سخن راند با دختـــــــــر از پهلوان
۱۷۷
ز گردی و از رأی و فرهنـــــگ او
۱۷۸
ز بالا و از فــــــــــرّ و اورنگ او
۱۷۹
شکیبایی از لاله رخ دور شــــــــــد
۱۸۰
هوا در دلــــــــــش نیش زنبور شد
۱۸۱
همی بود تا گشت خــــــــور زردفام
۱۸۲
ز مهر سپهبد بـــــــــــــرآمد به بام
۱۸۳
بدیدش همان جـــای بر تخت خویش
۱۸۴
یکی بالغ و کاله مــــــــــی به پیش
۱۸۵
جوانی که از فــــــــر و بالا و چهر
۱۸۶
همـــــــی مه بر او آرزو کرد مهر
۱۸۷
دو رخ چون دوخورشید سنبل پرست
۱۸۸
برآورده شب گرد خورشیـــد دست
۱۸۹
یکی مرغ بر شاخسار از برش
۱۹۰
که بودی گه بزم رامشگرش
۱۹۱
از و مه دگر مرغکی خوبرنگ
۱۹۲
همی آشیان بستد از وی به چنگ
۱۹۳
سپهدار بگشاد بر مرغ تیر
۱۹۴
ز پروازش افکند در آبگیر
۱۹۵
به دل گرمتر شد بت ماه چهر
۱۹۶
هوا کرد جانش به زندان مهر
۱۹۷
شد از بام لاله زریری شده
۱۹۸
دونوش از دم سرد خیری شده
۱۹۹
تو گفتی که از آتش مهر و شرم
۲۰۰
به تن برش هر موی داغیست گرم
۲۰۱
چو دایه رخ ماه بی رنگ دید
۲۰۲
بپرسید کت نو چه انده رسید
۲۰۳
جهان بر دلم زین ترنجیده شد
۲۰۴
بگو کز که جان تو رنجیده شد
۲۰۵
چنین داد پاسخ کزاین نوجوان
۲۰۶
دلم شد به مهر اندورن ناتوان
۲۰۷
یکی بند بر جانم آمد پدید
۲۰۸
که دارد به دریای بی بن کلید
۲۰۹
بترسم که با آن کمان سر فراز
۲۱۰
نتابد، بماند غم من دراز
۲۱۱
به بد نام هر جای پیدا شوم
۲۱۲
به نزد پدر نیز رسوا شوم
۲۱۳
درین ژرف دریای نابن پذیر
۲۱۴
توافکندیم، هم توام دست گیر
۲۱۵
به نزدیک او پای مَردم تو باش
۲۱۶
بدین درد درمان دردم تو باش
۲۱۷
بگفت این و از هر دو بادام مست
۲۱۸
به پیکان همی سفت دُر بر جمست
۲۱۹
بدو دایه گفت آخر انده مدار
۲۲۰
که کارت هم اکنون کنم چون نگار
۲۲۱
به هر کار بر نیک و بد چاره هست
۲۲۲
جز از مرگ کش چاره ناید به دست
۲۲۳
چو از باغ چرخ آفتاب آشکار
۲۲۴
به رنگ خزان شست رنگ بهار
۲۲۵
بر جفت بازارگان رفت زود
۲۲۶
ز هر در سخن گفت و چندی شنود
۲۲۷
ز گرد سپهبد بپرسید باز
۲۲۸
که چون است مهمانت را کار و ساز
۲۲۹
ز کار کمان هیچ دارد پسیچ
۲۳۰
سخن راند از دختر شاه هیچ
۲۳۱
چنین داد پاسخ که تا روز دوش
۲۳۲
به یادش دمادم کشیدست نوش
۲۳۳
به می درهمی زد دم سرد و گفت
۲۳۴
رخش دیدمی باری اندر نهفت
۲۳۵
که گر بینمش چهر و افتد خوشم
۲۳۶
کمان را به انگشت کوچک کشم
۲۳۷
تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهر
۲۳۸
که یکدیگران را ببینند چهر
۲۳۹
ز دیدار باشد هوا خاستن
۲۴۰
ز چشمست دیدن، ز دل خواستن
۲۴۱
گمانست در هر شنیدن نخست
۲۴۲
شنیدن چو دیدن نباشد درست
۲۴۳
بدو گفت دایه که کامت رواست
۲۴۴
اگر میهمان ترا این هواست
۲۴۵
تو رو ساز کن گلشن و گاه را
۲۴۶
که امشب بیارم من آن ماه را
۲۴۷
به پیمان که غواص گرد صدف
۲۴۸
نگردد، کزو گوهر آرد به کف
۲۴۹
در گنج را دزد نکند تباه
۲۵۰
کلیدش نجوید سوی قفل راه
۲۵۱
برین بست پیمان و چون باد تفت
۲۵۲
بر دختر آمد، بگفت آنچه رفت
۲۵۳
وزین سو بشد جفت بازارگان
۲۵۴
به مژده بر شاه آزادگان
۲۵۵
بسازید در گلشن زرنگار
۲۵۶
یکی بزم خرّم تر از نو بهار
۲۵۷
به خوبی چو گفتار آراسته
۲۵۸
به خوشی چو با ایمنی خواسته
۲۵۹
به جام بلورین می آورد ناب
۲۶۰
برآمیخت با مشک و عنبر گلاب
۲۶۱
یل پهلوان را به شادی نشاند
۲۶۲
ز رامش برو جان همی برفشاند
۲۶۳
چو شب گیل شد در گلیم سیاه
۲۶۴
ورا زرد گیلی سپر گشت ماه
۲۶۵
همه خاک ازو گرد مشگین گرفت
۲۶۶
همه آسمان نوک ژوپین گرفت